
تمنای عزیز،
این نامه را از درون آشپزخانهام در برلین برایت مینویسم، بالاخره هوا خنکتر شد، ولی هنوز داغی هوای هفتهی گذشته بر در و دیوارها جا مانده. غیر از این چند روز، بیشتر تابستان امسال هوا بارانی بود، و چتری تاشونده با نقشهای قهوهای طرح شطرنجی، همراه همیشگی من بود. هر وقت در برلین گشت و گذار میکنم، پارکها و فضاهای سبز را بسیار متفاوتتر از سالهای گذشته در ماه اوت میبینم، دیگر به اندازهی کافی نشانهای از سبز سیر قدیم در آنها نمیبینم. امروز بعد از اولین یک و ساعت و نیمی که پشت میز تحریر نشستم، به خودم استراحت دادم، یک فنجان قهوه برای خودم تیار کردم به گوشهی پارک کوچک کنار خانهام رفتم، و همین جوری نگاهی به چمنها انداختم. کنارم روی نیمکت پارک، زن مسنتری با موهای سرخ آتشین آمد و نشست، که با صدای بلند با تلفن گپ میزد. او و من اغلب اینجا هستیم. من از گوش دادن به حرفهایش خوشم میآید، و همانطور که قهوه جلویم است به قصههایی که دربارهی هماتاقیهای ناسازگارش در خانهی سالمندان، یگانه موضوع گفتگوهایاش، سرهم میکند، در سکوت میخندم.
موج گرما که آمد، من بیمار شدم، توی اتاق کمنور و تاریکم جلوی پنکه دراز کشیده بودم و به این فکر میکردم که در این نامه چه چیزی برایت بنویسم. از وقتی کلمات تو راهی به ذهن من یافتهاند، یک روز نگذراندهام که به تو فکر نکرده باشم، و نه به دختر کنار درخت انار. بدترین وجه خشونت این است که چیزهایی را که آدم دوست میدارد، ازش میگیرد، و زرداب و زهر خود را در آنها میچکاند.
نامهات را سه چهار پنج بار خواندم، وقتی به سرسبزیهای پارک نگاه میکردم و وقتی با چشمهای بسته، تبزده در دمای سی و پنج درجه سانتیگراد، جلوی پنکه دراز کشیده بودم، کلمههای تو را با خود حمل میکردم. آیا در لندن مکانی برایت وجود دارد که در ازدحام زندگی روزمره دوست داشته باشی در آن چرخی بزنی؟ خوشحال میشوم در موردش به قلم تو بخوانم که و بدانم راههای گشت و گذار تو را به کجاها میبرند، چه چیزهایی میبینی، و به حرفهای چه کسی گوش میدهی.
در اینجا برایت خواهم گفت که طی روزهای پیش از موج گرما، چه اتفاقاتی برایم افتاد، چون این روزها به طرز غیرمنتظرهای برایم انگیزهبخشترین روزهای امسال شدند. چون روزی پشت سرنگذاشتهام که در آن نامهی تو را خوانده باشم، و به تو فکر نکرده باشم، از این جهت تو برای من بخشی از این تجربههای زیستهام بودی.
برای نخستین بار از عمهام پیامی به زبان مجاری برایم رسید. او در شهر تورین ایتالیا زندگی میکند و به زودی هشتاد ساله میشود. خانوادهی پدریام اصالتاً اهل مجارستان هستند، ولی من زبان مجاری حرف نمیزنم. ازوقتی کودکی خردسال بودم، صدای حرف زدن پدربزرگ و مادربزرگم به زبان مجاری را میشنیدم، و حالا همیشه دلتنگ این زبان هستم. به نظرم میرسید که این زبان حکم یک کلید را دارد. میگویند زبان بینهایت سختی است، یا آدم آن را با شیر مادر توی آغوش او یاد میگیرد یا توی بغل دلداری توی تختخواب، میشود آموختش، جور دیگری ممکن نیست. برای منی که به آلمانی حرف میزنم، هیچ ساختاری، کلمهای، طرحوارهای نیست که برای یادگیری آن بتوانم بهش تکیه کنم. با اینهمه بعد از سالها تصمیم گرفتهام، مبانی اولیه آن را بیاموزم و برای یک دورهی زبانآموزی نامنویسی کردهام. عمهام با عبارت “ با عشق تو را در بغل میگیرم“(این عبارت در اصل نامه به زبان مجاری آمده) پیاماش را به پایان برده، تو را با عشق در بغلم میفشارم. طوری نوشته که گویی نیت و برنامهی مرا میدانسته، البته من از تصمیم خودم برایش قصه نکردهام. ترس زیادی از این دارم که باز وسط کار پیش را نگیرم و رهایاش کنم، یازده ساله که بودم با زبان لاتین همین کار را کردم. آنوقت اویی که خودش هفت زبان حرف میزند، حسابی از من ناامید خواهد شد! گویی از یک وقتی به بعد تصمیم گرفته بودم دیگر رغبت نشان ندهم این صندوق گنجی که زبان مجاری کلید آن است، باز کنم.
