Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
> Einfache Sprache Jetzt Spenden
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Untold Narratives – Weiter Schreiben > Francesca Melandri & Shamsia > Kann eine Frau in Afghanistan ein gutes Leben führen? Und was bleibt sonst? – Brief 1

آیا یک زن می‌تواند در افغانستان زندگی خوبی داشته باشد؟ و اگر نه، چه از رویاها می‌ماند؟

Übersetzung: Bianca Gackstatter aus dem Persischen

Schwarzweiß-Foto eines Blattes mit darüberliegenden Schatten von Zweigen.
© Qasim Mirzaie

فرانچسکای عزیز،

نمی‌دانم این کلمات را برای آرامش تو دارم می‌نویسم یا برای تسکین دل خودم. ذهنم درگیر این اندیشه‌ است: که میان مرگ و زندگی گیر کرده. از یک سو ترس از مرگ دنبالم می‌کند، نه به‌خاطر خود مرگ، بلکه از آن رو که نکند چیزی را در زندگی نزیسته باشم. از سوی دیگر امید به خوب زیستن، اذیت‌ام می‌کند، نه اینکه خوب زندگی نکرده‌ام، بلکه ترس دارم شاید از پس‌اش برنیایم. هر بار که به پایان فکر می‌کنم، معنای زندگی برایم روشن‌تر می‌شود. انگار ترس از مرگ، دعوتی‌ست برای زیستن و ادامه دادن، نه گریختن.

این افکار، از دو سال پیش شروع شد؛ دردانشگاه بودم، زنی وارد صنف ما شد، به همه برگه‌ای داد و گفت؛ « پرسشنامه‌ای است برای تحلیل سلامت روان شما، می‌خواهم صادقانه آن‌ را جواب بدهید.»

من سوالها را بدون فکر کردن پاسخ می‌دادم. همه هنگام خواندن سوالات می‌خندیدند، انگار می‌خواستند تمام ترس‌شان را پشت خنده‌ها پنهان کنند. شایدنمی‌توانستند بپذیرند که خوشحال و آرام نیستند، خندیدن آسان‌تر بود تا گریه کردن، زیرا در افغانستان گریه‌ی زن نشانه‌ی ضعف است و اما خنده، مانند یکزره دفاعی عمل می‌کرد، به سوال آخر رسیدم: « آیا تا حال به خودکشی فکر کرده‌اید؟»

چشمانم بی اختیار روی آن مکث کرد، لبخند از لبان‌ام محو شد.

نمی‌دانم چرا ولی ناخودآگاه گفتم: « بلی!»

بعد از چند روز همان زن مرا به دفترش خواست و از من پرسید چرا در این صنفِ سی نفره، تنها من باید به خودکشی فکر کرده باشم، اما من جوابی نداشتم. او سعی ‌داشت دلیل این‌کار را بداند. به‌شکلی او را قانع کردم که پاسخم فقط از روی شوخی بوده. اما ظاهراً انگار خودم متاثر از یک تصمیمِ درونی، گزینه‌ی „بلی“ را انتخاب کرده بودم. حالا سوال این است؛ « آیا واقعاً به خودکشی فکر کرده بودم؟»

تا جایی که یادم می‌آید، دوستانم هر کدام به نوعی سعی می‌کردند وادارم کنند در مورد مرگ ننویسم. می‌گفتند:« اگر بخواهی نویسنده‌ی موفق شوی، باید امیدرا نشان بدهی، نه تلخی را». احساس می‌کنم مردم دنبال „پایان‌هایِ خوش“ هستند؛ اما به زندگی در افغانستان که نگاه می‌کنم، نمی‌توانم „پایان خوش“ را ببینم، چون خوشی در افغانستان اغلب، یک استثناء است تا قاعده. پس چرا باید با داستان‌ خود را گول زد؟ نمی‌خواهم مردم را آزرده کنم، اما مردم دارند به‌شکلی عجیب از واقعیت زندگی دور می‌شوند. بگذار داستانی را تعریف کنم: پانزده سال‌ام که بود، از پدربزرگم قصه‌ی مردی را شنیدم که از مرگ برگشته بود، نمی‌دانستم چگونه. ذهن کوچک‌ام نمی‌توانست جوابی پیدا کند. تا اینکه آن مرد را از نزدیک دیدم؛ یک مرد عادی بود، با اندوهی سنگین در صورت‌‌اش. حرف نمی‌زد، مردم می‌گفتند خدا را دیده و لال شده. آن زمان همه درباره‌ی دنیای دیگر از او می‌پرسیدند؛ یکی می‌پرسید: « آن دنیا چه شکلی بود؟» دیگری ساده‌لوحانه می‌پرسید:« آیا پدرِ خدا بیامرز مرا هم آنجا دیدی؟»  آن اتفاق، سال‌ها ذهنم را دگرگون کرد، چون هیچوقت درک نکردم که آیا مرد از برگشت به زندگی خوشحال بود یا نه.

