Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
> Einfache Sprache Jetzt Spenden
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche

از نظر من این زبان، مثل یک کلید است

Übersetzung: Bianca Gackstatter aus dem Persischen

© privat

سلام یائل عزیز

 بعد آرزوی خوشبختی و سلامتی شما، سرشک خشکیده را به شما امانت می‌گذارم.

سرشک خشکیده، نامی است که برای این نامه برگزیده‌‌ام. چون این‌گونه به گمان من نامه از بی‌روح بودن و تنها ابزار ارتباطی بین  من و شما رهایی می‌یابد. آخر می‌بایست در دامن این دنیای زیبا و در عین حال ظالم رسم نامرئی‌انگاشتن‌ها، به‌رسمیت نشناختن‌ها و ندیدن‌ها را شکست، حتا اگرحرف از کاغذ پاره‌ای بی‌صدا باشد که ما در سینه‌ای سپیدش واژه‌ها را برای هم می‌چینیم. چقدر دوست داشتم واژه‌ها را که با جوهر قلم خویش دارم روی این پاره‌ای کاغذ می‌نویسم، دست شما می‌رسید. تا با لمس‌کردن‌اش، بوییدن‌اش و خواندنش؛ فرورفتگی واژه‌ها روی برگه را که من شبیه می‌دانم به گودال سیاه سرنوشت هر بی‌وطن)حتا آن‌های که در دامان وطن خویش بی‌وطن‌اند.) حس می‌کردید. و بوی خورشید ظهر را که دارد نرم‌نرمک صفحه‌ای کتابچه‌ام را می‌بوسد و گرمی می‌بخشد؛ به مشام‌تان می‌رسید. و با خواندنش شاید بیشتر لای واژه‌ها و سطرها سکوتم را می‌شنیدید… که صدای میلیون‌ها زن، مرد و کودک افغانستانیِ است که در وطن خویش و درون خویش تبعید شده‌اند. همان سکوتی که هیهات من مجال نوشتن‌اش را در دل این یکی-دو نامه نخواهم داشت.

حالا که دارم می‌نویسم در قطار استم، در راه برگشت از فرودگاه به خانه. قرار بود از انگلستان به ایران سفر کنم تا مادر و پدرم را بعد نزدیک به چهار سالی که به لندن آمده‌ام؛ ببینم. اما نتوانستم سفر کنم. نتوانستم  در گرمی آغوش‌شان بجوشم و عطر مو و دست‌های شان را به دورن کشم. در اصل، خط هوایی نگذاشت سفر کنم. ویزه‌ام را نپذیرفت، ویزه‌ای که حتا سفارت قابل اعتباربودن‌اش را تایید کرد. جریان آن دو-سه ساعت در فرودگاه خودم را مثل پرنده‌گک در قفس هی به هر سوی زدم، ولی چاره‌ای نجستم و نامراد برگشتم.

دارم کوله‌بارهای سفرم را که درونش تحفه‌ها و یادگارهای از جنس عشق، دوری و جدایی برای خانواده است، از این شانه به آن شانه میندازم؛ تا بتوانم بهتر بنویسم. می‌دانی در برابر این همه حال بد، در کمال حیرت گویی یک جورایی کرخت شده‌ام. منی که باید از فرط درد، خشم، ناامیدی و حس دردناک بی‌وطنی این لحظه آسمان را چنگ بیندازم و زمین را به آسمان گره زنم؛ دارم تقلا و تظاهر به آرام‌بودن می‌کنم. رگانم می‌جوشند.  حتا جنبیدن موی‌رگ‌ها را در تمام وجودم حس می‌کنم. سرم هم قرار ندارد. احساس می‌کنم  جمجمه‌ام پر از کرم است و هی دارند مغزم را می‌مکند. ولی این میان، چیزی است که درون  طغیان‌گرم را رام می‌کند: پذیرش، پذیرش دردآلود و اجباری.  همین حالا  آروزی می‌کنم کاش بتوانم بگریم، ولی کو اشک؟ …انگاردر این تبعید با این پذیرش گریستن را فراموش کرده‌ام.

