Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
> Einfache Sprache Jetzt Spenden
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche

به هر زبانی

Übersetzung: Ali Abdollahi Aus dem Deutschen

© Tanasgol Sabbagh; As you can see, I have now really done everything and there is nothing left to do but sit down at the table and write this letter, a reply to your so beautiful last letter.

ماری عزیز،

دیروقت شامگاه است. امروز دوستی را در کافه‌ای دیدم، با پنج نفر تلفنی صحبت کردم، چند کار از فهرست انجام‌-دادنی‌هایم را انجام دادم، رفتم خرید، آشپزی کردم و همزمان کارد آشپزخانه، انگشتم را بدجوری بریدم.
همان‌طور که می‌بینی، واقعاً همه کاری کردم و حالا کار دیگری نمانده، جز این که پشت میز بنشینم و همین نامه را بنویسم، در پاسخ به نامه زیبای آخر تو. البته، سوءتفاهم نشود: من نوشتن به تو را به تأخیر نمی‌اندازم، و در آن تعلل نمی‌کنم، به این دلیل که میل ندارم برای تو چیزی بنویسم، بلکه در واقع در خودِ نوشتن تعلل و تردید می‌کنم. نوشتن به معنای کاملاً عام و همیشگی آن. اخیراً در گفت‌وگویی خاطرنشان کردم که نوشتن برای من به نوعی با مفهوم چشم‌پوشی مرتبط است. این گزاره را همین‌طوری گفتم و حالا چند روزی ست که دارم به آن فکر می‌کنم، آیا درست است؟ و اصلاً

