
نامهات را با دقت، و احترام عمیق چندبار خواندم. هر بار چیزی تازه در آن یافتم. چیزی انسانی و دردناک، اما درخشان. تو نه فقط تجربهات را شرح دادهای، بلکه آن را در کلمات زیستهای، طوری که انگار خودِ واژهها هم کمی از بار آن رنج را بر دوش کشیدهاند. میدانی، شاید آنچه مرا بیش از همه تحتتأثیر قرار داد، نه فقط توصیفهای جسمی یا ذهنی بیماری، بلکه چیزی بود که از مرزِ درد گذشته و به قلمرو “هویت” رسیده است. برای من، آن لحظههایی که نوشتهای نمیدانستی “من کیستم”، به راستی از هولناکترین شکلهای رنج انسانی است. و تو با اینحال نه فقط از دل تاریکی به زندگی برگشتی، بلکه با نگاهِ عمیق و ژرفتر، به زندگی ادامه دادی.
همین پرسشی که تو از خودت کردی، برای من نیز مدتها در هالهای از وهم بود، گاهی فراموش میکردم که من کیستم؟، یا شاید اصلاً خودم را نشناخته بودم. خودشناسی، راه و چاره میخواهد. من بر این باورم که بسیاری از مردم، هیچ آگاهی از خود ندارند؛ گویی دنبال همان چیزی هستند که دیگران از آنها میخواهند، نه آنچه خودشان واقعاً میخواهند. ما اغلب میکوشیم همرنگ جماعت شویم، یا چشم به صاحبمقامی میدوزیم که نسبت به نیکو-بودن او هیچ اطمینانی نداریم. این گرایش، فقط در ظاهر و در صورت نیست، بلکه در رفتار، در اندیشه و حتی در شیوهی زندگی نیز به وضوح دیده میشود. بسیاری از ما گمان میکنیم که هویت ما در مال، مقام، یا هوسهای گذرای زمینی خلاصه شده، اما حقیقت این است که ریشهی ما در جایی عمیقتر و پایدارتر نهفته است. هویت واقعی، در آن بخشی از وجود ماست که وابسته به تایید دیگران نیست: در ارزشها، باورها، و معنایی که برای زندگی قائل میشویم.
فرانسچکای عزیزم، دیر زمانی میخواستم بدانم دقیقاً باید چهکار کنم، هدف اصلی من در این زندگی چیست، شناخت هدف راهیاست برای پاسخ به پرسشِ«من کیستم؟». من در جامعهای زندگی میکنم که معمولاً به زن، چندان اهمیتی نمیدهد، دلیل آن هم بیشتر به شیوهی زندگیِ سنتی و قدیمی مردم افغانستان مربوط میشود. به افکاری که نقش زن را فقط در چارچوب خانه ترسیم میکنند. مدتها سعی میکردم خودم را بیابم، و ماجرا چه سخت میشود، وقتی تو به لبهی شناخت و خودیابی رسیدهای، اما ناگهان گروهی از راه میرسند و این شناخت را به فاصلهی سالها از تو دور میکنند، منظورم گروه طالبان است. خدا میداند، شاید خودشان هم هنوز خود را نشناخته باشند. اینها دست به کارهایی میزنند که خودشان هم دلیلش را نمیدانند، مثلاً: سلبِ حقِ کار و اشتغال، حق تحصیل و آزادی از زنان. آنها دلیل این کارشان را نمیدانند، زیرا هنوز دنبال پرسشِ«من کیستم؟» نرفتهاند، از آنرو، این نکته را مطرح میکنم که جنبهی دیگر خودشناسی، عبارت است از دریافتِ حقیقت و قدرتِ تفکیک حق از باطل، که به نظر من این کاستی را میشود در وجود طالبان دید. آنها نمیتوانند درست را از نادرست تفکیک کنند، و صرفاً طبق آنچه پدرانشان عهد بسته بودند، پیش میروند و در این راه، پا میگذارند. بگذریم، اوضاع افغانستان با این روالی که دارد پیش میرود، فکر نمیکنم تا چندین سال آینده دوباره بهتر شود، ما، یعنی من و دختران جوان امثال من، خود را قربانی این اوضاع میدانیم، گاهی به خود میگویم، ای کاش چند سال قبلتر یا جلوتر از این دوره زندگی میکردم، یا کاش جایی دیگر بهدنیا میآمدم. ای کاش…
فرانسچکای عزیزم، نمیخواهم از موضوع دور شوم، پرسشِ «من کیستم؟» را باید پاسخ داد، اما گاهی زندگی چنان دشوار میشود که وقتی به خود نگاه میکنم، میبینم نمیدانم کی مقابلم ایستاده، از خودم میپرسم:« آیا این همان انسانیست که روزی خیال میکرد خودش میتواند آیندهاش را بسازد؟» یا اینکه من فقط سایهای هستم که زیر نظر دیگران شکل گرفته، و حالا حتی جراًت ندارد آنطوری که دلش میخواهد زندگی کند. شاید به همین خاطر است که مدام با خود حرف میزنم، با خودم کلنجار میروم، حتی با خودم دشمنی میورزم، عصبی هستم، نمیدانم چرا، اما شاید یک دلیلاش اوضاع افغانستان باشد. فرانچسکای عزیز، احساس من شبیه آن کسی است که گویی میخواهد فریاد بزند، ولی صدایی از وجودش در نمیآید. شاید صدایم لای افکار و ترس من از آینده گم شده.
فرانچسکای عزیزم، بهنظر من، تو گواهیِ زندهی آن انسانی هستی که از دل تاریکی گذشته، از رنجها عبور کرده و هنوز ایستاده است. تو یادآور این نکته هستی که شکستگی میتواند دریچهای باشد برای نور، و هر درز(شکافی) در روح، میتواند نشان از جایی باشد که امید و ایمان از خلال آن عبور میکند. تو حتی وقتی خاموش و خستهای، این را فراموش مکن که همان مسیر استی؛ مسیری که به سوی حقیقت میرود، تا این هویت لرزان را کمکم به «من»ی کاملتر و عمیقتر بدل سازد. شاید هنوز به آن «من» کامل نرسیده باشی، اما هر قدمی که برمیداری، حتی در سکوت و تردید، تو را به جایی نزدیکتر میکند که در آن، خودت را دوباره پیدا خواهی کرد. پس بمان و ادامه بده!، حتی اگر گاهی در خود گم شوی! چون تو نه فقط یک «من»، بلکه داستان انسانی هستی که راهش را از دل تاریکی به سوی نور میجوید و این بزرگترین حقیقت است.
گاهی فکر میکنم حتی شاید همین پرسشِ«من کیستم؟» هم یک دام باشد، شاید حقیقت، در دانستنِ پاسخ نباشد، بلکه در رنج جستوجوی پاسخ باشد. انسان به حقیقت که برسد، شاید دیگر اصلاً زنده نباشد و همان لحظه بمیرد، اما حقیقت هنوز زنده است، انسان برای شناخت خود، برای دانستن پاسخ این پرسش باید به اعماق وجودش برود، به روح و روانش سفر کند تا بتواند با «منِ» واقعی روبرو شود. شاید اگر الآن کسی از من بپرسد: „من کیستم؟“، خواهم گفت: „من جستوجو هستم“، „من یک مسیر هستم“، همان گمگشتهای که دنبال حقیقت است، و سعی میکند خود را بیابد. اگر الآن از تو بپرسم «تو کیستی؟» پاسخات چه خواهد بود؟ دوست دارم بدانم تو چه فکر میکنی.
با محبتِ فراوان
شمسیه عزت