می‌دانی یائل عزیز!

آدمی وقتی اشک‌ریختن را فراموش می‌کند به گل‌بته‌ای در دل صحرا و ریگستان می‌ماند. گل بته‌ای صحرایی که برایش توپیر ندارد سرشک باران گونه‌اش تر کند یا نه. چون او کم‌کمک همزاد خاک و ترک‌های صحرا می‌شود. سکوت پر از فریاد شب‌ها و روزها را می‌شناسد. زوزه‌های باد و طوفان‌ها را می‌شناسد و این میان ایستادن را نیز. هان! او همزاد صحرا می‌شود. صحرایی که روزگاری شاید بستر رودخانه‌ای یا اقیانوسی بوده است. اما بی‌خبر از این‌که هیولایِ،  آب حیات‌ از رگان‌اش را یکباره نوش می‌کند و در آن، رگانش خالی می‌شوند، ترَک بر می‌دارند و او می‌شود صحرا! آدمی نیز چنین است، از یک جای به بعد خودش را وسط یک ناکجا پیدا می‌کند، و پی می‌برد که فرگشت کرده‌است، فرگشتی جبران‌ناپذیر.

به دروازه‌ی قطار تکیه داده‌ام، سمت راستم زنان زیبا، جام‌های شراب به دست، ایستاده‌اند. نخستین بار است چنین صحنه‌ای را شاهد استم. قهقه‌ها، اعتماد به‌نفس، بی‌خیالی و بی‌باکی‌ این زنان را دوست دارم. با آن‌که صدای بلند خنده‌های‌شان به مزاج و حال آشفته‌ام خوش نمی‌اید، ولی به این منظر زیبا یکی دو باری چشمم افتاد و با نگاه‌های مشاهده‌گر تماشای‌شان کردم. به‌سختی می‌توانند توازن خودشان را روی کفش‌های پاشنه‌بلند و شراب را درون جام در  هرتکان‌ قطار نگهدارند. و من این تقلا را در چهره‌ای دیگری می‌شناسم! دیده‌ام و دارم می‌بینم، در زنان وطنم. زنانی که توازن می در جام را نه، بل تقلا می‌کنند توازن مرگ و زندگی را در دست‌ها، چشم‌ها، قلب‌ها و نگاه‌های زخمی و بی‌روح‌شان نگهدارند.

کنجکاوم بدانم یا بهتر است بنویسم، کنجکاوم از تو بخوانم یائل عزیز؛ چرا همین‌که مرزها را (چه در ذهن و چه  فزیکی) طی می‌کنیم، تعریف، معنی و تفسیر هر واژه و اصطلاحی دگرگون می‌شود؟ به گونه‌ای مثال؛ آزادی، صلح، جنگ، ثروت، عدالت، علم، زندگی، انسان، انسانیت، بشر، بشریت، خوبی، بدی، شر، خیر و در نهایت مرگ. این‌ها، این‌جا در باختر به هیچ وجه همانی  نیستند که من در خاورزمین شناخته‌ام و تجربه کرده‌ام. چرا این همه تفاوت؟ چرا این همه دوری؟ این همه دوگانگی؟ این همه از هم دورافتادگی؟ چرا این همه کرختی؟ ما «انسان‌»ها کجای این زندگی ایستاده‌ایم؟ کجای این هستی قرار داریم؟ که هم را نمی‌بینیم که هم را نمی‌شنویم؟ آبی دوردست‌مان چیست؟ افق‌مان کجاست؟…

