Weiter Schreiben -
Der Newsletter

So vielstimmig ist die Gegenwartsliteratur.
Abonnieren Sie unseren Weiter Schreiben-Newsletter, und wir schicken Ihnen
die neuesten Texte unserer Autor*innen.

Newsletter abonnieren
Nein danke
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
Logo Weiter Schreiben
Menu
Weiter Schreiben Afghanistan - Briefe > Batool & Marica Bodrožić > Innere und äußere Jahreszeiten – Brief 1

فصل های درونی و بیرونی

Übersetzung: Pegah Ahmadi

Sommerlicher Weg von Marica Bodrozic © Marica Bodrožić
„Everything moves and becomes history in an unforeseeable, uncontrollable moment.“ © Marica Bodrožić

بتول عزیز،

فصل ها می آیند و می روند، سایه های سبز دیگر گون می شوند و درختان به زبان خود سخن می گویند، وقتی آدم ها با سنگینی ِ شرح حال هایشان و چمدان های احساس شان در زمان سفر می کنند و زمان، آنها را به سمت ِ دیگر رویاها، وصل می کند. زمان، این میانجی ِ مردم. تو انسان ِ جدیدی هستی بتول. یک زن، که دیده ام می تواند بخندد، نه اینکه صرفا تظاهر به خندیدن کند. این، در دنیایی که حتی خندیدن هم در آن بدل به کالا شده، خیلی با ارزش است. برخی چیزها برای آنهایی که به طبیعت ِ درون شان تکیه می کنند خیلی طبیعی است، اما در جهانی غیر طبیعی، آنها نیز غیر طبیعی شده اند. دیدن ِ چیزها به همان صورتی که هستند، در هسته ی واقعی شان دشوار شده است. اخیرا به این فکر می کردم که انسان واقعا در اینجا و اکنون به یک تحریک بدل شده است. انسان، قطعه ای به جا مانده از بقایای عشق که دیگر نمی تواند صاحب چیزی بیش از یک لبخند باشد. اما من می گویم عشق و پیشاپیش می دانم که باعث سوء تفاهم خواهد شد. زیرا منظور من این است: هسته، اینجا توسط سرمایه و آنجا توسط جنگ ها محاصره شده است. اینجا؟ آنجا؟‌ ما دیگر در دنیایی زندگی نمی کنیم که بتوان آن را از هم تفکیک کرد. اینجا آنجاست و آنجا اینجاست. همه ی ما به مکانی در آنجا بدل شده ایم. ببین، من اینجا با تو هستم. حالا از خودم و تو می پرسم: اوضاع تو چگونه است، بالاخره تو در دنیایی زندگی می کنی که رفتارهای غیرانسانی به شکلی آدم را به تفکر وامی دارد آنچنان که می خواهم نگاه دقیق تری به آنجایی که تو هستی داشته باشم، اما نه به عنوان بخشی از اخبار، می خواهم در مورد آن مکان بیشتر بدانم و نیز آن را در متن های تو ببینم.
در سکوتِ سطرهایت تو را می بینم که خانه ای خالی را با زبان ات پر می کنی. از خودم می پرسم آیا تو سابینا شپیلرام را می شناسی و یا می توانی او را در زبانی که به آن صحبت می کنی بخوانی؟‌ او یکبار نوشت: یک احساس، دگرگون نمی شود، ما تنها می توانیم سرکوبش کنیم، اما آنچه را که یکبار احساس کرده ایم نمی توانیم دگرگون کنیم. از آغاز به تو و او با هم فکر می کنم. من راه های تنفسی را به اشتراک می گذارم که تو پیموده ای تا تو را بخوانم، همانطور که نفسِ سابینا را هنگام دنبال کردن افکارش حس می کنم. و در اینجا یک بار دیگر آشکار می شود که همه ی ما از طریق افکار فردی مان در زندگی به هم متصل هستیم. زمان یک باغ بزرگ با روزنه های بی شمار ، آستانه و سویه هایی رو به آسمان است. اگر از بالا بنگریم ما کتاب هایی برای ابرها هستیم. وقتی به آنها می نگریم، آنها ما و زندگی ما را
می خوانند. آیا جنگ و خشونت هم قادرند مثل ابرها چنین به عقب بنگرند و همزمان ببینند که ما اینجا و امروز ، در این زندگی چه کسی هستیم؟‌ خشونت چیزی نمی بیند. خشونت با خود برابر است. خشونت، نَفس ِ فراموش شده ی خود را ویران می کند، آن را معکوس می کند، باعث می شود متوقف شود و از ترس، نفوذ کند. هرکسی که مکث می کند و می بیند ، هر که می ماند، یک لحظه در خودش می ماند – در آزادی خود و در تنهایی خود احساس می کند و فکر می کند.
