Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
Logo Weiter Schreiben
Menu

رهایی از ترسها

مشهد، دوازدهم سپتامبر، 2022

Übersetzung: Sarah Rauchfuß aus dem afghanischen Persisch

Bild einer Tasse Tee in einer Küche © Raha Mozaffari
© Raha Mozaffari

سلام الکه عزیز
از اینکه نامه دومت را خواندم بسیار خوشحال شدم. تلویزیون ها فقط آمار را می گویند اما از پشت پرده اندوه های ناشی
از دست دادن عزیزانمان چیزی نمی گویند. وقتی یک عضو خانواده چنین فجیع کشته می شود تمام خانواده متاثر می شود و غم از دست دادن عزیزشان تا آخر عمر همراه شان است و جای خالی فرزندانشان را هر روز حس می کنند.
من به عنوان کسی که هیچ شناختی از قربانیان نداشته ام روز حادثه اشک ریختم و به آرزوهای تک تک آنها فکر کردم که به ثانیه ی پلک زدنی از بین رفت.

دو هفته بعد از آن حمله انتحاری بر موسسه کاج امتحان کانکور بر گزار شد و شاگردان نجات یافته از حمله ی آن موسسه در امتحان اشتراک نمودند یکی از آن شاگردها فاطمه بود. نمیدانم در مورد فاطمه که یکی از چشمهایش در حمله آسیب دیده چیزی شنیده ای یا دیده ای. فاطمه با همان چشم آسیب دیده و غم و ضربه ی ناشی از حمله در امتحان اشتراک نمود و توانست در رشته مورد علاقه اش( کامپیوتر ساینس) با نمره عالی کامیاب شود.
شاید فاطمه بتواند بر آرزوهای قربانیان حمله انتحاری جامه عمل بپوشاند. فاطمه برای من نماد شجاعت و استواری است، همانند گیاهی که در دل بیابان بی آب و علف رشد نموده است. نمیدانم این آخرین حمله باشد و یا خیر، تنها این را مطمئنم که مرضیه های دیگری متولد می شوند و خوبی روزی پیروز میدان خواهد شد.
تجربه ی زندگی کردنت در پاریس مرا به یاد روزهای سختم که پشت سر گذراندم انداخت. روزهایی که مسیر خانه تا
مکتب که در قریه دیگری بود را باید پیاده طی می کردم. راه تقریبا یک ساعت بود اما با سوار شدن بر موتر می توانستی به راحتی در مدت زمان ده دقیقه به مقصدت برسی. اما خانواده ام توان پرداخت کرایه موتر را نداشت و من با دوستانم هر روز صبح زود ساعت پنج و نیم صبح حرکت میکردیم تا سر وقت بتوانیم به مکتب برسیم. آن روزها هرچند سخت بود اما من سراسر امید بودم. از مکتب ما دختران فعالی فارغ التحصیل شدند ودر حال حاضر چند تن آنها در کشورهای فرانسه، آمریکا و آلمان مشغول ادامه تحصیل اند.
از من در مورد پاریس پرسیده ای، من در مورد پاریس معلومات زیادی ندارم تنها میدانم برج ایفل نماد پاریس است و در مورد زیبایی شهر پاریس و کافه هایش زیاد شنیدم. به نظرم پاریس شاید شهر زیبایی باشد که مرضیه( قربانی حمله بر موسسه کاج) آرزو داشت از آن دیدن کند. من عاشق سفرم، دو بار به بامیان سفر کرده ام.
بامیان شهری می باشد که مادر و پدرم در آن متولد شده است. به جرات می توانم بگویم یکی از دیدنی ترین شهر های
جهان می باشد، مردمان بامیان بسیار مهمان نواز و دوستداشتنی اند و شهر بامیان سرشار از طبیعت شگفت انگیز می باشد.
بند امیر در بامیان بسیار مشهور است، و از زیبایی خیره کننده ای بر خوردار است. اما این تجربه سفر به بامیان برایم کافی نیست و دوست دارم سفرهای زیادی داشته باشم و با این توصیف هایی که تو در مورد پاریس کردی مشتاق شدم که روزی از آنجا دیدن کنم.
زندگی زنان در کشور من تا زندگی زنان در غرب بسیار متفاوت است، کارهایی که شما هر روز تجربه اش را می کنید در کشور من برای دختران آرزو هست. به عنوان مثال بایسکل رانی، راندن موتور سایکل و حتی نشستن در صنف درسی. باید بگویم با آمدن حکومت جدید آرزوهای دختران کشورم دست نیافتنی تر و محدودیت هایشان بیشتر شده است. در کشور تو شاید بایسکل رانی یک دختر جوان در خیابان یک امر عادی باشد اما برای ما یک تابو شکنی بسیار بزرگ می باشد. من هنوز نمی توانم بایسکل رانی کنم به نظرم تجربه شگفت انگیزی باشد، راندن بایسکل بدون کدام ترسی ناشی از تمسخر شدن و آزار دیدن از سوی مردان. به نظرم زنهای تمام کشورها ترسهای مشترکی و متفاوتی دارند شاید برای زنان غرب راندن بایسکل ترسی نباشد، کاری که در افغانستان برای دختران کشورم بزرگترین ترس می باشد و شاید هم مجازاتی داشته باشد.