چه معنایی می‌دهد؟
خود شعر را از اساس می‌شود نوعی چشم‌پوشی دانست: چشم‌پوشی از گزاره‌های بلند، از توصیف‌های ملال‌انگیز طولانی، از واژگان پر و فربه، یا از جا و مکان. اما از همین اندک هم می‌توان قافیه‌ای پرداخت. امر اندک‌، امر خرد، تنگ و فشرده، و حاشیه‌ای؛ چه بسا ادبیاتی که من دوست دارم از همین‌ها ساخته می‌شود. و شاید به همین دلیل می‌کوشم با آنچه دم دست هست، کار کنم، با همان خردک هوا.
اما منظورم چشم‌پوشی از امرِ نوشتن است، با وجودی که آدم باید بنویسد یا حتی می‌نویسد. چون مثلاً یک موعد تحویل پیش روی آدم است. چون شرایط یک چیزی را می‌طلبد، چون ضرورتی در میان است، چون چیزی وجود دارد که بر هستی‌اش اصرار می‌ورزد، چیزی که می‌خواهد نوشته شود، که گویی به در فرو بسته می‌کوبد، به دری که بر بسته بودن پا می‌فشارد. ولی باز با تمام این احوال، ننوشتن. مقاومت در برابر همین احساس، و بنا به هر دلیلی، همیشه. بیشتر وقت‌ها هر کار ممکن دیگری کردن، غیر از نوشتن، یعنی هرگز ننوشتن.
تازگی زادروزم بود و دوستی کتابی به من هدیه داد که بابتش بسیار خوشحال شدم. نسخه شخصی خودش از کتاب بود و حواشی صفحات، پر بود از یادداشت‌هایش. من همیشه این یادداشت‌ها را هم با متن کتاب می‌خوانم، انگار آنها بخشی از متن باشند، حتی اگر معنای‌شان برایم چندان روشن نباشد، زیرا از منطق خاص خودشان پیروی می‌کنند: منطق همان لحظه‌ی دقیقی که این دوست کتاب رامی‌خوانده، شاید سال‌ها پیش.
از اینکه چنین هدیه‌ی خاص و خودمانی گرفته بودم خیلی متأثر شدم. کتابی در دست دارم که خودش در اصل یک نامه هم هست، خواندم و شروع کردم به نوشتن یادداشت‌های خودم در حاشیه‌های آن. این کتاب هم درباره‌ی چشم‌پوشی است و بانوی نویسنده‌اش، شاعره‌ای که شاید بشناسی‌اش، مارینا تسه‌وه‌تایه‌وا، (شاعر معاصر روسی) نوشته که چشم‌پوشی نیروی محرکه یا رانه‌ی کنش‌های اوست.
دارم به این فکر می‌کنم که چقدر طول می‌کشد تا پس از نخستین احساس گرسنگی، چیزی برای خوردن آماده ‌کنم. چقدر صبر می‌کنم، گاهی روزها، تا اینکه سردردم را با قرص برطرف می‌کنم. چشم‌پوشی، همه روزه همراهی‌ام می‌کند، تحمل یک وضعیت است، و سرسختی نهفته در آن. باری، کسی چه می‌داند، شاید این گونه‌ای اجبار باشد، شاید هم نیروی محرکه‌ام.
هر دومان وضع مشابهی داریم: من هم سال‌هاست برای هیچ‌کس نامه ننوشته‌ام. آیا برای تو هم همین‌طور است، که هنوز نمی‌دانی، وجودت در یک نامه،چه طنینی به خود می‌گیرد؟
هر روز برای افراد بی‌شماری پیام و ایمیل می‌نویسم، به گوناگون‌ترین روش‌ها با آن‌ها پیوند برقرار می‌کنم: با نشانک‌(ایموجی‌)، با پیام صوتی و متنی، و برای همگی هم، زبانی آشنا در اختیار دارم. اما وقتی مقابل این فایل باز شده خالی ورد (کامپیوتر) می‌نشینم و می‌خواهم برای تو بنویسم، در فرمول‌بندی‌ و در حرکات یا ژستهای زبانی، خودم را سبکسر و ابله می‌یابم.
اما نامه‌های تو را خیلی دوست دارم و هر دو را بارها خوانده‌ام، همیشه هم با تحسین و شگفتی. لحظاتی وجود دارد که در آن، گمان می‌کنم خط ادبی تو را به جا ‌آورده‌ام و می‌شناسم، یعنی سبک و سیاقی که تو متن‌هایت را با آن می‌نویسی، چگونگی پرداختن‌ات به اندیشه‌ها و به زبان. پی گرفتن حرکات و نوسانات این خط، برایم بسیار شادی‌بخش است — و این هم بسیار خودمانی و شخصی است. حتی با این که نامه‌هایت را اول بار، از روی ترجمه‌ می‌خوانم، و نامه‌ها، به زبانی متفاوت از زبان نوشتاری تو، به دستم می‌رسند.
