Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
> Einfache Sprache Jetzt Spenden
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Untold Narratives – Weiter Schreiben > Maryam Mahjube & Ilma Rakusa > Das Geheimnis meiner silbernen High Heels – Brief 2

راز کفش های پاشنه بلندِ نقره ای من

Übersetzung: Ali Abdollahi

Maryam Mahjubes Schuhe © Privat
„Now that we are telling each other about our dreams, …“ © Maryam Mahjube

 

کابل، جون 2021
جوزا/خرداد 1400

خانم ایلما جان،
مثل هر روز در صُفه نشسته ام رو به درختهای بهی، انجیر و انار. طرف راستم خانه ی کاهگلی همسایه است با درختهای بادام که از لای شاخه هاشان منار مسجد نمایان است. در دوردست هم کوه هاست و کبوترهایی که دسته دسته پرواز می کنند. امروز جمعه است و من از صنف آنلاینی که به تازگی ثبت نام کرده ام، رخصت استم. یکی از چندین زبانی را که شما بلد استید، می آموزم „انگلیسی“. نمی دانم خواندن، نوشتن و آموختن یک زبان جدید را چگونه مدیریت کنم؟ سرخورده و دلتنگم می سازد وقتی به خاطر زبان از خواندن کتاب می مانم یا به خاطر نوشتن و خواندن از رسیدگی به تمرین هایم. از طرف دیگر معلم انگلیسی ام می گوید: «کارهای روزانه تان را به انگلیسی بنویسید.» و من نمی دانم چی بنویسم؟ هر روز بنویسم که این یا آن کتاب را خواندم، روی داستانم کار کردم و نتوانستم تمرین ها را انجام دهم.
دیروز از بختِ خوشِ معلم انگلیسی با روزهای دیگرم فرق داشت، به بازار قالین فروشی رفتم و غرق در نقش ها و رنگ ها شدم. نقش هایی که زنان و دخترانِ جوان، ظرافت و زیبایی دستان شان را در آنها با مهارت جا گذاشته اند. قالینچه ی را که شما در“ معجزه ی انار“ ازش یاد کردید ندیدم، تمام شده بود. قالینچه های دیگربا همان تانک و هلی کوپترها و نقشه، اما بدون درخت انار. گشتن در بازار قالین فروشی یکی از علاقه هایم است.
مادرم کرت ها و درخت ها را آب می دهد. بوی خاک به هوا بلند شده، این بو آرامشی در خود دارد. پدرم را نمی دانم کجاست او همیشه مصروف کارها و رفقای خود است. دوستانی دارم که دیریست از هیچ کدام شان خبری ندارم. برعکس خواهرم که بیشتر وقت ها از دوستانش در خانه پذیرایی می کنیم. دوستان خاص من خانواده ام هستند و یک کاکای مهربانی که همیشه چشم به راه آمدنش می باشم (کاکا وحید جانم) با هم شعر حافظ می خوانیم و قصه می کنیم.
روزهایی که خسته باشم، به شاهنامه گوش می دهم. معنا و ریتم شاهنامه آدم را به زندگی برمی گرداند. به خاطر کرونا وضعیت نیمه قرنتین است و من دلم برای رفتن به „گروه معماران صلح“ تنگ شده. در این گروه زنانی هستند که شجاعت و قدرتمندی شان مرا شگفت زده می سازد. من افتخار همکاری با آنها را دارم. این گروه نهادی مدنی است که هدف عمده ی آن از بین بردن خلا میان گروه هاست و فعالیتهایی در زمینه ی مطالعات صلح، تنظیم گفتمان ها با گروه هایی چون علما، روحانیون، زنان و جوانان دارد. اولین سفر ولایتی گروه ما به هرات بود. من نرفته بودم. دو سفرِ به تعویق افتاده به مزارشریف و بامیان هم داریم که می خواهم در یکی از این دو سفر، گروه را همراهی کنم. بارها در برابر وسوسه ی ترک گروه، مقاومت کرده ام چون وقتی کارها زیاد می شود و من کاری نمی توانم، احساس ضعف بهم دست می دهد. هنوز هیچ تسهیلاتی برای افراد معلول در شهر و دفاتر وجود ندارد. گاهی آسانسور هم به سختی در تعمیری وجود دارد که آنهم مشکل بی برقی دارد.
