سلام یائل عزیز،

امروز دوم اکتبر است. کنار پنجره نشستهام.آنسوی شیشه، تکدرختی با گلهای سرخفام پاییزی زیر باران میجنبد و میرقصد، و خنکای دلانگیز پاییز، با گوشهای از نامهی مادرم بازی میکند -همان نامهای که دو سال پیش برایم فرستاده بود – و پایاناش را آشکار میسازد، که نوشته:
«دخترم، شجاعانه زندگی کن. از مشکلات نترس و وطن را از یاد مبر!»
نامهات را بار دیگر خواندم، محصور در بوی باران و سرمایی که چون بوسهای آرام در رگهایم میدوید؛ شاید برای چندمین بار. همین چند روز پیش، که پیاده داشتم از ایستگاه قطار به خانه برمیگشتم؛ نامهات به دستم رسید. بیآنکه صبر کنم به خانه برسم، در همان مسیر شروع کردم به خواندناش. یائل عزیز، چقدر مشتاقم که واژهها، جهان، آدمها و هستی را با نگاه و قلم زنان بشناسم. و چه خوشبختایم ما، که زنانگی و خواهرانگی را اینگونه با هم تجربه میکنیم. سپاس که در این سفر کوتاه، دلنشین و پر از تجربهی خود، مرا نیز همراه کردی.
در همین روزهایی که چشمبهراه رسیدن نامهات بودم، نخستین کتابم با عنوانِ «رَحمِ پاره» منتشر شد. کتابی که مرا با بسیاری از ارزشها و بینشهای بکر و تاثیرنگرفته وصل کرد، و از بسیاری از اصول و اخلاقیاتی که ریشه در پسندِ جماعت دارند؛ فصل کرد. میتوانم بگویم که این کتاب، بهنحوی دنیای معنایی درون و برون مرا زیر و رو کرد. در نامهات از من در مورد «زبان» پرسیدهبودی… میخواهم بگویم که دقیقاً در مسیر نوشتن همین کتاب، زبانهای بسیاری آموختم: زبانِ نگاههای پُرنیاز و سرگردان؛ زبانِ مکثهایی که در بغض ریشه دارند؛ زبانِ مهربانیهایی که در حرف و گفت نمیلولند، بلکه در رفتار، رنگ میگیرند و زبانِ انسانیتی که رنگ پوست، جنسیت و نژاد نمیشناسد و زبانِ بسیاری پدیدههای مرئی و نامرئی… آنچه قبل از این، برایم وجود داشتند، ولی تعریفی و نامی نداشتند. برای همین، در این مسیر عمیقاً به این نکته پیبردم که شاید ما در این دنیا، بیآنکه زبان هم را بدانیم، بیشتر ازهر چیز نیاز داریم زبان اصلی هم، – زبان انسانی-، را بفهمیم. آن وقت شاید بشود در دل این دنیای پرشور و پر از شبحهای سرگردان، حرفها، فریادها و استغاثهها را بشنفیم.
یائل عزیز، جدا از زبان مادریام (فارسی)، پنج زبان دیگر مرا به دنیای معنایی انسانهای پیرامونم وصل میکنند. و وقتی با این زبانها با انسانها سر صحبت را باز میکنم، به ویژه با زنان، پی میبرم که ما زنان، فرق نمیکند کجای مادرِ زمین ساکنایم؛ آرزوها، رویاها، درد و رنجمان چقدر مشابهِ هم و مشترک است. چقدرجنونوار دنبال آزادی، حقوق و «من»ِ گمشدهمان هستیم. ما زنان، چقدر دردناک و جانکاه، و ناخودگاه برای به اثباترساندن و بازپسگیری هویت ربودهشدهمان، در این دنیای غالبا مردانه، داریم خودمان را در قالبهایی جا میکنیم که ابداً برای تن، باور، روح، قلب و توانمندیمان ساخته نشدهاند. ولی از طرفی، وقتی میبینم همین زنان، مشتاقانه در پی تغییر هستند و همزمان آگاهانه پیِ بازتعریفِ زنانگی، توانمندی، قدرت و آفرینندگی خویش برآمدهاند؛ به تغییر آنچه در حال وقوع است، سخت امیدوار میشوم؛ امیدوار میشوم که این بار، دیر یا زود، زنان، دنیا را از چنگ جنگ و نفرت نجات خواهند داد.
