شمسیهی عزیزم

،
دیروز نامهی خطاب به تو، یا آنچه قرار است نامهای به تو باشد، را تمام کردم. همین الآن که میخواستم آن را به کسانی که نامهنگاری و تبادل ما را ممکن میسازند، بفرستم، این خبر را خواندم: طالبان در تمام افغانستان اینترنت را قطع کردهاند.
آدم چه واکنشی نسبت به چنین کاری نشان میدهد؟
چگونه ممکن است آدم خودش را تسلیمِ تاریکی، توحّش و نادانی کند؟
طبعاً در این بین، شمسیهی عزیز، اول از همه، فکرم متوجهِ تو شد و آن طوری که تو زندگیِ درونیِ خود را بعد از آمدنِ طالبان و تبدیلِ افغانستان به زندانِ روباز توصیف کردهای. همین که جدیدترین خبرهای تکمیلی در این خصوص را خواندم، دیگر نامهام به تو… نامرتبط و بلاموضوع به نظر میرسید. هیچ. و فقط به این دلیل نیست که اکنون دیگر مطمئن نیستم کی خواهی توانست نامهام را بخوانی، یا چهبسا اصلاً نخوانیاش.
تو، مثلِ نامهی اولت، در این دومی هم شجاعانه دردت، احساسِ فقدان و نومیدیات را در جامهی کلام پوشاندهای. ولی من از خواندنش احساسِ تسکینِ عجیبی کردم. نه به این خاطر که تو چنان عباراتِ مهربانانهای برایم یافته بودی، که البته بابتش قلباً از تو ممنونم و نمیدانم اصلاً شایستهی آن کلمات هستم یا نه. ولی آنچه بیش از همه موجبِ تسلای خاطرم شد، احساسِ عجیب و همزمان به طرزِ ناباورانهای نیرومندِ پیوندم با افکارِ توست، و بیشتر از آن با خودت، شمسیهجان. با زن و انسانِ نابی که تویی.
تو در موردِ طالبان نوشتهای:
„آنها احتمالاً هرگز دلیلِ این رفتارهای زشتشان را نمیدانند، زیرا هنوز هیچوقت دنبالِ پرسشِ “من کیستم؟” نرفتهاند.„
این جمله را که خواندم، ناخودآگاه فریاد زدم: بله، الحق که بهخال زدی! و کاش من توانسته بودم چنین جملهای را بنویسم!
البته که چنین کردهام. بههرحال، چیزی کاملاً شبیه به آن، چند سال پیش در یکی از رمانهایم نوشتم. شخصیتِ اصلی به علتهای عمیقترِ نژادپرستی در انسانها تأمل میکند، چه در جامعهی معاصرِ ایتالیا و چه در زمانهی حاکمیت فاشیسم، که پدرش در مقامِ اشغالگر، به اتیوپی رفته بود. این زن به جلوههای بروزِ نژادپرستی در جامعه فکر میکند، و همچنین به بروزش در وجودِ خودش ـ در یک زنِ اروپاییِ سفیدپوست از طبقهی متوسط در میانهی چهلسالگیِ زندگیِ خود.
کمی قبل از پایانِ رمان این جملات آمده:
„ایلاریا دریافت که حالا در حقیقت با چه پرسشی سر و کار دارد (…) با آن پرسشِ همیشگی، که بیآنکه بر زبان بیاید و انکار شود، کمابیش خودش را پشتِ هر چیزی که ما با آن نژادپرستی را تعریف میکنیم، پنهان میکند؛ و آن پرسش “تو کیستی؟” نیست، بلکه “من کیستم؟” است.„
با تو همصدا هستم، شمسیهجان. نژادپرستها، زنستیزها، و تمامِ آنهایی که نفرتشان معطوف به گروههای مختلفِ قربانیان میشود ـ نظیرِ یهودیان، مسلمانان، آفریقاییها، زنان، و نوکِ پیکانشان همیشه متوجهِ کسانی است ـ با نفرتِ خود ضعف و ناتوانیِ پنهان اما عمیق و ریشهدارِ خودشان را به اثبات میرسانند. تونی موریسون، برندهی جایزهی نوبلِ ادبی، یکجایی نژادپرستانِ سفید را به دقت و ظرافت توصیف میکند: „آنها از نظرِ روانی افتضاح هستند. هر که فقط زمانی که یکی پیشِ پایش زانو میزند، احساسِ بزرگی میکند، واقعاً مشکلِ جدی دارد.» جایِ دیگری باز هم مینویسد: «آدمهایی که دست به کاری میزنند که نژادپرستی عملی شود، در واقع، مسکینروح هستند“
مسکینروح.