تسه‌وه‌تایه‌وا زمانی در خلال نامه‌ای به ریلکه درباره نوشتن به زبانی دیگر گفته است: خود سرایش، نوعی ترجمه‌ از زبان مادری است — سرودن به زبانی دیگر، چه به فرانسوی باشد چه به آلمانی، بی‌گمان بازهم مشمول همین قاعده می‌شود. هیچ زبانی، زبان مادری نیست. شعرسرایی همانا بازسرایی است.
من این تصور را بی‌اندازه دوست ‌دارم، زیرا، درست همانجا که ترجمه می‌شود، از دهان من به متنی روی کاغذ، یا به محتویات درون سندی توی کامپیوتر، یا روی صحنه یا به درون یک گفت‌وگو، من هم همزمان دارم زبان خودم را این‌گونه به تجربه زندگی می‌کنم. نه به این اعتبار که این زبان، خود را تطبیق می‌دهد و همیشه زبانی سراسر متفاوت می‌شود، بلکه از آن رو که اجازه می‌دهد آن زبان، یکی و یگانه نباشد، که شکل‌پذیر باقی بماند و من بتوانم همیشه آن را از نو شکل بدهم.
گاهی از خود می‌پرسم برای تو قضیه از چه قرارست، تویی که در کشوری می‌نویسی که زبان آن را، زبانی را که همه جا دور و اطرافت می‌شنوی، تازه باید بیاموزی. آیا همین موضوع، از رهگذر اینکه خصوصی‌تر می‌شود، تو را هم به زبانی که در آن می‌نویسی، نزدیک‌تر می‌کند؟ آیا زبانت تحت تأثیر آواها و طنین‌های زبان تازه، تغییر می‌کند؟ شاید در وزن(ریتم) یا آهنگ (ملودی) آن؟ آیا در خیابان، هیچوقت دلت برای شنیدن زبانی که شاید در رؤیاهایت به آن صحبت می‌کنی، تنگ می‌شود؟
پیش خودم تصور آن لحظه‌ای را می‌کنم که برای اولین بار بخشی از شعر برشت را، که در نامه‌ات به آن اشاره کردی، به فارسی خواندی. شاید هم تاکنون تلاش کرده‌ باشی یکی از نوشته‌های او را به آلمانی بخوانی.
لحظه‌ای را به خاطر می‌آورم در گورستان پِرلاشِز، در مراسم خاکسپاری یکی از رفقای عمو/دایی بزرگم چند سال پیش، که همه یکصدا سرود „اینترناسیونال“ را به فارسی می‌خواندند. ترجمه‌ها تا چه حد تأثیرگذارند: تلاشی برای پیوند دادن چیزها، فراتر از زمان و مکان، حتی اگر تاثیری عبث بگذارد. و برای نشان دادن اینکه این پیوندها همچنان وجود دارند.
گاهی از خود می‌پرسم با وجود این‌همه لذت و شوقی که نسبت به زبان دارم، چرا باز هم خیلی به‌ندرت می‌نویسم. یا چرا اینهمه هراس از نوشتن دارم. یا چرا سّد راه نوشتن خودم می‌شوم.
در نامه‌ات نوشته‌ بودی که همیشه کنجکاوی، و همیشه می‌پرسی و، می‌خواهی پسزمینه‌های همه چیز را بدانی. به نظرم این واقعاً زیباست! کودک که بودم، هیچ‌گاه تفاوت میان کلمه‌ی“ کنجکاو“ و“ فضول“ را برایم درست توضیح ندادند — واژه‌ی فضول را خیلی بیشتر از اطرافیان می‌شنیدم، گاهی مهرورزانه و گاهی از سرعصبانیت، مثلاً وقتی سعی می‌کردم جایی را دید بزنم که نمی‌خواستند نگاهم به آنجاها بیافتد، یا کمی بیشتر به مکالمه‌ای گوش بدهم که عقل من به آن نمی‌رسید. معمولاً هر دو واژه را به آلمانی، „حریص به چیزهای نو/از نو حریص “ ترجمه می‌کنند. اما به دلیل حرص و آزی که در این کلمه‌ی آلمانی نهفته هست، من مدتی طولانی، معادل دیگرش (در فارسی) را کاملاً فراموش کرده بودم: صفتِ“کنجکاو“، این گونه‌ی باز و فراخ کند و کاو، پالیدن آنچه شاید هنوز یک جایی وجود داشته باشد، در پسِ چیزهایی که پیش روی خود می‌بینی. من کنجکاوی (با تعبیر دوم ) را در حکم چیزی در ذهنم ذخیره کرده بودم که به دردبخور یا شایسته نیست و به مرور از یکجایی به بعد، از پرسیدن سوالاتی که به ذهنم می‌رسید، دست کشیدم. و اندازه گلیم خود را دانستن، و مرزها را رد نکردن، هم بخشی از آن بود.
