
رم، جولای 2025
شمسیه جان،
نمیدانی چقدر خوشحالم که بالاخره نامهی تو را دریافت کردم. سپاس که این افکار بسیار شخصی و البته پیچیدهات را با من سهیم میشوی. همین ترغیبام میکند که من هم متقابلاً یک مسئلهی بسیار شخصی را برایت تعریف کنم، چیزی که موقع خواندن سطرهایت در جا به ذهنم رسید.
سه سال پیش زمان همهگیری کرونا،-که دو سال ادامه داشت-، بیماری کووید خیلی خفیف گرفتم. معمولاً همیشه موقع سرماخوردگی احساس بدی دارم. ولی این بار بعد از سه روز، تب و لرزم از میان رفت و جواب آزمایش من هم منفی درآمد. خیالم از این بابت خیلی تخت شد که همه چیز بی دردسر و سریع تمام شد. تقریباً چهل و هشت ساعت بعد از گرفتن نتیجهی منفی آزمایش، ناگهان نیمهشبی از خواب بیدار شدم، وقتی کوشیدم از جا برخیزم، زمین زیر پایم به چرخش و دوران افتاد، گویی سوار کشتی لرزان بر دریایی طوفانی بودم. افتادم روی زانو و دیگر بعدش حالیام نبود که کجا هستم یا اصلاً کی هستم. شمسیه جان، ماجرای روزهای بعد را، خیال ندارم با جزئیات برایت توصیف کنم، چون بعضاً خیلی بخشهایش از خاطرم محو شدهاند. سخن کوتاه، آنچه از سرگذراندم، مورد وخیم و حّادِ کووید طولانی یا „لانگ کووید“ بود، وضعیت مبهم و رازآمیزی که خیلی از آدمها، قریب یک دهم بیماران کوویدی، بعد از ابتلا دچارش میشوند و شدت آن، نظیر مورد من، رابطهی مستقیمی با شدت خود بیماری کووید ندارد. پزشکان، معمولاً طیفی مختلف از نشانهها و حالات را برای تعریف کووید بلندمدت برمیشمارند که از احساس خستگی ساده تا مشکلات عصبی و در مورد من تا آسیبهای اعضای بدن را در برمیگیرد. من با توجه به علائم، جایی در میانهی این طیف قرار داشتم: چند ماهی رمق برخاستن نداشتم، به زحمت قادر به بلند شدن از روی مبل راحتی بودم، ولی هیچ درد جسمی نداشتم و زندگی من ابداً در خطر نبود. البته علایم کووید بلندمدت ممکن است بسیار مختلف باشد. فقط همگی یک نامگذاری مشترک دارند، و ممکن است بعد از آزمایش منفی، دستکم تا سه ماه تداوم داشته باشند. مفهوم کلیدی آن همان „درازمدت“ بودناش است. اما، شمسیه جان، مورد من به بدنم مربوط نمیشود، بلکه در اینجا میخواهم از آنچه بالای روح و جانم اتفاق افتاد، قصه کنم.
بیشتر آدمها هنگام کرونا یا بعد ازآن، نوعی کرختی روحی را تجربه میکنند، نوعی آشفتگی یا „مِهِ مغزی“- که در انگلیسی به آن“براین فوگ“ میگویند. اما افکار من کندتر یا کدرتر از قبل نشد. تصور ما معمولاً از فکرکردن اینطورست که گویی باید یک مسیر فکری را دنبال کنیم. اندیشهها برای ما همین کیفیتِ خطیِ یک حرکتِ رو به جلو را دارند، اما آن زمان، من قضیه را اینطوری حس میکردم که گویی مسیر- یا“روند“ افکارم با انبوهی از زبالههای عظیم مسدود شده بود، طوری که اول از همه، باید بخشی از این نخاله ها یا زبالهها را کنار میزدم تا بتوانم فقط یک گام رو به جلو بردارم و بعد، باز هم برای قدم بعد و قدمهای بعدی باید چنین میکردم. برای برداشتن هر قدم، با همین مشکل روبرو بودم.
سادهترین فعالیت گروهی برای من فرایندی خستهکننده و به طرز رنجآوری آهسته بود. حتی فرمولبندی فکرهای ساده مثلاً „ساعت ده است.“ یا „باید به پزشک تلفن کنم.“، برای من به معنای تقلایی طاقتفرسا بود. بدتر از آن، زمانی بود که سعی میکردم همین فکرهای ابتدایی را بیان کنم، اغلب کلماتی دوستداشتنی از دهان من بیرون میآمد که البته با آنچه خیال گفتنش را داشتم، هیچ ارتباطی نداشت. گاهی حتی در لحظههایی، پرسشِ „تو که هستی؟“ را قادر نبودم با اطمینان پاسخ بدهم. به نحوی میپذیرفتم که خب، من، من هستم، فرانچسکا، اما همیشه کاملاً از این بابت مطمئن نبودم. کوتاه سخن، احساس میکردم که گویی آنچه مرا به انسان بدل میکند-آگاهیام- به کل متوقف شده، در حالی که خودم همزمان به اندازهی کافی هوشیار بودم و مغزم آنقدری کار میکرد که بتوانم فواصل زمانیِ علائم زوال عقل را شاهد باشم. شمسیه جان، هرگز در زندگی خود چنین هراس دهشتناکی را تجربه نکرده بودم.