راه گریزی از مرد سالاری در جهان نیست تنها کاری که میتوانیم انجامش دهیم غلبه بر ترسهایمان است.
در مورد آنی آرنو از من پرسیدی، متاسفانه من معلوماتی در مورد این نویسنده ندارم اما مشتاق شدم که در موردش
بخوانم.
چند وقتی می شود که به همراه خانواده به ایران سفر کرده ام ، اما نمیدانم که حضورمان دایمی است و یا دوباره به
کشورم بر میگردم. این اولین تجربه دوری از زادگاهم است، دلم برای کوچه های خاکی قریه مان تنگ شده و روزهای خوشی که با تمام مشکلات در کشورم سپری کردم.
تابحال نمی دانستم عشق به وطن چیست تا اینکه دوری از وطن را تجربه کردم.
چند تن از دوستانم همین چند روز قبل از دانشگاه فارغ التحصیل شدند، وقتی به آنها فکر میکنم به شجاعتشان غبطه
میخورم. آنها مانند گیاهانی می باشند که در دل کویر رشد کرده اند و هیچگاه تسلیم شرایط بد نشده اند. به نظرم این
روزگار سیاه بر کشورم موقتی است و شاید روزی برسد که آرزوهایمان محقق شوند.
الکه عزیز چند داستانم که مربوط یکسال قبل می شود در حال حاضر آنها را دوباره میخوانم و قصد دارم بعضی تغییراتی در آنها به وجود بیاورم. پشنهادت در مورد نوشتنم بسیار عالی است، حالا که به کشور دیگری آمدم حداقل احساس امنیت
نسبی میکنم و قصد دارم برای رهایی از نا امیدی و افسردگی ناشی از تجربیات تلخ و رهایی از دلتنگی بنویسم. به نظرم
این نوشته ها و روایت هایی که هر زنی از خودش منتشر می کند یک نوع مستند سازی در مورد زندگی زنان می باشد. در مورد زنانی که هر روز با ترسهای گوناگونی مواجه می شوند اما همچنان استوار باقی می مانند.
الکه عزیز بگذار در مورد برنامه روزانه ام بگویم، از وقتی که به ایران آمدم (مشهد) چون دوستی ندارم کمتر بیرون می روم. بیشتر مشغول کارهای خانه ام و به مادرم کمک می کنم. مادرم از دوکانی برای سرگرمی پسته آورده است، (پسته نه برای خوردن بلکه برای شکستاندن) که در قبالش پول کمی به عنوان دست مزد دریافت می کند.
هر روز ساعتی را با مادرم کمک می کنم، و در حین شکستاندن پسته در مورد شخصیت های داستان هایم فکر میکنم.
ساعتی را مشغول کتاب خواندنم، به تازگی یک کتاب از ارنست همینگوی را شروع کردم به نام پیر مرد و دریا. این سرگرمی ها تا حدودی برایم کمک کرده است تا از شر ترسهایم خلاص شوم و امیدوار تر برای آینده ای نویسنده گیم قدم بر دارم.
از نامه قبلی که به تو نوشتم تا این نامه ام تغییرات زیادی بر زندگی ام رخ داده است، تجربه ی مهاجرتم، غلبه بر ترسهایم و امیدواری دوباره برای خلق آثار نوشتاری جدید. نمیدانم در آینده برایم چه اتفاقاتی رخ خواهد داد، تنها چیزی که میدانم این است که من به عنوان یک دختر افغان نباید مایوس شوم و باید به نوشتنم ادامه دهم حتی اگر یک نفر نوشته هایم را بخواند. امیدوارم روزی نوشته هایم تبدیل به کتاب شود و روزی برسد که تو بتوانی بخوانی شان.

دوستدار شما، رها

Nächster Brief:

Den Ängsten entkommen - Brief 4

Raha Mozaffari an Elke Schmitter: Es hat mich sehr glücklich gemacht, Deinen zweiten Brief zu lesen. Die Medien geben nur Statistiken wieder, aber von dem Schmerz hinter diesen Statistiken erzählen sie nichts. LesenText im Original

Autor*innen

Datenschutzerklärung