
تنسگل عزیز و زیبا،
خوشحالم دوباره برایم نوشتی. راستش خیلی وقت است از کسی نامه نگرفتهام و برای کسی هم ننوشتهام. اولین بار که نامه نوشتم، صنف چهارم مکتب بودم. کاتب پدرم بودم برای نوشتن نامهای به برادرش. غرور آن روزها را نمیتوانم در کلمات وصف کنم، ولی از دریافت نامهی تو و نوشتن به تو، خیلی خرسندم.
نامهات درست زمانی رسید که بین یادگیری صرف افعال آلمانی و پیوند دادن کلمات به همدیگر، سردرگم بودم. چقدر سخت است پیوند دادن و ساختنها! راستش به تو غطبه میخورم که اینقدر خوب بر آلمانی مسلطی، شعر مینویسی و نیچه و کانت و آرنت را بیواسطه میخوانی. با اینکه من زبان مادریام را عاشقانه دوست دارم، ولی گاهی آرزو میکنم ای کاش در سرزمینی به دنیا میآمدم که برای خواندن اینها نیاز به استفاده از فرهنگ واژگان نیست.
تنسگل جان؛
اضطراب امتحان، جرات گشودن و خواندن نامهات را از من گرفته بود. چون توانایی کنترل خودم و فکر نکردن به کلمات و جملهها را ندارم. ولی در اولین فرصت نامهات را چاپ کردم، بعد با قلم افتادم به جان تکتک کلمات و جملات. باید این کار را میکردم، من هم مانند تو باید جملات را با دست لمس کنم، کاغذ را بو کنم و آنقدر با خودکار زیرش خط بکشم تا ته مغزم جا بگیرند و بهتر درکشان کنم.
از آپارتمانت نوشتی، حدس میزنم خیلی باید شلوغ باشد. آنرا برای خودم نقاشی میکنم و گلها و قفسههای کتاب و خودت را، زلزده به کتابها و کلمات و جملههایی که هنوز برایت ناآشناست. احتمالا شبها به این فکر میکنی که به کدامین کتاب ایمان بیاوری! شاید اینجا بتوانم کمی درکت کنم، چون با حس بیگانگی و ناآشنایی از همان کودکی آشنایم. به قول برشت:
„بدانید که ما بیش از آنکه کفش عوض کنیم، کشور عوض کردیم،
و از دل نبردهای طبقاتی گذشتیم، ماًیوس از اینکه
جایی ستم فرمان میراند و هیچ شورشی نبود.“
دوستی از من پرسید: آيا چیزی هست که از کودکی باعلاقه پیش خودت نگه داشته باشی و همهجا با تو باشد؟
گفتم: شئی نه، چون «انسان افغانستانی» هیچ وقت آرام نداشته. «…بیش از کفش، کشور عوض کردیم»٬ ولی به اندازهی هزار کتاب، قصه و خاطره دارم که برای نسلها به ارث میماند. قصهی مهاجرت، آوارگی، ترس، تحقیر، مبارزه و ایستادگی. گفتم اندازهی هزار کتاب، قصه دارم از مردمان شرق.
شاید تو هم لابلای قفسهی کتابت، روزی به قصهی انسانهایی برسی که آسمان و خاکشان یک رنگ است، ولی قصه زندگیشان تیرهتر از همنوعانشان. درست مانند شیرین؛ دوستی که از من پرسیدهای با من هست یا خیر. شیرین زادهی خیال است، ولی عین حقیقت. در من است. در تمام دختران. برشت اینجا کمکم میکند:
„اما شما، شمایی که سر برمیآورید
از دل خیزاب سهمگینی
که ما را به کام خود کشید،
هنگام که از ناتوانیهامان سخن میگویید،
به یاد آورید روزگار تیره و تاری را
که خود از آن، جان سالم به در بردید.“
از سلاحسازی یاد کردی. میدانم! چه کسی بهتر از ما این را میداند! به نوعی گوشت و پوستمان به آن گرهخورده، نه تنها به این سلاح که با تمام سلاحهای جهان. زندگی ما، به نوعی، مواد آزمایشگاهی ناتو و متحدانش است. ولی برایم همیشه سوال بوده، چرا انسانهای آگاه غرب که ادعای برتری دارند، نمیپرسند: چرا؟ این کرختی دقیقاً از کجا میآید؟!
مگر نباید به قول معروف روی میز صبحانهشان قبل از همه اخبار باشد! مگر نمیخوانند که MP-7 ، جان هزاران خانواده در افغانستان، غزه، لبنان، سوریه، عراق و اسراییل…. را گرفت، یا باروتِ جامانده از مادر بمبها، هنوزجان افغانستانیها را میگیرد! این کرختی و بیحسی انسان مدرن از کجا میآید؟! چرا دودستهگی!
از ورودم به این شهر پرسیدی: میتوانم بنویسم که من، تو بودم و این شهر هم، کتابهایی که در قفسه اتاقت جا خوش کردهاند و تو هنوز با آنان ناآشنایی. شبها که کابوس طالب رهایم میکرد، با خودم فکر میکردم به چه ایمان بیاورم! به آغاز کدام فصل!؟
„ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!“(فروغ)
از رفتار مردمان شهر پرسیدی: خیلی ساده، تعدادی شبیه به کوچههایی هستند که به دریا ختم میشود: بزرگ، مهربان، پاک و زلال، و شماری هم شبیه کوچههای بنبست: تاریک و تنگ و خفقانآور که گاهی نمیشود با بوی افکار پوسیدهشان دقیقهای نفس کشید. شبیه به طالب. دردآورست که اینجا هم میشود بوی گندِ افکار طالبانی را شنید!