تمام مدت هم البته وضع به این بدی نبود. وضعیت مذکور گاهی فقط چند لحظه، بعد چند ساعت، گاهی هم چند روز طول میکشید. بعد از مدتی تواناییهای روحیام را دوباره به تدریج به دست آوردم و با آن که همیشه شدیداً خسته و کوفته بودم، ولی آرامش خاطر چشمگیری در خود حس میکردم. به نظر میرسید مغزم دارد استراحت میکند و امیدوار بودم که دیگر وخیمترین وضعیت خود را پشت سر گذاشته باشم. اما حدود یک هفته بعد، دچار وضعیتی ترسناک شدم. بعد از آن دوباره کمی حالام بهتر شد و بعد دوباره برگشت سومی به حالت وخیم پیش آمد. و این لحظهای بود که بنا کردم به از دست دادنِ امیدم. اینجا بود که اولین بار از خود پرسیدم: آیا در سالهای باقیماندهی عمرم قضیه بر همین روال خواهد بود؟ آیا بیش از پیش به دام زوال عقل خواهم لغزید، و بیش از همه میترسیدم که نکند عاقبت اتفاقی برایم بیفتد؛ و یک روز چنان از مرحله پرت شوم که دیگر حتی همین ترس را هم احساس نکنم، و آیا بعد، آن“من“ِ اصلی که خودم را در تمام عمر با آن شناساندهام و هویت من است، به سادگی از میان میرود؟
و آنوقت، شمسیه جان، ناگهان این فکر به ذهنم رسید: اگر این همان راهی باشد که پیش روی من قرار دارد، دیگر مایل نیستم آن را بپیمایم. دلم نمیخواهد لحظهای بدون اینکه „من“ باشم، زندگی کنم، نمیخواهم بچههایم و تمام نزدیکانم با تیمارداری و پرستاری از تن و بدنی به هزارجور زحمت بیافتند که فقط شکل و شمایل من را دارد و نام من را یدک میکشد، ولی در حقیقت“من“ اصلی خودم نیست. به عبارت دیگر، اینجور فکر کردم: اگر این مرحله، بازگشتناپذیر باشد، آنوقت من هم به „آن“ پایان میدهم. و این „آن“ در این رابطه، یعنی پایان دادن به زندگیام.
خوشبختانه شمسیه جان کارم به اینجا نکشید. سومین برگشت من، همزمان آخریناش بود. تواناییهای ذهنی من دوباره به حالت اول برگشتند و بعد پایدار ماندند. و تقریباً پس از شش ماه، بالاخره توانستم حتی روی کتابی کار کنم که درست اوایل کووید گرفتنام، شروع کرده بودم به نوشتنش. دوباره به آهستگی توش و توان خود را بازیافتم، و حالا هرچند دیگر مثل قبل تمام آن تواناییها را در چنته ندارم، ولی آموختهام آنها را برای خودم تقسیم کنم.
میدانی شمسیهجان، صرف نظر از برخی نارساییهای خفیف، من همیشه از موهبت سلامتی درخوری برخوردار بودهام. چشیدن طعم این بیماریِ تغییردهندهی زندگیام، برای من تجربه تازهای بود و امیدوارم تمام شناختهایی را که برایم به ارمغان آورده، هرگز فراموش نکنم.
اولین تجربه، احساس عمیقِ تنها بودن است، جدا-افتادگی از سایر انسانها، و از „اکثریت سالم“ها. این تنهایی دو وجه دارد: یکی، به صورت کاملاً کاربردی، عبارت از این است که تو از تمام زندگیای که دیگر نمیتوانی در آن مشارکت کنی، بریده شدهای. در این لحظات یک گپ و گفتِ بیست دقیقهای هم مرا خسته و آشفته میکرد و برای دیدار دوستانم مجبور بودم حسابی خودم را آماده و مجهز کنم، با آن که همزمان مسلماً از دیدنشان خوشحال هم میشدم. نامرئی بودگیِ(دیده نشدن)انسانها بعد از هر آسیبدیدن، به نحوی که در زندگی سالم خودم تا آن وقت تجربه نکرده بودم، دیگر ناگهان برایم تصوری انتزاعی نبود. این نامرئی-بودگی برایم کاملاً عینی شد. و مشخصاً در رفتار کسانی که طی همین دیدار بیست دقیقهای به من میگفتند: „خیلی حال و روزت بهتر شده“ بیآنکه بدانند که من بعد از رفتنشان مجبور بودم ساعتهای متوالی را، خرد و خمیر و آوارشده بر صندلی راحتی، بگذرانم؛ تا از فشارِ توش و تقلایی که برای تمرکز بیاندازه به خرج داده بودم، کمی آرام بگیرم و بیاسایم، و دیداری که به قیمت این تمام شده بود که خودم را جمع و جور کنم و از میان انبوههی زبالههای روحی یاد شده، با آنها دو کلام حرف بزنم.
