Weiter Schreiben -
Der Newsletter

So vielstimmig ist die Gegenwartsliteratur.
Abonnieren Sie unseren Weiter Schreiben-Newsletter, und wir schicken Ihnen
die neuesten Texte unserer Autor*innen.

Newsletter abonnieren
Nein danke
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
Logo Weiter Schreiben
Menu
Weiter Schreiben Afghanistan - Briefe > Batool & Marica Bodrožić > Innere und äußere Landschaften II – Brief 3

چشم اندازهای درونی و بیرونی II

Übersetzung: Pegah Ahmadi

Verschneite Landschaft © Marica Bodrožić
„Can I understand the violence? No, something in me can’t. But I know the hunger.“ © Marica Bodrožić

بتول ِ عزیز،

زمستان آرام آرام فرامی رسد. این سومین فصلی ست که تو به زندگی من آمده ای. من درونا به این تغییر ِ نور و سایه ها، به این گاه شماری ِ تغییریافته از آب و هوا می چسبم، چون خشونت ِ جهان بیرونی که تو را از کشورت بیرون راند، تو را به گریختن و دوباره بازگشتن به کابل واداشت، برای من آنقدر غیر قابل

وصف است که زبانم از گفتن سرباز می زند. برای من تحمل این دشوار است که بدانم زندگی تو از بد به سوی بدتر می رود. در عین حال قدرت تو مرا روشن می دارد. قناعت ِ آرامِ تو، نگاه دقیق تو و اراده ی تو برای عبور از همه ی این ها . بر روی زمین، نوری که از هیچ قطب مخالفی نشات نمی گیرد، در

رفتار مردمان وجود دارد. جرقه ای جاودان. از وقتی که ما با هم آشنا شده ایم، دائما این فکر به مغزم خطور می کند که در جهانی زندگی می کنیم که ما را با هم نقاشی می کند و این تبدیل به تابلویی می شود که تو از آن صحبت می کنی. حتی در این موقعیت که تو جابه جا شده ای، هنگامی که در تاکسی، سیاه ترین

تابستان ات را تجربه کرده ای، در راه ِ مرز، ، مرزی که مانند هر مرزی چیزی را بازتاب می دهد که مردم در خود حمل می کنند. بتول، چگونه این خشونت را متحمل می شوی؟ من عمیقا تحت تاثیر قرار گرفتم که تو حتی در شرایط شدیدا اضطراری، هنگامی که مجبور به ترکِ کابل بودی، نامه ی مرا خوانده ای و

دوباره به ویکتور فرانکل اندیشیده ای که ابتدا با من و بعد با تو سخن گفته است و تو دوباره با من از آن سخن گفته ای. نمی توانستم بدانم که تو با کتاب های او آشنا هستی، اما تعجب هم نکردم. چیزی در من، این جرقه باعث شد در درونم هر دوی شما را به هم متصل کنم. روح ِ پُل ساز ِ تو، این ارتباط را مدت ها پیش

از فاجعه ایجاد کرده بود. آیا من می توانم خشونت را درک کنم؟‌ نه، چیزی در من قادر به انجام این کار نیست. اما من گرسنگی را می شناسم. من از بطن گرسنگی مردم می آیم. گرسنگی ِ پدربزرگم و گرسنگی ِ پدرم و گرسنگی خودم در کودکی. بله این گرسنگی در من است که به یاد می آورد، که می داند، فقدان

چیزی برای خوردن، چه معنایی دارد. با این وجود من هنوز نمی دانم چطور می شود کسی این سوال وحشتناک را درباره ی طلا، از خلال دندان های تغییر رنگ داده ( جرم گرفته ) از تو بپرسد.

بتول عزیزم، من این قبیل سوالات را تنها از طریق کتاب ها و روایت های افرادی می شناسم که مثل پدربزرگم از گرسنگی و سختی در جنگ جهانی دوم جان سالم به در بردند. من از کفتربازها می ترسم. نمی خواهم بدانم آنها چطور فکر می کنند. می خواهم بگذارم دست هایم چیزهای دیگری یاد بگیرند. چه بهتر که

آنچه را که می خواهند به من بیاموزند، به من نشان بدهند، چون من اینجا همچنان برای آن فرصت دارم. می توانم به تو فکر کنم و از تو بپرسم که آیا به آنسوی سیم خاردار رسیده ای؟ یا اینکه مهم نیست چقدر در دنیای بیرون فراری بوده ای، حالا که بازگشته ای، بازگشته ای به شهری که مردم در آرزوی آزادی مجبور

به حبس نفس هایشان شده اند، هنوز چیزی در درون تو ادامه دارد. عکس کرکس هایی که در نامه ات به آن اشاره کرده ای عمیقا در من حک شده است. تو آنچنان زیبا درباره ی روحت صحبت کرده ای بتول، که باعث شد من دوباره ببینم جسم و روح چگونه با هم در تعامل اند که به یگانگی می رسند و فکر کردن به این