سال‌ها گذشته، اما دوست دارم دوباره آن مرد را ببینم، و اگر ممکن باشد با او حرف بزنم. می‌خواهم از او بپرسم:« مرگ چه حسی داشت؟» شاید بپرسی چرا در مورد مرگ کنجکاو هستم. اگر بخواهم صادقانه پاسخ بدهم، واقعاً از مرگ می‌ترسم، می‌دانم احمقانه به نظر می‌رسد، اما هر چه بیشتر به زندگی فکر می‌کنم، مرگ برایم تاریک‌تر و ترسناک‌تر می‌شود. انگار مرگ در افغانستان حس و رنگ دیگری دارد. از این می‌ترسم که دیگر فرصتی برای نوشتن، خوش‌بودن یا حتی اشتباه‌کردن نداشته باشم. اما در افغانستان این فقط یک امتیازست نه حق، و این امتیاز از ما زنان به کلی گرفته شده. در جایی کهزندگی ما با قوانین مردانه و سنت‌های خفه‌کننده و ترس از فردا شکل گرفته، هیچ فرصتی بی‌هزینه نیست. من هنوز شور جوانی را دارم، و همواره می‌خواهم کار بزرگی انجام بدهم، شبیه بردنِ جایزه‌ی نوبل ادبی، اما سرِ راهم هزاران بن‌بست است؛ از یک سو طالبان ایستاده‌اند که می‌گویند:« تو زنافغان هستی، پس سقف پروازت کوتاه است.» و از سوی دیگر ترس از جنگیدن برای آینده‌ای نامعلوم و مرگ است، می‌ترسم از روزی که هیچ ردی از من باقی نماند و به کلی از ذهن‌ها فراموش شوم، یا اگر هم ردی می‌ماند، آیا به اندازه‌ی کافی روشن خواهد بود؟

الان که می‌دانی از مرگ می‌ترسم، می‌خواهم بگویم دقیقاً چی می‌خواستم از آن مرد بپرسم. ازعمق وجود این را درک می‌کنم که دانستن از مرگ، چیزی را برایم عوض نمی‌کرد، اما حس می‌کنم شاید ترسم را کم می‌کرد. دوست داشتم بدانم وقتی مرگ به سراغم می‌آید، روح به کجا می‌رود؟ و آیا ممکن است تمام دلتنگی‌ها فراموش شوند…؟ آه، می‌دانی که مرگ آن‌قدرها هم دردناک نیست، اما فکرِ کردن به این که بعد از آن چه اتفاقی می‌افتد، دردناک‌تر و عذاب‌آورترست. تو از این دنیا محو می‌شوی، و انگار اصلاً وجود نداشته‌ای. سال‌ها می‌گذرد و ناگهان همه فراموش‌ات می‌کنند، چه پایانِ غم‌انگیزی! این منصفانه نیست. دوست داشتم بدانم مرگم کی فرا می‌رسد، تا آنچه دوست دارم، انجام بدهم. به کوهستان بروم، آرزو داشتم کسی صدایم را بشنود، ما زنان درسایه‌ها بزرگ شده‌ایم، اما قلب ما مانند آفتاب می‌درخشد، آه، انگار در افغانستان به آرزو نباید دل بست، زیر برآوردنی نیست. بهترست از مرگ هیچ وقتهیچی ندانم.

چاره‌ای نیست، باید عادت کرد، و اگر زندگی همیشه تواًم با آرامش بود، دیگر لذتی نداشت. دوست دارم هر لحظهٔ این زندگی مصیبت‌بار ولی زیبا را با عشق زندگی کنم. نمی‌توانم ترسی را که در مقابل مرگ دارم، سرکوب کنم؛ اما باید با ترس کنار بیایم.

حالا برمی‌گردم به سوال‌ام: « آیا واقعاً به خودکشی فکر کرده‌ام؟» آره، من به مرگ فکر کرده‌ام، اما نه به‌شکلی که بخواهم خودم را بکشم. من تشنه‌ی زندگی‌ام، تشنه‌ی آزادی و خندیدن، اما حقیقتاً در این اوضاع افغانستان که درهای دانشگاه را به خاطر زن بودن به رویم بسته‌اند، یا همیشه حس می‌کنم درقفسی گیرم انداخته‌اند، بیش از هر زمان به این موضوع فکر می‌کنم؛ وقتی دارند رویاهایم را خفه می‌کنند، وقتی حتی به‌ خیابان رفتن و خندیدن،دل‌مشغولی‌های خطرناکی می‌شوند، و از برآورده نشدن رویاهایم می‌ترسم، چطوری می‌توان همیشه به زندگی چنگ زد و به فکر این چیزها نیفتاد.

زندگی کردن در افغانستان، به عنوان زن، خودش دست کمی از مرگ ندارد، احساس می‌کنی چون زن هستی، هویت‌ات همیشه زیر سوال است. انگار زنبودن جرم است و تو باید مدام خودت را توجیه کنی که چرا حق داری نفس بکشی، درس بخوانی و زندگی کنی. زن بودن در اینجا، یعنی هر روز دفن کردنِ بخشی از خودت، صدایت، آزادی‌ات، رویاهایت و حتی خنده‌هایت… این زندگی کردن نیست فقط دوام آوردن است. و من همین که چگونه پروازکردن را یاد گرفتم، بالهایم را بریدند. الان درک کرده‌ام که خودکشی هیچوقت راه‌ حل نیست، و ما آدم‌ها جراًت چنین کاری نداریم. من بر این باورم که خداوند به قدری مهربان است که بعد از مرگ، زندگی بهتری به من بدهد. همین امید و همین باورست که مرا زنده نگه داشته: همین امید به من  کمک می‌کند از مرگ نترسم و قوی بمانم.

شمسیه

Autor*innen

Datenschutzerklärung

WordPress Cookie Hinweis von Real Cookie Banner