وجه دیگر و هنوز دردناکتر ماجرا دریافتن این نکته است: کسی که خودش وضعیت مشابهی را تجربه نکرده، نمیتواند بفهمد دقیقاً تو چه رنجهایی میکشی و آدمهایی که به کمترین حد ممکن در موقعیت واقعی تو قرار دارند، اغلب موکداً برای تو آرزوی سلامتی میکنند. برای بسیاری از این آدمهای خوشقلب و مهربان، آرزوی این که تویِ بیمار، دوباره صحتات را بازیابی و سالم شوی، اغلب با ترس بسیار انسانی خودشان از بیماری (و مرگ) هم درآمیخته است. به این دلیل که آنها بهطرز متناقضی، اغلب به کمترین میزان، قادر به شناخت این نکتهاند که حال تو واقعاً، واقعاً خوب نیست و همین آرزویِ خوشی معمولشان، تبدیل به عامل استرس دیگری در آن وضعیتِ به خودی خود استرسزا میشود، تمام اینها تجربهی زیستهی تو را زایل میکند و بر بارِ نومیدی و یاس تو هم میافزاید.
حال، شمسیه جان، میخواهم برایت تعریف کنم که بعد از طی کردنِ این مرحله، چه حسی داشتم. احساس میکردم انگار از زندانی وحشتناک رها شدهام، که باور کرده بودم بعد از این بیماری، دیگر ناگزیرم باقی عمرم را در آن سپری کنم، و درست به همین دلیل که پیشترها هرگز چنان وحشت هولناکی را تجربه نکرده بودم، میتوانم بگویم: اگر این بیماری نبود، شادمانی عمیق بعد از آن را هم حس نکرده بودم. مثل لحظاتی که نه فقط زندگی به من عطا شد، بلکه احساس „من“ بودن خود را نیز به دست آوردم. بر این باورم که جانبهدربُردگان از تصادفات مرگبار، نیز چنین حالتی دارند. کماکان خیلی ضعیف بودم و هنوز انجام بیشتر کارهای عملی برایم دشوار بود. اما مغزم به من بازگشته بود، روحم به من بازگشته بود.“من“ام به من بازگشته بود. احساس نوعی تولد و بیداری دوباره داشتم. و تکتک لحظات را چون موهبتی نامنتظر حس میکردم. گاه لحظات طولانی در این تجلی و روشنشدگی درونی غوطه میخوردم که: زندگی ارزشمندترین هدیه است و من کاملاٌ و به تمامی بر این نکته واقفم.
این تجلی و روشنایی درونی طبعاً تا ابد نمیماند. و من حالا دیگر در این وضعیت، همواره آدمی سپاسگزار از همهچیز و همهکس نیستم. بلندیها و پستیهای زندگی، به رغم تمام عادیبودگی نافذشان، دوباره حی و حاضرند. اما من میکوشم فراموششان نکنم.
و در نهایت: بسیاری از آدمهایی که ماجرا را برایشان تعریف کردهام، به من میگویند: آنان یا نزدیکانشان هم موارد مشابهی را از سر گذراندهاند. شمار کسانی که از ابتلا به بیماری حاد و مزمن رنج میبرند، بسیار زیاد هستند- نه فقط از کووید طولانی مدت، بلکه مثلا از سندروم خستگی مزمن. طبق برآوردها، میلیونها نفر هستند که رنجهای اغلب ویرانگرِ زندگیشان از دید باقی مردم جامعه ناپیداست. این دردها در اخبار روزمره نمیآیند و باعرض شرمندگی باید اعتراف کنم که خود من ابعاد این معضل را هرگز درنیافتهام، بلکه شاید فقط به این دلیل به آن علاقه داشته باشم که مبادا زمانی گریبان خودم را بگیرد. و به این دلیل بود که خواستم آن را برایت تعریف کنم. چون میدانی شمسیه جان، وقتی پاسخ تو را به آن پرسشنامه خواندم، فکرکردم: مطمئن نیستم که شمسیه تنها کسی در آن کلاس بوده که افکار خودکشی در سر داشته. کسی چه میداند چه تعداد از زنهای دیگری که پرسشنامه را پر کردند، در سکوت و تنهایی یاسآلودشان بارها به این فکر نیفتاده بودند که یک جایی به زندگی خود خاتمه دهند. اما تو، شمسیه جان، تنها تویی که آماده بودی رک و راست در این مورد صحبت کنی و درست این همان چیزی است که از یک نویسنده برمیآید.