من به آن تنهایی ای فکر می کنم که ویکتور فرانکل، روانشناس ِ ژرف اندیش، آن را توصیف کرده است، هنگامیکه در متن خود، درباره ی محاصره ی غیرانسانی ِ حتی کوچک ترین و خصوصی ترین چیزها در آشوئیتس تامل می کند و به خاطر می آورد که در اردوگاه، اشتیاق او برای غرقه شدن در جهان افکارش، برای تنها بودن، با خود بودن، بدون صدای بلند ستمگران، تا چه اندازه ژرف بوده است.
[توضیح مترجم : دکتر ویکتور فرانکل نویسنده ی کتاب انسان در جستجوی معنا است.]
همزمان، در این تنفس ِ دیگرگونه ی انسان با خودش، آدمی دگرگون می شود، از نو پدید می آید، آزاد می شود، دیگر می شود. اما تابستان به بربرها رنگ جدیدی نمی بخشد. او به آنها میوه ها و زردآلوهای شعر و زیستن را که هر دو زبان های یک آهنگ ِ زنده اند، هدیه نمی دهد. این ها برای صاحبان جنگ و اسلحه اهمیتی ندارد. برای آنها درختان زردآلو وجود ندارند، چون آنها وجودشان را فراموش کرده اند. هر آنچه دیده نشود، فراموش می شود، در نگاه درونی و در زبان، فرو می لغزد. من این نامه را از درون قطار به تو می نویسم بتول. قطار تند
می گذرد در حالیکه ابرها از آن بالا مانند قاره هایی با نظمی کیهانی و برچسبی مرغوب، به من و همسفرانم می نگرند. همه چیز حرکت می کند و در لحظه ای غیرقابل پیش بینی و کنترل، بدل به تاریخ می شود. این قطار از مِکلِنبرگ – فور پومرن به سمت برلین، پایتخت آلمان می رود که در سال ۱۹۸۹ هنوز مسافتی غیر قابل تصور بود. زمان همه چیز را در خودش حمل می کند از جمله امکان ِ سقوط ابدیت در آن و این را که ما اکنون و اینجا هستیم. زمان به ما نشان می دهد که باعث ناامیدی در سویه ی افقی می شود. ( زمان همیشه فقط یک جهت، یک واقعه نگاری را می شناسد، رنج، درد، مرگ ) و در سویه ی عمودی، امید را بشارت می دهد. ( یک تغییر غیر منتظره، یک معجزه، تنفسی جدید را ممکن می سازد.) شرح می دهد که همه چیز می تواند دیگرگون شود. برای تو، برای من، برای فرزندت، برای فرزندم، برای انسان، برای آنچه که اکنون، از ما دریغ می شود. زیرا سر و کار ِ اکنون، اغلب با سویه ی افقی است. در سویه ی عمودی، اغلب یک عبور اتفاق می افتد. ابرها خود را می گشایند. آبی ِ آسمان شروع به صحبت می کند، اما کلمات، موضوع ِ آن نیستند. من به آبی نگاه می کنم و می فهمم که به من می نگرد، پس در خود مکث می کنم، عجله نمی کنم، دیگر از پیام او نمی گریزم، بلکه نگاه می کنم و می نگرم و چشمانم را می بندم تا رنگ ها را بهتر ببینم و تو را در میان آن رنگ ها بتول، در جهانی که ما در آغاز برای هم نا آشنا بودیم، سپس فقط نام ها بودند و حالا، کسانی هستند که می نویسند تا در زمانی درونی به یکدیگر سفر می کنند، در حالیکه تاریخی که در ما پیش می رود، اینجا و آنجا بدل به آینده می شود و ما هنوز چیزی از آن نمی دانیم، جز اینکه روزی می آید و ما را بدون هیچ پرسشی خواهد شناخت.

من به خودم و تو می گویم که یک گردو در دستت بگیر و به خیابانی برو که جایی در فرورفتگی ِ شهری کوچک، پرندگان چیزی را زندگی می کنند که در زیستنی درونی در انتظار ِ ماست. سفر ، پرواز، ناپیدا شدن، بازآمدن، بودن، اگر تابستان بخواهد که من و تو اینجا به هم سلام کنیم.

ماریکا

 

ناگفته ها – پروژه ی ادامه ی نوشتن ِ افغانستان، ابتکارعملی از بنیادِ کا اِف وِ، در همکاری با ‘’افغانستان، ناگفته هایت را بنویس’’ است.

Voriger Brief:

Innere und äußere Jahreszeiten – Brief 1

Die Jahreszeiten kommen und gehen, die Grüntöne wechseln und die Bäume sprechen ihre eigene Sprache, während die Menschen mit biografischen Gewichten und vollgepackten seelischen Koffern in der Zeit reisen und die Zeit sie von der anderen Seite der Träume beschriftet, die Zeit, diese Mittlerin der Menschen. LesenText im Original

Autor*innen

Datenschutzerklärung