که گفتگوی میان ِ آنها چه معنایی دارد نباید تجملاتی باشد. گفت و گویی که درباره ی نفس کشیدن ِ ماست، نفس کشیدنی که نشان می دهد ما چقدر به صلح و آرامش نیاز مندیم، چقدر ما انسان ها درونا از این آرامش برخورداریم، اگرکه این آرامش، ویران، اشغال یا کشته نشود. وقتی در تابستان برایت نامه نوشتم، نور

به زبانم درخشید و افکارم امیدوارانه به سوی تو سفر کرد و کابل هنوز شهر تو بود. جایی که در آن، رویاهایت فصل هایی خوانا و تکین، از نیروی آفرینش ات در خیابان های زندگی ات بودند. پیش‌بینی می‌شد که اوضاع در کشور شما بحرانی می شود و بسیاری قبلاً به خطراتی اشاره کرده بودند که چندی بعد به

واقعیت پیوست. اما کماکان برایم مهم بود که به تو در آزادی ات بیاندیشم و به عنوان یک فرد آزاد به تو بنویسم. نامه ی آخر تو به من نشان می دهد که به رغم ِ شرایط بیرونی، تو این فرد آزاد هستی. زیرا هر چه بعدا پیش آمد و هر آنچه در نامه ات از آن صحبت می کنی، مکانِ درونی ِ آزادی ِ تو و تسلیم نشدن ات را به

من نشان می دهد. تو حالا مسیرهای زیادی را طی کرده ای، اما تسلیم خواسته های خشونت طلبان نشدی. وقتی چندهفته پیش شروع کردم این نامه را برایت بنویسم، کاترینا گروس ِ نقاش را در تلویزیون می دیدم. از او سوال شد که دوست دارد ما انسان ها چه نوع قدرت خارق العاده ای داشته باشیم؟ او پاسخ داد:

روشن بینی. من باید در این باره تامل کنم. اگرچه فورا درونا دانستم از چه صحبت می کند. نامه ی من به تو نیز در درون می گذشت، باید منتظر می ماند. از نقاش خواسته شد بیش از یک کلمه در این باره شرح دهد. اما او نپذیرفت، کمی صبر کرد و سپس گفت: عشق. اما دوباره صحبت از روشن بینی را از سر گرفت.

فکر می کنم من نباید برای تو شرح دهم یا به تو بگویم که ساز و کار روشن بینی چیست، که چگونه زمان را در می نوردد و توسط جهشی روحی ( معنوی ) چیزی فرازمانی را مرئی می کند.

این روشنی به زبان تو، به من نگاه می کند، به سوالات من باز می نگرد و من می آموزم که با آنها رو به رو شوم و با آنها زندگی کنم. من در این زمینه همچنین به دکتر ویکتور فرانکل فکر می کنم بتول عزیز، که در متون خود پس از آشوئیتس، مدام در اطراف این موضوع دور می زند که – هر یگانه بودن و یکتا بودنی

چنانکه او می گوید – شاخصه ی تک تک ِ انسان هاست و به هر هستی ای معنا می بخشد و این هم در رابطه با یک اثر یا یک دستاورد خلاقانه و هم در رابطه با انسانی دیگر و عشق ِ او بیان می شود. اگر این تامل را همچنین در مورد شخصی بکار ببرم که تمام ِ آنچه را که دیگران را به بودن رهنمون می شود از آنها

می گیرد، با محدودیتی درونی مواجه می شوم. در اینجا نیز اجازه می دهم فرانکل صحبت کند که زمانی خاطرنشان کرد: ‘’ تاثیر بی واسطه ی بودن، الگو بودن، همواره بیشتر از زبان است.’’ فرانکل می گوید:’’ انسان موجودی است که همیشه تصمیم می گیرد که چیست.’’

از تو ممنونم بتول، که اجازه دارم در مسیر تو، در تصمیمات روشن و درخشان ات سهیم باشم.

با درودهای دوستانه

ماریکا

ناگفته ها - پروژه ی ادامه ی نوشتن ِ افغانستان، ابتکارعملی از بنیادِ کا اِف وِ، در همکاری با ‘’افغانستان، ناگفته هایت را بنویس’’ است.
Nächster Brief:

Ich werde aufstehen - Brief 4

Ich las Deinen Brief und habe dann stundenlang dagelegen und an die Decke gestarrt. Ich lauschte dem unregelmäßigen Knistern in den Stromkabeln, die leblos aus der Deckenleuchte über mir herausquellen, während kontinuierlich Sätze aus Deinem Brief in meinen Gedanken vorüberzogen. LesenText im Original

Autor*innen

Datenschutzerklärung