Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
Logo Weiter Schreiben
Menu

همگام با حرکت زمان

Übersetzung: Bianca Gackstatter aus dem Persisch

These regular walks are relaxing and saving for me, as I am always afraid of standing still.©private

سینتیای عزیز،

  تسلیت عمیق مرا بپذیر؛ و مرا در اندوه‌ات شریک بدان. دلتنگی‌ات را حس می کنم و خیلی متاًسفم که این از دست دادن‌های بسیار غم‌انگیز را از سر گذرانده‌ای.  می توانم حدس بزنم چقدر غمگین و دلتنگی.  ناتوانی و شکننده‌گی آدمی در برابر فاجعه و اندوه را می‌شناسم. از دست دادن کسانی که دوست شان داریم تجربه هولناکی است. می توانم حس کنم از دست دادن مادر و فرزندت چه چاله‌ی عمیقی را در دلت باز کرده. تصّور می کنم نوشتن از تجربه های دردناکی که از سر گذرانده ‌ای برایت آسان نبوده است. آرزو می کنم آرامش درون متلاطم و ناآرام‌ات را بازیابی. هر طور که خودت می‌توانی و یاد گرفته‌ای، بتوانی غصه ات را بیرون بریزی: با نوشتن، قدم زدن، دویدن و هر کاری که تو را به زندگی وصل می کند و قُوَّت ات می بخشد. هنگام دلتنگی، ساعت ها و روزها طولانی می شوند و آدم خیال می کند از این لحظه به بعد، دیگر زمان هرگز جلو نخواهد رفت. امیدوارم زمان برایت توقف نکند و بتوانی همگام با حرکت زمان، از این روزهای سخت عبور کنی. من چهره تو را با ویدیویی که برایم فرستاده بودی به خاطر سپرده‌ام. تصویر تو در ذهن من، تصویر زنی است که می تواند با زنان دیگر برقصد، بخندد، و همدلی کند. موقع خواندن نامه‌ات با خود گفتم، سینتیای پرتحرکی که در آن ویدیوها حضور دارد، حتماً این را هم بلد است که با خودش همدلی کند، دست خودش را بگیرد و قدرت درونش را هنگام سختی کشف کند.

سینتیای عزیز، زن بودن آن گونه که در سرزمین تو سخت است، در افغانستان هم برای ما و مادران ما هرگز آسان نبوده است. کمر زنان زیر بار سنگین عُرف و سنّت خم شده است و ساختارهای زن‌ستیز جامعه و قدرت، دست به دست هم داده اند تا زنان، هرگز طعم برابری و آرامش را نچشند. من در کشوری بزرگ شده ام و کودکی ام را گذرانده ام که مثل امروز، آن زمان نیز تحصیل دختران در آن ممنوع شده بود. طالبان دروازه های مکتب ها را به روی دختران بسته بودند و ما اجازه رفتن به مکتب را نداشتیم. مادر من امّا دست روی دست نگذاشت. تَقّلا و تلاش کرد و یک آموزشگاه مخفی زیرزمینی در جایی یافت که حدود نیم ساعت از خانه ما دور بود. من تقریباً چهار سال در آن آموزشگاه مخفی با گروه کوچک دخترانی آموزش دیدم که خانواده هاشان درست مثل خانواده ما، هر خطری را به جان خریده بودند تا عاقبت دختران شان خواندن و نوشتن یاد بگیرند. سینتای عزیز، من خواندن و نوشتن را  مخفیانه یاد گرفته‌ام، و هنوز فکر کردن به آن خشمگینم می‌کند. آن اولین رویارویی من با جامعه افغانستان، واقعیت دردناک سرکوب و ستم بر زنان را بی هیچ تعارفی مقابل چشم ام گذاشت، آن سال ها ذهن مرا برای همیشه دچار دگرگونی کرد و سوال های مهمی درباره جایگاه زنان در جامعه افغانستان برایم ایجاد کرد. بیشتر از یک سال است که باز همان بلا سر زنان افغانستان آوار شده است. تبعیض و ستم جنسیتی از هر طریق ممکن بر زنان اعمال می‌شود. از منع آموزش و کار گرفته تا منع ورود زنان به پارک ها. اما می خواهم از ایستادگی و شجاعت زنان افغانستان هم برایت قصه کنم. از زنانی که یک روز بعد از سقوط حکومت پیشین افغانستان به خیابان رفتند و چشم در چشم خشونت و ظلم ایستادند. و در خیابان هایی که به صحنه نمایش عریان و بی‌ شرمانه خشونت بدل شده اند، حق کار و حق مشارکت سیاسی شان را مطالبه کردند. با خشونت سرکوب شدند اما دست از اعتراض برنداشتند. حضور خشونت در حوزه عمومی، اکنون در افغانستان بسیار آشکار و بی رحمانه است. کابلی که من می شناسم و در خاطره ها و شعرهایم حضور دارد، کابلی نیست که حالا در ویدیوها، عکس ها و خبرها می‌بینم. من اما به دیدن کابلی که دخترکان آن دوباره پشت میزهای مکتب برگردند، با صدای بلند بخندند و برای آینده رویاپردازی کنند، امیدوار می مانم.