یائل عزیز،

دارم بعد دو روز باز می‌نویسم . این دو روز اصلا حال خوشی نداشتم. مادرم و پدرم نیز وضعیت چندان خوبی نداشته‌اند و ندارند. روی پرده‌ای تلفون برای من از همان «تقلا»ها  (که قبلا گفتم) می‌کنند تا بخندند، ولی آسمان چشم‌شان یاری نمی‌کند. و این برای من عذاب وجدان بزرگی است. چون به‌مثابه‌ای یک فرزند وظیفه‌ای من شادکردن دل ان دو انسان سال‌خورده و غم‌کشیده است، نه این‌گونه عذاب‌دادن.  اما از دستم هیچ چیزی ساخته نیست. این‌ها را برایت می‌نویسم تا اگر بتوانم بازگو کنم که چقدر تبعید  و بی‌وطنی را زیستن سخت است. مگر وطن چیست؟ کجاست؟  اگر بخواهم خودم پاسخ بگویم، با آن‌که سخت به جهان-وطن‌گرایی باورمندم( که فکر می‌کنم هر انسانِ در جنگ زاییده، روییده و قدکشیده چنین عطش و باوری در سینه دارد) …برای من وطن یک وجب خاکی است که در او زاده‌شده‌ام. برای من وطن شنیدن تپش‌های قلب مادر و پدرم و آغوش گرم‌شان است. برای من وطن، افغانستانی است که بیست‌وچند سال گذشته من در او شکل گرفتم و دنیا و ازادی نسبی را در دامان‌اش شناختم. برای من وطن همان کوچه‌باغک گِلی پروان(از استان‌های مرکزی افغانستان) است که درختک زیبای انار سر از شانه‌ای دیوار گِلی‌اش فرو می‌اندازد و دانه‌های یاقوتی‌ را از چاک سینه‌ای انارش پاییزها به رخ هر رهگذر می‌کشد.

اما…اما هیهات! حتا دیگرهمین نمادها و منظرها هم رنگ و تفسیر بدل کرده‌اند. همین چند روز پیش خبر شدم دختر جوانی توازن مرگ و زندگی در دستان‌اش به‌هم خورد و برای فرار از نکاح اجباری‌ با یکی از جنگ‌جوهای طالب خودش را در درخت انار حویلی‌شان حلق‌اویز کرد. چون اگر این کار را نکرده‌بود، در صورت مخالفت، طالبان پدر و برادرش را با خود می‌بردند و در صورت موافقت او زنده‌زنده در لباس سپید عروسی چون کفن می‌پیچید و جای  روانه‌شدن به «خانه‌ی بخت» که به گمان جامعه هر دختری بعد عروسی به آن دست می‌یابد، زنده به‌گور می‌شد. از این است که درست بعد از آن دیگر درخت انار برای من فقط نماد وطن نماند، بل نماد شد از خون، نابرابری، زن‌ستیزی، مردسالاری و ظلم طالب.

***

یائل عزیز

دارم بعد هشت روز ادامه نامه را می‌نویسم. همین سه روز پیش از ایران برگشتم. پس از از دست‌دادن پرواز چونانِ آب،  سر به سنگ و کوه و صخره کوبیدم تا راکد  و کدرنشوم؛ تا  جاری بمانم و تسلیم نشوم. در نهایت، با جریان نرفتم و جریان شدم. از این بود که آن وصلت فرخنده‌ای که چون رویا هر لحظه‌ای این چند سال در ذهن و قلبم جا گرفته‌بود و مرا مایه‌ای دلگرمی و امید بود، در پگاهی زیبای که خورشید آن بالاها شاهد بود، دست حقیقت بوسید. و من آن وصال شیرین را زیستم. عشق را زیستم، عشقی بسا مقدس و زلال. عشق مادر و پدری را زیستم که  هر تکه‌ی وجودشان با تک‌تک فرزندان‌شان تنیده‌است و نفَس‌های‌شان برای آن‌هاست. با این حال…باز، باز و باز دریافتم که دنیا با تمام زشتی‌هایش زیباست. شاید زندگی یعنی همین؛ درد،  زیبایی و مبارزه را زیستن.

لطفا از این دورها مهر خواهرانه‌ام را بپذیر. چشم به راه نامه‌ات.

تا برابری  و عدالت

تمنا، زنی در تبعید

Autor*innen

Datenschutzerklärung

WordPress Cookie Hinweis von Real Cookie Banner