مدتها با دو عمهی مجاری خودم به ندرت تماس داشتم، ولی در این سالهای اخیر دوباره ارتباط گرفتهام. من خودم را در وجود آنها میبینم و آنها هم در من. هر گفتگو، هر خبر کوچک، برایم به اندازهی یک دنیا میارزد.
مدت کوتاهی بعد از این قضیه دوست نزدیکی به من زنگ زد. مدتهاست دنبال این است که مقدمات نبش قبر یکی از دوستان مردش را فراهم کند، و بتواند یکی او را در گورستان نزدیک خانهاش دفن کند، تا به او نزدیک باشد و بتواند سر قبرش برود و به او سر بزند. این دوستم یک جایی خریده، که چهار خاکستردان دارد و یکبار از من پرسید، آیا به بقیه جاهای خالی فکر کردهام و احیاناً دوست دارم وقتی از دنیا رفتم مرا کنار آنها خاک کنند، میگوید دوستش آدم باحالی بود، و مطمئنام که ما همدیگر را درک خواهیم کرد. تمنا، بلافاصله برایم یک درخواست ازدواج آمد. من خیلی وقتها کنار همان گورستان در منطقهی شونبرگ به گشت و گذار رفتهام و آرزو کردهام کاش وقتی که مُردم، آرامگاهام در آنجا واقع باشد. ولی هرگز فکرش را هم نمیکردم آنجا چنان بزم زیبایی برایم مهیا باشد.
چند روز بعدش با دو نفر از دوستانم به „باوتسن“ به „کریستوفر استریک دی“ رفتیم. اینجا شهر کوچکی در „لاوزیتس“ است، واقع در ایالت „زاکسن“، سال گذشته در مطبوعات غلغلهای بر پا شده بود، چون نوشته بودند کنار هزار تظاهرکننده، هفتصد نئونازی شعار میدادهاند، امسال ما حدود چهار هزار تظاهرکننده بودیم، زنان هشتاد ساله کلوچه و کیک پخش میکردند، مردم از پنجرهی خانهها تماشا میکردند و برایمان مدام دست تکان میدادند. من آن روز خیلی خوشحال بودم، خوشحال از بابت دیدن ساختارهای بنا شده به دست آدمهایی که دیگر خواستار برگشت راستگرایی نبودند، بلکه آزادی و تنوع و رنگارنگی میخواستند. و در عین حال غمگین هم بودم، وقتی در تلویزیون گزارشهایی در مورد آن دیدم. زنی میگفت گویا از قرار معلوم، تظاهراتی بوده که هفتصد نئونازی، در آن، جلوی هزار تظاهرکننده را سد کردهاند. لابد چون مصاحبهشونده آنجا زندگی میکند، و گاهی ( وقتی همه تظاهراتکنندگانی امثال من دیگر از آنجا رفتهاند) تنهایی بیرون آمده و با سه تایی از آنها روبرو شده باشد.
تمنای عزیز، امروز این نامه را برای تو میفرستم و در آفتاب نیمروزی به عطر آفتاب نیمروز تو فکر میکردم. اغلب از خودم پرسیدهام، راستی امروز چی خوردی، و به چه اندیشیدی. آخرین باری که به والدینات زنگ زدی کی بوده. مصروف چه زبانهایی هستی و چه زبانهایی تو را همراهی میکنند. حال و روز نوشتنات چگونه است. و حال و روز دلت.
خوشحال میشوم از تو باز هم مطلبی بخوانم.
با مهر فراوان
یائل


