آسمان

چه فرقی میکند کجا باشم؟
آنجا
گرما، خاکِ ریههایم را لمس میکرد
هر دم و بازدم
جنگی بود
میان خاکستر و سیستمِ تنفسی.
آنچه از آفتاب سهم ما میشد
فرزندانِ آفتابسوخته بود
و تنها چیزی که میشد قسمت کرد
حسرتِ گرما.
اینجا اما
هر صبح، سرما با بدن در جنگ است.
بدنها آنقدر سردند
که با هیچ آغوشی
گرم نمیشوند.
شب تا لنگ ظهر ادامه دارد.
بچهها آفتابسوخته نیستند
اما سرما
آنقدر در سلولهایشان جا خوش کرده؛
که با هیچ سلامی گرم نمیشوند.
شاعری میگفت:
„به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است…“
من از آلودهترین شهر جهان میآیم.
آنجا آسمان را ندیدم؛
آنچه پیدا بود
غبار
و خاکسترِ جسد مادرم،
مادرش
و مادربزرگش…
اینجا هم آسمان پیدا نیست.
آنچه پیداست
اخمیست که آسمان
به این سرزمین داده است.
و هرچه ساعت را عقب میکشند
قرار نیست روشنایی را