روزهایم پی هم در خانه می گذرد. روی همین صفه، کتاب می خوانم و مستند های راجع به افغانستان می بینم و با خواهرم که او هم روی ویلچرش نشسته در مورد رویاهای مان گپ می زنیم.
پرسیده بودید که به فیلم نامه نویسی فکر کرده ام یا نی؟ راستش، نی. فیلم هم زیاد ندیده ام. گناه از فیلم ها نیست من دایما به کتاب خواندن و نوشتن چسپیده ام و ترک این اعتیاد برایم مشکل می نماید. از میان فیلم های محدودی که دیده ام تنها „پیانست“ و „پرفیوم“(عطر) را همیشه در ذهن دارم؛ ولی به مستند نوشتن فکر کرده ام، به نظرم تاریخ را باید مردم بنویسند نه جریان های پیروز. همین که هر کسی سرگذشت خود را قصه کند، نه خوب نه بد نسبی بودن ها رو می شود.
شعرها و داستان های تان را خواندم چنان با صفا و روشن مثل این که چشمه ی صاف و آرام از دل کوهی جاری باشد. به جز سه داستان کوتاه و چند شعر، ترجمه ی نام کتاب های تان را خوانده ام و آرزوی خواندن تمام کتاب در دلم شگفته؛ دیدم که نام دو کتاب تان چنین است: „همچون زمستان“ ، „از میان برف“ و شعر „در وقفه های میان درختان: برف“. شما در برف چی را می بینید خانم ایلما جان، آیا دچار ذوقی اندوهناک می شوید شبیه من؟ می خواهم با جواب شما من هم به جواب خودم نزدیک شوم یا شاید برسم! سال هاست که فکر می کنم، چی چیزی در برف وجود دارد که مرا اینقدر ذوق زده و اندهگین می سازد؟
می دانید، زندگی برای من „معجزه ی انار“ است. پر از زیبایی، شگفتی و تناقض! و به نظرم زیبایی یعنی شناخت خود، قدر آدم ها را دانستن، انسان هایی که بعد از هر بار رنج و شکست دوباره زندگی را شروع می کنند، کوه ها، آسمان، درخت ها، برف، دریا، آتش، میوه های رنگ رنگ، شعر، نقاشی، بادها، چهارفصل، پرنده ها، موسیقی، داستان ها… خود این دنیا همراه با انسانی که قدر خود و جهان را می داند زیبایی ست. فکر می کنم واژه های زیادی را پی هم قطار کردم نمی شود یکی شان را هم از قلم انداخت همه شان جان و احساس دارند. خواندن و نوشتن هر یک از آنها احساسی را در من بیدار می کند.
چای سبز هیل دار می نوشم. این را تمنا خواهر کوچکم دم کرده، او در دانشگاه کابل ژورنالیسم می خواند و دوستدار „احمد شاه مسعود“ و „چه گوارا“ است. تمنا و پنج برادرم متوجه من و انگیزه(خواهر بزرگم) هستند. مثلا در گرفتن و گذاشتن کتاب ها به الماری کمک ام می کنند؛ دستهایم را هم حرکت داده نمی توانم، به همین دلیل از کتابهایی که می خوانم یادداشت نمی نویسم. آنها را با کشتی کاغذی، آینه شکسته، پنسل یا هم ورقهای خرده و ریزه نشانی می کنم و هر باری که می خواهم یادداشتی را بخوانم، کتاب را پایین می کنم برای همین کناره های ارسی، روی تخت، میز ویلچرم و جیب ویلچرم پر است از کتاب و ورق هایی که نمی گذارم کسی سرجایشان بگذارد. از رویاهایم پرسیده بودید، من کوله باری از رویا دارم؛ مثلا این که می خواهم به سراسر افغانستان سفر کنم، بامیان بروم و بودا را ملاقات کنم، بدخشان بروم و پامیر را فتح کنم، مردم سرزمینم را بیشتر بشناسم. سرزمینی را که پر از تفاوت های ریز و درشت زبانی، قومی، مذهبی و فرهنگی ست و این عشق عمیقی را که نسبت به وطنم دارم، بتوانم به حرف و کتاب بدل کنم. لطفا برایم آرزو کنید این سرزمین را، این دنیا را آن گونه که می بینم بتوانم بنویسم! خانم ایلما جان، شما به کدام رویای تان رسیدید، می خواهم این را شما برایم بگویید که آدم با هفتاد و پنج سال عمر پربار دیگر چی رویاهایی می داشته باشد؟ فکر می کنم اگر تا هفتاد و پنج سالگی، نقاشی را نیاموخته باشم، آن وقت باز هم آرزو خواهم داشت که نقاشی را یاد بگیرم. حالا که از رویاها قصه می کنیم، شما را به شریک شدن در راز کوچک با شکوه ام دعوت می کنم؛ راز پیراهن آبی آسمانی بلندم و کفشهای کوری بلندِ سفیدم. آنها را برای روزی آماده ساخته و در الماری گذاشته ام که با پاهای خودم راه بروم، قدم بزنم، بدوم و به بلندترین قله ی هندوکش بالا شوم و آسمان و آفتاب را بغل کنم. من در عمق دلم رویای رسیدنِ چنین روزی را دارم! با خودم پیمان بسته ام که برای دو چیز هرگز گریه نکنم: برای وطنم و به خاطر بیماری ام. برای یکی باید مبارزه کنم و با دیگری هم مبارزه.
خانم ایلماجان، در کشوری مثل کشور من نمی شود دچار تقدیرگرایی نشد. هر طرف جبر است. وقایع بیرون از اختیار زندگی که نمی شود آرام و با صبوری تحملش کرد برای همین عده یی می جنگند، عده یی مهاجرت می کنند و خود را در دریا غرق می سازند، تعداد دیگری رو به خانقاه می آرند، بعضی ها هم ظاهرا شرایط را به دست فراموشی می سپارند و خود را از وسوسه می رهانند، عده یی دعا و تعویذ می کنند؛ هر آدمی به تناسب شخصیت و اعتقادش در برابر این وضع واکنش نشان می دهد تا برای خود ثابت کند که به عنوان یک فرد انسانی، دارای اختیار است. در شرایط کرونایی بیرون می رویم، از راه های زمینی مهاجرت می کنیم، در مناطقی که طالبان می جنگند سفر می کنیم، در مکتب ها و دانشگاه هایی که زیر تهدید امنیتی استند، درس می خوانیم… ترس موجود حقیری ست اینجا؛ ولی من از یک چیز می ترسم، بیشتر از کرونا و طالب از کارخانه های اسلحه سازی می ترسم. می خواهم برای کارخانه های اسلحه سازی تبریک-نامه ی بنویسم، مشتری هاشان روز به روز زیاد می شود! شما هم در روزگار پس از جنگ به دنیا آمدید، چی خاطره ی از آن روزها دارید؟ سرتان به درد نیاید که این همه جنگ جنگ می گویم. آخر دنیا در ذهن من این گونه می چرخد! در این لحظه که من برای شما می نویسم، در ولایتها جنگ جریان دارد و کابل همیشه با انفجار بمب و مین غافلگیر می شود. دیگر آسمان رو به شب می رود، دوستِ عزیزِ در زوریخم، خبرهای ساعت ششِ امروز را ندیدم؛ البته من خبر نمی بینم تنها سرخطش را می بینم. راستش من در مورد زوریخ نمی دانم که چگونه شهری است. در مورد تمام اروپا فقط می دانم که توسعه یافته است و چقدر همه ی کشورها دنبال توسعه استند! حتما شهری است بزرگ، زیبا، پاک و آرام، شاید هم کمی پر سر و صدا! با کتابخانه های زیاد، سینماها، موزیمها، دفترهای توریستی، متروها و موترها، بوی گلها، درختهای بلند. آسمانش شاید مثل کابل همیشه آفتابی و صاف نباشد! می گویند اروپا کمتر آفتابی و بیشتر ابری است با بارانهای پی در پی. نمی دانم از آسمان زوریخ هم هر ساعت هلی کوپترها عبور می کنند یا نه؟ حتما زنان بسیاری در شهر حضور دارند، چیزی که به من احساس امنیت می دهد.
من در موبایلم دو تصویر از شما دارم. یکی خودتان استید، چادر به سر دارید در ایران و در تصویر دیگر آقای عبداللهی عزیز هم حضور دارند. با اجازه عکس تان را چاپ می کنم. چقدر خوب است که نامه های همدیگر را به وسیله ی ترجمه ی ایشان خوانده می توانیم. دل خوشی این روزهایم نوشتن داستان و نامه ی شماست. خوشحالم که کتابی از شما، با ترجمه ی آقای عبداللهی چاپ خواهد شد. من چشم به راه استم. امید سلامتی تان را دارم. فراموش کردم بگویم که حالم خوب هست.

آرزوهای نیکم را از کابل بپذیرید،
مریم.

Autor*innen

Datenschutzerklärung

WordPress Cookie Hinweis von Real Cookie Banner