زینب جان،

دارم از یکی از خانههای هنرمندان واقع در دریای بالتیک برمیگردم، از گذراندن بورسیهای که هر ساله بسیاری از هنرمندان برای اقامت در آن نامنویسی میکنند. ویلای مورد نظر، واقع در فیشلند(جزیره صیادی)، باریکهای از خشکی پیشرفته در دل دریاست، که هنگام آفریدن، از قرار معلوم خود و زیباییاش را در دل دریا یله کرده، از دو سو در آب محصور است، امواج بر کرانههایش سر میسایند، سواحل آن را میلیسند و تیمارش میکنند، در شمال، بالتیکِ آبیگونِ به نرمی در تلاطم، با خروش بیوقفهاش قرار دارد، در جنوب آنجا منطقهی „بُدِن“ واقع است، با حیات وحشِ „دام“ و فوج درناهایاش میان نیزار و چراگاه. غیر از ایام گذراندن این بورسیه، من در اصل جایی دور از این منطقه زندگی میکنم، ابداً به دور از چنین طبیعتی، که با موتر(خودرو) هشت تا نه ساعت وقت میبرد تا به اینجا بیایم. شاید در مقیاس ابعاد مسافت در کانادا، جای چندان وسیعی نباشد، اما در ابعاد آلمان، وسعت درخوری دارد. به آنجا رفته بودم تا پروژهی تازهام را پیش ببرم، آن را ورز بدهم و سوهانکاری کنم. آنجا هم سختکوش و پُرتقّلا بودم، مانند همیشه که هر وقت قصد پیش بردن موضوعی را دارم، سختکوش هستم. آنجا در انزوا میزیستم، در تونلی خودساخته که خود برگزیده بودماش. در حالی که ساکنان اتاقهای کناریام، سوار دوچرخههای عاریتیشان میشدند و به گشت و گذار در جنگلِ „دارس“ میپرداختند، من در عوض، در خانه میماندم تا برنامهام را پیش ببرم، با اینکه در پایان هم برنامه کاملاً آن طوری پیش نرفت که آرزویش را داشتم و پیش بینیکرده بودم.
وقت کمی برای تفریح و گشت و گذار میگذاشتم، تصمیمی که در آن مکان، کمی دیوانگی است، آنهم وقتی آدم فقط برای یکبار در دل زیباترین چشماندازهای ممکن به سر میبرد. زندگی من در آنجا کمابیش راهبهوار بود، و من غرق در گونهای سرمستی خیالگونه روزها را میگذراندم، درست مثل اوقاتی که مینویسم. تازه غروب که میشد از خانه بیرون میزدم، و در امتداد خیابان آنجا چند قدمی راه میرفتم – و کنار ساحل ماسهای نرم و سفیدرنگ آنجا میایستادم. خانم اتاق کناریام، همیشه شبها آنجاست برای تماشای ماه و ستارگان، صبح با لحنی کمابیش فروتنانه از جادو حرف میزند. من تازه روزهای آخر اقامتم قید کار را زدم، و در امتداد منطقهی حفاظتشدهی طبیعی به سمت ساحل راه رفتم، جایی که فقط میشود پیاده یا با دوچرخه(باسکل) رفت، در میان جنگلی که آدم را آرام میکند، هیچ رد و نشانی از دستکاری تمدن در آن نیست و چیزی از مظاهرش به آنجا راه نیافته است-. چیزی نمانده بود از شعف دیدارِ آنهمه زیبایی فریاد بکشم. آیا در جایی که تو هستی، احیاناً به چنین طبیعت بکری، نزدیکتر نیستی؟ و چه بسا چنین منظرههایی، از همان جلوی دروازهی خانهات، خانهی جدیدت در کانادا، شروع شود، نه؟ و در مقایسه با چشماندازهای قبلی از دسترفته در وطنات که مطمئناً دلتنگشان هستی، آنجا را چطور میبینی؟ برای من اینجا، در شمالیترین نقطه، و مناظر حوالی کوههای آلپ در جنوبیترین منطقه، دو ناحیهی کمنظیردر آلمان هستند که از بیشترین جذابیت و مسحورکنندگی طبیعی برخوردارند.
