برای بابا

ه این متن گوش دهید، خواندهشده توسط ستاره مالکی:
بابا قرار بود که گندم بکارد و،
با آمدن به خانهیمان نان بیاورد
یک موتِرَک برای „حسن“ میخرد، به من
شاید که یک گُدیگکِ ارزان، بیاورد.
بابا قرار بود جواری بکارد و
یک پیرهن به مادرمان… سبزِ گُلگُلی…
با یک عصا „که پای چپش لنگ میزند“…
یک کفش نو، برابرِ“قربان“ بیاورد.
سه سال آزگار… که „معصومه“ درد را
در بین زانوانِ خودش جیغ میکشد.
بابا قرار بود که در وقت آمدن-
یک قرص، با توقعِ درمان بیاورد.
„گلچهره“ گفته بود که از خانه خسته است
بیش از سه سال، مکتبشان درببسته است
بابا! براش رَنگه بخر… با کتابچه…
شاید به نور و شادی، ایمان بیاورد…
با دستهای خورده تَرَک، کار میکند
هر فصل سال… چون که پدر بوده… چون که مَرد …
تا زندگی کنیم زمستانِ سرد را-
باید ذغال و خرج زمستان بیاورد.
بابا قرار بود که گندم … به جای آن-
مرمی، میان مغز سرش کاشتند و، بعد
حالا قرار شد که به جای همه، پدر-
یک نعشِ خسته… تشنه … و بیجان… بیاورد…
جُرمش؟ همین بس است که بابا هزاره است…
هزارهها، بعد از پشتونها و تاجیکها، سومین قوم بزرگ ساکن در افغانستان هستند. این قوم، بر خلاف اکثریت سنی مذهب این کشور، عمدتاً پیرو مذهب شیعه اند، و از اواخر سده نوزدهم به بعد به طرز سیستماتیک تحت ستم هستند، مورد تعقیب قرار میگیرند و به قتل می رسند.