تو از چیزهایی می‌نویسی که خیلی غم‌انگیزست: همین قصه‌های فرار و گریز، تبعید، ترس، تحقیر، مبارزه و پایداری، به نوعی که در تو جریان دارند، از هر نسل به نسل‌های بعد. راستی، چگونه است که هرگز آرام نمی‌گیری؟
می‌دانی، اینها هرچند در هیچ‌یک از کتاب‌های قفسه‌ام نوشته نشده، اما من هم چنین قصه‌هایی از خانواده‌ام شنیده‌ام. ماجراهایی که پیش از من وجود داشته‌اند و اصلاً دلیل زندگی من در این کشور شده‌اند. داستان‌هایی که صفحه به صفحه‌، و دوش به دوش کنار مبارزات در راه عدالت و بقا، که هر روز دنبالشان می کنیم، قرار می‌گیرند.
بی‌شک نوشتن من با نوعی چشم‌پوشی مرتبط است، چون من با این داستان‌ها بزرگ شده‌ام. داستان‌هایی که هرگز به طور کامل و تا ته بازگو نشده‌اند، تنها در جمله‌های فرعی ظاهر شده‌اند، همچون یادداشتی در حاشیه‌، و من تاکنون جرأت نمی‌کردم که بیشتر بپرسم.
ماری عزیز، تو با کنجکاوی‌ات در مسیر درستی قرار گرفته‌ای، فکر می‌کنم من هم می‌خواهم همان کاری بکنم که تو کردی. بیشتر بپرسم، بیشتر بشنوم، بیشتر ببینم. و بیشتربنویسم، بنویسم، و بنویسم.
مشخصاً احساس می‌کنم دیدگاهم این اواخر کمی محدود شده. قساوت و بی‌عدالتی‌ای که شاهدش هستیم: در افغانستان، در فلسطین، در لبنان، در سوریه، در کردستان، در سودان، در کنگو. ویدیوها، تصاویر، گزارش‌های ناقص یا جانبدارانه یا نبود هیچ گزارشی. و البته حال و هوای جنگی در همین کشور. حس کرختی و بی‌حسی، همان‌طور که تو در نامه‌ات نوشتی. دیدن پوسترهای انتخاباتی سوسیال‌دموکرات‌ها با پرچم‌ها و تانک‌ها در محله‌ام.
تمام این‌ها زبانم را بند آورده‌اند.
می‌دانم: شرایطی که ما در آن زندگی و کار می‌کنیم، بر زبان ما تأثیر می‌گذارند، آن را دگرگون می‌کنند و شکل می‌دهند. و حس می‌کنم رفته رفته چیزی در درونم دارد کاملاً عقب‌نشینی می‌کند. اما نمی‌خواهم اجازه دهم چنین شود. چون هنوز چیزهای زیادی وجود دارد.
کسانی هستند که خستگی‌ناپذیر کار می‌کنند، خود را سازمان‌دهی می‌کنند، برای محافظت از دیگران پیش‌قدم می‌شوند، هشیار هستند و می‌ستیزند. آن‌ها به من این حس را می‌دهند که چیزهای ارزنده زیادی همین حالا هم وجود دارند و چیزهای بیشتری هست که باید در رؤیاهامان بسازیم. سرشاری، طغیان‌گری، پایان‌ناپذیری — این‌ها ملات یا موادی هستند که ادبیاتی که من دوست دارم از آن‌ ساخته شده. می‌بینی، به نوعی می‌کوشم برای خودم شکلی پیدا کنم که بتوانم با تمام این‌ها روبرو شوم. تو چطور با ماجرا کنار می‌آیی؟
تا حالا که من به سؤالهای تو پاسخ چندانی نداده‌ام، اما همچنان تمام آن‌ها را با خود و کنار خودم نگه می‌دارم، در این بین شاید نام‌هایی هم برای گیاهانم انتخاب کنم، درست مثل تو، و دوباره نوشتن را از نو یاد بگیرم، حتی اگر شده فعلاً به یادداشت‌هایی در حواشی کتاب‌ها محدود شود. یا به همین نامه‌ها.
شاید تو هم حوصله کنی بازهم برایم بنویسی، که من از این بابت خیلی خوشحال می‌شوم. با کمال میل دوست دارم در خلال سطور تو جای گیرم و همراه تو در بامیان ستاره‌ها را ‌بشمارم.
قربانت، تنسگل

Autor*innen

Datenschutzerklärung

WordPress Cookie Hinweis von Real Cookie Banner