از پهنای جنگل صنوبر و کاجهای سوزنی گذشتم، بر خاک نرم مخملینِ پر از ماسه و خزه بر انبوه برگهایی گام میزدم که از اندک درختان برگریز آنجا فروریخته بودند؛ گوش به کنسرت جادویی پرندگان سپرده بودم، با آنکه دلم میخواست اگر میتوانستم در آن بعد از ظهر فارغ از دغدغهی کار باشم، اما تمام اینها مرا دوباره به رمانم بازمیگرداند. موسیقی و طنین، دریافت ظریف صداها در رمانم نقش مهمی دارند، و بدون حضور در جمع شخصیتهایم در کنار دریا، نمیتوانستم از دل جنگل بگذرم، و اشتیاق سوزان و گرگرفتهای که نسبت به موضوع رمانم دارم، مرا دوباره به پشت میز تحریر برمیگرداند، مرا به سمت زبانم میراند- آیا تو این احساس را میشناسی؟ هرگز سردرنیاوردهام که در آن حالت، چه چیزی مرا از خود سرشار میکند، و چه جور سحر و جنون یا دیسیپلین فزایندهای و وسواس- یا دنیاگریزی و فرار از زندگی در میان است- آیا تو این حالات میشناسی؟
در خانهام در فرانکفورت، خبری از طبیعت نیست، فقط سروصدا و هیاهوی شهر و همسایهها مرا احاطه کردهاند، آمیزهای از آمد و شد خودروها و آدمها در خیابان، و مترو. من در یک آپارتمان استیجاری پروسروصدا و پر نور، در یک عمارت قدیمی چندصدساله اقامت دارم، دیوارهای مقّوایی باعث میشود صدای هر جمله، هر قدم و هر عطسهی همسایهها را بشنوم، برای همین اغلب در کتابخانهی همگانی کار میکنم، صبحها با دوچرخه به سمت آنجا رکاب میزنم، و چه خوب که بهانهای برای جنب و جوش دارم که آن هم از نوشتن منشا میگیرد. برای من، فرصتِ اقامت در خانهی هنرمندان مشرف بر ساحل دریای بالتیک، نوعی تجمل است؛ این که بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب، بتوانم پشت میز تحریر بنشینم، میزی که فقط دو قدم از تختخوابم فاصله دارد. هر وقت متوقف میشدم و کارم آنطور که باید خوب پیش نمیرفت، ظهرها کنار „بُدن“ قدمآهسته میدویدم، و روز کاریام را اینگونه تقسیم میکردم. میتوانستم زیر فوج عظیم درناهای اوج گرفته در آسمان، روز به روز، شاهد رشد تدریجی نیزارهایی باشم که چشمانداز کنار دریا را در بهار زیبا میکنند. هفتههای اول وقتی به آب درخشان و سپیدرنگ دریا نگاه میکردم، نیها هنوز خُرد بودند و تنها بخشهای کوچکی از آن سر برآسمان زده بود و تقلا میکرد قد بکشد. دمدمای پایان اقامتم در آنجا، آب، باریکهخطی آبیرنگ شده بود، و از لابلای نیزار جلوه میکرد. آنجا هوای کنار ساحل اغلب بارانی و خنک است، ولی وقتی من آنجا بودم، فقط یک بار باران بارید: یک روز بارانی بعد از سی روز آفتابی.
به سر بردن در خانهای با دیگران دوباره مرا به زمین پیوند داده بود، آشپزخانهی مشترک، آمیزهای زیبا از زندگی جمعی، که به سهولت در دسترس بود، و همچنین تنهایی ضروری برای کار نوشتن. آرامبخش بود که میدیدم هنوز میتوانم با شکل زندگی گروهی اشتراکی کنار بیایم، شیوهای که مدتهای مدید از آن فاصله گرفته بودم، و در آن جمع، میتوانستم با نوشیدن نخستین قهوه در صبحگاه به زندگیام نظم ببخشم. گله و سرزنشی در میان نیست: آنجا هر وقت نیازمند جمع هستی، در آشپزخانه مینشینی و مطمئناً همان لحظه یکی میآید چای دم کند، یا روزنامه بخواند. ساکنان اتاقهای کناریام هنرمند تجسمی و نگارگر و نیز پرفورمنسکار بودند. همین هنرمند بودن، و هستیِ و زیستِ هنرمندانه، ما را به هم وصل میکرد، همگی با حدس و گمانها و برگشتهای مشابه، عطشها و هراسهای همسان مبارزه میکنیم. شب آخر همگی با هم غذا پختیم، کنار جامهای پر از ودکای نعناع فنلاندی سر میزی بزرگ نشستیم؛ برای شنیدن و فهمیدن اینکه هر زندگی، و هر راهی که در زندگی برمیگزینیم، ناهموار و پر از پیچ و خم است، پر از موانع و سدهایی که در طول آن ساخته شده، و ما همگی باید بر چیزهایی چیره شویم، چیزهایی را پشت سربگذاریم و از چیزهایی دست بشوییم. شاید این یک شناخت تلخ هنگام پختن کچالو(سیبزمینی) یا مارچوبه در اجاق باشد، اما هر چه هست، چیزی تسلیبخش هم با خود به همراه میآورد. چنین شبهایی برکت هستند. و یکی از برکات آن، این است که درمییابم هر وقت چنین شبی سر بگیرد، هر وقت اتفاق بیافتد، من هم با آن مواجه هستم. هر چه سالخوردهتر میشوم، بیشتر از همه میتوانم به خودم بگویم: تماشا کن، تو اکنون داری چنین ساعتهایی را زیست میکنی. بپا و مراقبت کن و دل به آن بده.
زینب جانم، اکنون وضع زندگی تو در کانادا چطور است؟ زندگیات به خوشی میگذرد؟ حدس میزنم خیلی چیزها پشت سرت جا گذاشتهای، و امیدوارم حالا دیگر احساس اطمینان و امنیت بکنی. در یکی از برنامههای طنزآمیز تازگی میگفتند کانادا جایی دوستداشتنی و جالب است، همه عاشق کانادا هستند، آنجا مشخصاً „گولدن-رتریور“ (سگ-یابنده طلایی/ محل پرورش سگهای نژاد ورزشی) در میان تمامِ کشورهاست. آیا این درست است؟
از دریافت نامهات خیلی خوشحال میشوم.
ژوژا
ترجمه علی عبداللهی