به گیاهانت فکر میکنم. دوست دارم بیشتر بدانم چه گیاهی پرورش میدهی و چرا؟ شاید برایت عجیب باشد که همیشه یک“چرا“یی در آخر حرفم میآورم. خودم هم نمیدانم ولی همیشه کنجکاوم. دوست دارم قصهی پشت آنرا بدانم. مثلاً وقتی به پونهی خودم نگاه میکنم که حالا شبیه بوته شده و از دیوارها و لبهی پنجره بالا میرود، به خاطرات „پونه“ (شهری در هند) برمیگردم، یا به گلِ“حُسنِ یوسف“ (کابلی گگم) مینگرم که از کابل با خود آوردهام و به خاطرات کابل بر میگردم. شاید عادت عجیبی باشد، ولی دوست دارم هر جا سفر کنم قلمهی کوچکی از گیاه آن سرزمین را با خود بیاورم. مثلاً از لندن یک کتاب و یک قلمهی کوچک „سانسوریا“ را سوغاتی آوردم و اسمش را گذاشتم «لندن». تازه یک بوته کوچک لیمو هم دارم که اسم خودم را رویش گذاشتهام: ماری.
تو چی؟ آیا روی گیاهانت اسم گذاشتهای؟
پرسیدی اولین بار که فروغ خواندی، هوا چگونه بود؟ آیا بوی گرد و خاک میداد و باد میآمد؟
اولین بار که فروغ خواندم هوا خوب بود و باد میوزید و من با قاصدکها زیر اقاقیاهای کابل میرقصیدم.
فروغ که میخواندم آسمان بامیان پرستاره بود و من با برادرم که حالا از هم فرسنگها دوریم، در زمین „قرغنه تو“ (اسم منطقهای در بامیان) کنار جوی آب ستاره میشمردیم و با گذر هر شهاب سنگی، یک آرزو میکردیم.
اولین بار که فروغ خواندم، خاک رنگ خون را از خود میشست و بوی درخت سنجد، باروت مانده از جنگ را تبخیر میکرد. اولین بار که فروغ خواندم، لالههای مزار تصمیم گرفته بودند آبی و سبز و زرد باشند و بودای بامیان، به „شمامه“ فکر میکرد.
حالا که فروغ میخوانم به کابل فکر میکنم. حالا حتا پسکوچههای کابل هم بوی خون میدهد و از آسمان گلوله میبارد. لالههای مزار سرختر شدهاند و داغشان بیشتر و دیگر کسی به ستارگان بامیان فکر نمیکند. حالا که فروغ میخوانم فصلها همهجا „دلو“ است و خیلی سرد، در کابل، در غزه، در سوریه، در لبنان و اسراییل…. و انسانهای جهان سردتر و بیروحتر.
„من از جهان بیتفاوتی فکرها و حرفها و صداها میآیم
و این جهان به لانهی ماران ماننده ست.“ «فروغ»
از دوچرخهات گفتی و از حس استقلال و جنون. میبرمت به کابل. یاد شبهای کابل بخیر، دورهای که حل معادله X + Y برایم مساوی با فتح جهان بود، با برادر بزرگم شهر را با بایسکل دور میزدیم و در دل تاریکی شب به ریش تمام معادلههای دنیا قاهقاه میخندیدیم. او بیشتر نگران بود زمین نخوریم و من و خواهرم دیوانهوار رکاب میزدیم. ترس نبود، شادی بود و جنون وذرهای بوی آزادی.
اینجا که رسیدم، بایسکل شد پناهگاهم. پناهگاهی برای فرار از خودم، فرار از کابوس طالب و از صداهایی که ناخواسته در سرم میچرخید و هرازگاهی همانند بمبی انفجار میکرد.
با زنی مهربان آشنا شدم. حدوداً پنجاهساله و عاشق بایسکلسواری. میگوید وقتی رکاب میزنم به چیز دیگری فکر نمیکنم. همین تابستان امسال با بایسکلاش تمام ایتالیا را دور زده. چه زنِ زیبا و آزادهای!
فکر میکنم جهان به چنین زنانی بیشتر از رهبران جنگی نیاز دارد!
او بایسکلی به من هدیه داد. در حقیقت دستی به من داد تا از پیلهی تاریک خودم به بیرون پا بگذارم. باهم دوست شدیم و پنجاه کیلومتر را در یک روز گرم تابستانی با گروهی از بایسکلسواران رکاب زدیم. به صرف قهوه مهمانم کرد و من هم به رسم افغانستان به صرف چای دعوتش کردم. او حس بیگانگی و غیر بودن را از چشم من شست. با او حس کردم شهر آغوشش را به گرمی به رویم باز کرده و حالا این شهر بخشی انکارناپذیر از زندگیام است.
شعر برشت را دوباره میگذارم:
“ اما ای آیندگان، “ شما، شمایی که سر بر میآورید
از دل خیزاب سهمگینی
که ما را به کام خود کشید،
هنگام که از ناتوانیهامان سخن میگویید،
روزگار تیره و تاری را به یاد آورید
که خود از آن، جان سالم به در بردید
اما افسوس ما که میخواستیم
زمین را آمادهی مهربانی کنیم
خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم…
اما شما که از پس ما میآیید اگر بدانجا رسیدید که
انسان یاور انسان شد
از ما به بزرگواری یاد آرید!“ (از:“برشت، برشت شاعر“، ترجمه علی عبداللهی.)
تنسگل جان،
برایت سبد سبد شادی و شور آرزو میکنم و همانند پرندهی کوچک باغچهام، برایت سبکبالی و سرمستی میخواهم. امیدوارم روزهایت گرم و شبهایت پرستاره باشد. مشتاقانه برای دریافت نامهات ثانیهشماری میکنم.
با مهر،
ماری