اما گاهی که دل و ذهنم زیر بار اینهمه جنگ و نابرابری سنگین میشود و غبار روزگار، نفسم را تنگ میکند، دنبال پناهگاهی میگردم. به اتاق کوچکم، به همین پاتوقک پناه میبرم. به در و دیوار و سقفاش خیره میشوم. از گیتارِ آویخته بر دیوار یاری میجویم که هرازگاهی تارهایش را به رقص میآورم؛ بیآنکه از نت و نظم و نغمه و آوا چیزی بدانم. فقط به انگشتانم اجازه میدهم روی تارها برقصند و برون از هر قالب و طرح و قانون و سنتی، تارها را بتنند و به رد پای زمان، لحظهها و خلاً نوایی ببخشند، و هر لحظه، آن آواهایی را کشف کنند که چه بسا به هیچ قانون و سنت موسیقایی مرتبط نباشند، ولی وجود دارند. یا به عکسی مینگرم که در آن مادر و پدرم، کنار درخت ارغوان پشت به کوههای سر به فلک کشیدهی تا کمر پوشیده از برف و مه، با قامت راست و لبخند زیبا و گرم، به دوربین مینگرند؛ در اصل به من مینگرند، به منی که شاید شش سال پیش، این عکس را در تپهای پر از گل ارغوان، در استان پروان(یکی از استانهای مرکزی افغانستان) و در فصل بهار برداشته بودم. در روزگاری که هنوز طالب، چادر سیاه خود را بر وطن پهن نکردهبود و هنوز شادیهای جمعی و باهمی خانوادهها و مردم افغانستان در دامان دشت و کوه و باغستانهای وطن قدغن نشده بود. و هنوز طالبان با تمامیتخواهی و یکسانسازی، کثرت عقاید، سلیقهها، باورها و زندگیها را از مردم نگرفتهبودند. بله! وقتی میخواهم در نهایت سکوت، به هیاهویی پناه ببرم، بیشتر وقتها به همین دو لبخند و هلهلهی درونِ همین تصویر پناه میبرم. ولی گهگاهی نیز در نهایت هیاهو، باز دلم میخواهد به سکوتی پناه ببرم و بروم به دامان طبیعت. میروم… به دنجترین نقطهی پارکی میروم تا فقط من باشم و صدای به هم خوردنِ برگها، نوای کبوتران و صدای قدمهای سریع موشخرمایی که با چشمهای برقزنان از کنجکاوی، هی از این شاخه به آن شاخهی درختان خیز بر میدارد. و مرا ناخودگاه به یاد تکاپو، تلاش، کنجکاوی و تقلای زنان و مردم وطنم میاندازد که در نبود هیچ فرصت و مجال روشنایی، دنبال کورسویی از امید میدوند. یک ماه پیش، در یک بعد از ظهر تابستانی به همین دنجترین نقطهی این پارک پناه بردم و به یاد وطن، از درختان پر از آلوچهاش، لختی دامن و چادرم را پر از آلوچه کردم و شاید در آن چند ساعت طبیعتگردی، تمام مرزهای سیاسی در هم شکست، و جهان وطن مرا به آغوش کشید.
