نامهی پراگ

حدود ساعت پنج صبح روز سهشنبه در نوشگاه „ببرِ طلایی“ هرابال[1] را ملاقات کردم. در سکوتی تلخ چند پاینت لبالب آبجو نوشیدیم با طعمی زمخت و کاراملی… در آشوبِ چشمهای تیلهایاش تمام گربههای پراگ، خودشان را کش و قوس میدادند و میومیو میکردند.
در روشنای کمرنگ صبحگاهی، سنگفرش خیابان را سرازیر شدیم… نزدیکِ میدان چارلز میان جمعیت گماش کردم. بیآنکه از پلههای باریک مخفیگاهش پایین برویم و میان کاغذباطلهها و جیرجیرِ دلنشین موشها عشقبازی کنیم، هم را ببوسیم، یا من حتا او را به اسم کوچک صدا بزنم.
ساعت هفت صبحِ 21 آگوست ناخواسته در کارناوال خون و خشم در خیابانهای پراگ روان شدم به سمت رود والتاوا. در راه چند سرباز شوروی دورهام کردند و یکیشان چنان باولع لبهایم را بوسید که دهانم طعم خون و لیکور گرفت.
دستهایم را فرو میبرم در یقهی بازِ بارانیِ خودم تا سپیدیِ سردِ سینهام را بپوشانم. از پلِ چارلز میگذرم. در نسیم خنک صبحگاهیِ 28 سپتامبر 2022 به کافه ساوُی میرسم و وسطِ جفتگیری قوهای سپید در سرمایِ رود والتاوا سوسیس و قهوه سفارش میدهم.
هنوز تلخیِ گیجکنندهی لیکور و آبجو نوک زبانم است که پیامک تو را میبینم. نوشتهای دلتنگ بوسههای گرمم در سرمای دسامبر هستی. درست همان وقتی که در تراموا به سمت خانه میرویم و تختِ پرسروصدایمان در“تنهاییِ پُرهیاهو“ [2]انتظارمان را میکشد. بالای سرمان کافکا „مسخ“ در“محاکمه“[3] شود…، پایین پایمان مسیح و لائوتسه ورقبازی کنند… ما سر بگذاریم روی پای کوندرا و „عشقهای خندهدار“[4] را ریسه برویم… آنقدر که آتشفشانی از عشق در وجودمان فوران کند، و دهانمان مثل چوب خشک شود.
شک ندارم دسامبر باز به آغوشم کوچ میشوی، با هم از میان جمعیت خشمگین در میدان چارلز عبور میکنیم، بیآنکه گمات کنم؛ دو قوی سپید در رود والتاوا غرق در آواز و عشقبازی اند… با نوای پیانویِ شش سالگیِ „بدریخ اسمتانا“[5] کنار ساختمانِ رقصان پرسه میزنیم. به تمام پیرمردهای چشمآبی بستنی و لبخند تعارف میکنیم و در آواز چکاوکهای روی بند در بهار پراگ، عشق را با صدای بلند زندگی میکنیم.
[1] . بهومیل هرابال، نویسنده مشهور چک.
[2] . نام مهشورترین رمان بهومیل هرابال.
[3] . مسخ و محاکمه، دو رمان مشهور فرانتس کافکا.
[4] . نام اثری از میلان کوندرا.
[5] .آهنگساز چک.