حالا که این نامه را برایت می نویسم از پیاده روی در یکی از خیابان های آرام برلین برگشته ام. پاییز است؛ و هوا هنوز آن قدر سرد نشده که به استخوان های آدم نفوذ کند. هنوز می توانم ساعت‌ها پیاده‌روی کنم و این راه رفتن های بسیار، برای منی که همیشه از ایستایی می ترسم، آرامش آور و نجات بخش است. گاهی خیال می کنم در خیابانی در کابل راه می روم. ساختمان های دور و برم در چشم به هم زدنی چهره عوض می کنند و هم‌شکل خاطره هایم می شوند. تصاویر ذهنی ام  گویی تبدیل به واقعیت شده اند. حس عجیبی است: آمیختن خاطرات و تصویرهای ذهنی آدم با واقعیت دنیای دور و برت که می دانی هیچ شباهتی به آن ندارد. بعد از چند لحظه، تلاش می کنم حضور آدم ها و اشیای دور و برم را حس کنم. آن گونه که هستند، آن گونه که وجود دارند، باورشان کنم و ببینم شان. گاهی مرز ذهنی من بین گذشته و حال به هم می ریزد و ساختمان هایی را که می دانم هیچ شباهتی به هیچ جای کابل ندارند، شبیه ساختمان و مکان‌هایی در کابل می بینم. ذهن من مدام تلاش می کند مکان های اینجا را با جاهای آشنایی که در گذشته دیده‌ام، شبیه سازی کند. این تقّلای ذهنی چه می تواند باشد جز یافتن پناهی در حال و اکنون؛ و خلق تصویری -هر چند غیرواقعی- برای حس تعلق و آشنایی با محیطی دیگر.

 چند سال پیش میان دل کندن و از نو بنا کردن سرگردان بودم و در مرزی  مبهم میان گذشته و آینده ایستاده بودم. قرار بود همه چیز را از نو شروع کنم. هراسان بودم و از کُندیِ زمان و ایستایی می ترسیدم. تکه ای از زمین را ترک کرده بودم و هر شب و صبح با خاطرات آن می خوابیدم و بیدار می‌شدم. انگار زمین از زیرپایم لغزیده بود و خود را به هیچ جا متعلق نمی دانستم.  مُعَلق میان گذشته و آینده، مبهوت و گیج به دگرگونی های پیش بینی نشده دور و برم خیره شده بودم. از خود می پرسیدم:  کجا ایستاده ای؟ باید بتوانی مکان ثابتی برای ایستادن و ایستادگی کردن پیدا کنی. این مکان کجاست؟ این مکان دیگر مکانی فیزیکی نیست. باید نقطه تلاقی میان زبان، خاطرات، تعلقات عاطفی و وابستگی های روانی ات را جایی برای ایستادن و دوام آوردن بسازی. باید بتوانی نقطه تعادلی میان گذشته و امروز، میان امروز و فردا پیدا کنی. این سخت است، بسیار سخت. چون روان و ذهن‌ات هنوز نتوانسته تمام دگرگونی ها و از دست دادن ها را بفهمد و با آن کنار بیاید. وقتی سرزمین مادری بدل به مکانی دلهره‌‌آور و از دست رفته می‌شود، دیگر به سختی می توان به جاهای دیگر احساس تعلق کرد. ترس دوام دار از این که فردا چه می شود؟ چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ترس از دست دادن های مدام، پایه های هستی آدمی را سست و لرزان می کند. حتی وقتی مکان یا سرزمین ناامنی را ترک می کنی، هر جا بروی یک بخش از آن حس ناامنی و بی‌سکونی را با خود می بری. اما زمان گذشت، و من توقف نکردن و عبور از لحظه های پر از دلهره و بی‌قراری را یاد گرفتم. دریافتم که ما در مواجهه با مشقت ها و تیرگی‌های زندگی، ضعف و قدرت واقعی مان را کشف می‌کنیم. هنگام فروپاشی و ویرانی، بخش‌هایی از وجود و هستی مان را می بینیم که در گذار یکنواخت روزمرگی، قادر به کشف آن نیستیم.

نامه ات را برای چندمین بار می خوانم و بار دیگر از همگونی سرنوشت و روزگار زنان در سرزمین‌های مان به حیرت و گریه می‌افتم. به زنان در افغانستان، آنگولا و بسیاری جاهای دیگر در جهان فکر می کنم و این غصه و رنج به من بسیار نزدیک است. رنج مشترک زنان همین اشکی است که هنگام نوشتن این نامه بر صورتم می چکد. اما ما برای ادامه دادن و استوار ماندن باید بتوانیم اشک های مان را از صورت مان پاک کنیم. صدای یکدیگر را بشنویم و به قدرت و دلیری زنانی باورمند بمانیم که در بسیاری نقاط جهان برای تغییر می جنگند.

با مهر بسیار

مریم میترا

برلین، نوامبر ۲۰۲۲

Nächster Brief:

Schritt halten mit der Zeit - Brief 4

Mariam Meetra an Cíntia Goncalves: Ich möchte Dir mein tiefstes Beileid ausdrücken. Es tut mir sehr leid, dass Du so tragische Verluste erleiden musstest und ich möchte, dass Du weißt, dass ich tiefen Anteil an Deiner Trauer nehme. Ich fühle Deinen Schmerz und ahne, wie traurig Du bist und wie schwer es Dir ums Herz sein mag. LesenText im Original

Autor*innen

Datenschutzerklärung