پناه بردنِ من به این چیزها، ابداً به معنای بیزاری از انسانها نیست؛ برعکس، نمیدانم چطور توصیف کنم که چقدر لذت میبرم وقتی در سکوت، کنارشان مینشینم، نگاهشان میکنم، با آنها همصحبت میشوم و از دریچهی چشمانشان دنیا را با رنگی تازه کشف میکنم. ولی بگذار اعترافی کنم… گاهگاهی از همصحبتی با انسانها میترسم و خیلی درنگ میکنم. میترسم نکند زبانِ همدیگر را نفهمیم، نکند نتوانیم شادی و رنجمان را برای هم تصویر کنیم و به آن معنا ببخشیم. چون بعضاً وقتی دنیا را مینگرم، حس میکنم مزهی قدرت و تخت حاکمان، چه دردمندانه، مردم را محکوم به نداشتن هویت مشترک انسانی و جهان مشترک کردهاست. حس میکنم که آنها تلاش دارند تمام انسانها را در یک آن، به «قشر خاکستری» تمامعیاری بدل کنند که مقابل رنج و درد و غم هم، بیخیال و کرخت باشند. و نیز چنان با «منیّتِ» افراطی درگیرشان میکنند که برای نجات خود از این کشتی بیناخدا، حتاً نسبت به سلاخیکردن همدیگر، بیتفاوت میشوند… و همین گاهگاهی مرا میهراساند. اما در کمال شگفتی، هر بار که چشم از این صفحهی تاریک برمیدارم، ایستادگی، مهربانی، و کنشگری اجتماعی مردمی را میبینم که برخلاف چرخهی باطل قدرتطلبی و زورآزمایی رهبران امروز، برای رهایی از دنیای آرمانی و رسیدن به دنیای واقعی، شانهبهشانه و دست در دست هم به خیابانها میآیند. همین تصویر، عمیقاً در من روح امید میدمد.
امروز پنجم اکتبر است. هوا آفتابی است، آسمان آبی، و پارههای ابرهم آن بالاها شناورند. نسیم سرد، در دل خموشی پگاه و آفتابک خام، همراهیام میکند. دارم به چند روز پیش فکر میکنم که طالبان دو روز کامل، اینترنت و تمام خدمات شبکههای مخابراتی در افغانستان را قطع کردهبودند. دو روزِ به تمام معنا تاریک و پُر ظلمت، که برای تمام مردم افغانستان، چیزی از جهنم کم نداشت. دو روزی که گویی یکباره وجود کشوری با آن بزرگی با چهل میلیون انسان از صفحهی روزگار محو شد. امیدها و آرزوهای زنان یخ بست، – چون درآن خرابکده، اینترنت تنها وسیلهی تحققِ آرزوها و وصلشدن به جهان خارج است-. در آن دو روز دوباره همه از هم دور افتادیم… باز جدایی، باز دوری. ولی این جدایی، رنگ و تلخی دیگری داشت. به این میمانست که ناف تو را از رَحِم مادر بِبُرند و بعد چند مدت، مادرت را در ناکجایی به زنجیر کشند، که ناگه وجود و حتا خاطراتش به رویا و خیالی غیرواقعی مبدل شود. یائل عزیز، کاش میتوانستم از خوشحالی مشروط و ناپایدار مردم کشورم چیزی در واژهها بریزم. کاش میتوانستم برایت از رنجی بنویسم که در جملهی کوتاهشان موج میزند، وقتی میگویند:
«مرگ را چنین باربار زیستن، حق هیچ انسانی نیست!»
اما… با وجود این، من هنوز امیدوار به آزادی و روزهای روشن و جهان عاری از جنگ، ستم و نابرابری هستم. روزهایی که اگر توانستیم باهم ملاقات کنیم، من از آزادی زنان و وطنم قصه کنم و تو با زبان مجاری از خود، مادرکلانات، عمههایت و دوستت برایم تعریف کنی. آن روز شاید زبانت را متوجه نشوم، ولی حتم دارم قلب و چشمهایت را خواهم خواهند.
مراقب قلب با صفایت باش.
با یک عالم آرزوهای نیک… تا دیدار.
تمنا