چه عبارتِ نیرومندی! این عبارت در ارتباط با «روحِ تهیدست» است و اشاره به نوعی از تهیدستی و مسکنتِ نازدودنی و قطعی دارد، مانندِ احساسِ فقدانی که بعد از وفاتِ کسی، در ما بهوجود میآید.
وانگهی، همین هم گاهی منجر به ترحمِ شایانِ توجهی نسبت به انسانهای بیرحمی میشود که در خلالِ این عبارت توصیف شدهاند ـ طبعاً نه نسبت به کرد و کارهای بیرحمانهشان، بلکه نسبت به خودِ آدمهای مسکینروح. و این همان ترحّمی است که عیسی مسیح، هنگام رفتن بر بالای صلیب، بر زبان جاری ساخت و از پدرش تمنا کرد تا شکنجهگرانش را عفو کند و بر آنها ببخشاید: «زیرا که آنان نمیدانند چه میکنند.»
چنین انسانهایی به این اعتبار مسکینروحاند که فاقدِ خودآگاهیِ لازم هستند، و در نتیجه نباید فقط به این دلیل بر دیگران فرمانروایی کنند که احساس میکنند انسانهای کاملی هستند. ولی همچنانکه تو، شمسیهجان، با هوشمندی در نامهات توصیف کردی، طالبان، هم مانندِ هر فاشیست، نژادپرست و زنستیزی، هرگز نیازمندِ دستیابی به چنین خودآگاهی و وجدانی نیستند، زیرا هیچوقت پرسشِ پرسشها یعنی «من کیستم؟» را طرح نمیکنند. بهجای آن، قربانیانِ خود را وا میدارند بارِ آنچه را خود فاقدِ آن هستند، بر دوش بکشند و بهجای آنها، مردمِ عادی تاوانِ وحشتناکِ آن را بپردازند.
شمسیهجانم، پس من هم به همین دلیل، بعد از خواندنِ نامهات، اینقدر با تو احساسِ نزدیکی و پیوند میکنم. و این درست همان چیزی است که افرادِ طالبان از آن میهراسند و نفرت دارند: همبستگی و پیوندِ انسانی. به همین دلیل آنها پیوندها را قطع میکنند ـ یا میکوشند قطع کنند.
حالا یک روز گذشت و طالبان اینترنت را در افغانستان دوباره وصل کردند. ولی از کجا میتوان مطمئن بود که ناگهان تصمیم نگیرند دوباره مسدودش کنند؟ شمسیهی عزیزم، من سرشار از خشم از مردانِ دربوداغان و حقیر و بیرحمی هستم که بر تو و تمامِ زنانِ دیگر این جفاها را روا میدارند. ولی قویترین احساسی که دارم، شرمساری است. این بخش و سهمِ من از جهان ـ همین غربِ ثروتمند و شکوفا و دموکرات، است که تو را در دلِ خودسریِ طالبان به امانِ خدا واگذاشته است. ما، حتی وقتی به شما خیانت کردیم، یک عذر و بهانهی خشکوخالی هم نیاوردیم که نمیدانستیم داریم چه غلطی میکنیم. ما خیلی خوب میدانستیم، ولی بااینهمه چنین کاری کردیم. و تازه باز هم به همین اشتباهمان ادامه خواهیم داد و از اعطای پناهندگی به کسانی طفره خواهیم رفت که از ترسِ ترورِ طالبان از وطن گریختهاند و ما بهشان قولِ حمایت داده بودیم.
از تو طلبِ بخشش دارم تا دیگر بیش از این احساسِ شرمساری نکنم. و یگانه کاری که از من برمیآید، این است: دستنشستن از امیدواری به اینکه تو و من یکروزی با هم در یک فضا بنشینیم و بتوانیم یک استکان چای بنوشیم.
قربانت،
فرانچسکا.


