
نامهی دوم به میتو سانایل،
بسیار مشتاق دریافت نامهای از تو بودم، حتی میخواستم برایت ایمیل بفرستم، و بپرسم چه وقت نامهات به دستم میرسد، اما خودداری کردم. بعد، یکروز که بیرون رفته و تلفنام را با خود نبرده بودم، نامهی تو رسید! از بیرون که آمدم چادر و ماسکم را (ماسک جلوگیری از ابتلا به کرونا و استنشاق هوای آلوده، که حالا بخشی از حجاب ما نیز شدهاست) از رویام برداشتم، ولی منتظر برداشتن حجابم نشدم، چون روی صفحهی تلفنم نقش پاکت نامه دیدم که از رسیدن ایمیل خبر میداد. نادیده به من الهام شد که حتما نامهای از تو رسیده و اتفاقاً همینطور هم بود. شاید بپرسی چرا تلفن را همراه خود نبرده بودی، در پاسخ باید بگویم که این اواخر قوانین بسیار سخت و نفسگیری علیه زنان افغانستان از طرف رهبر طالبان وضع شده، و به دنبال آن، مردانی بهنام „محتسب“ با چپنهای سفید، ریشهای دراز سیاه و چشمان عقابوار و جستجوگر در پی طعمه؛ قوانین وضعشده را اجرا مینمایند. تلفنم را با خودم نبرده بودم، چون از آنها میترسم. تصورم بر این بود که اگر چنانچه با معیارهای آنها حجاب من کم بوده باشد و به دنبال آن، دستگیر شوم، حتما تلفنم را از من میگیرند و مطالب آن را بررسی میکنند. حتی تصور این که نامهی تو را که شهروندی خارجی استی، به همراه دیگر نوشتههایم، که سراسر نقدِ رفتار طالبان با زنان است، پیدا کنند، مو برتنم سیخ میکند. ترجیح دادم آن را با خود نبرم. یکی از دوستانم میگفت آنها تازگی نرمافزاری دارند که وقتی آن را روی تلفن نصب میکنند، تمام معلومات و فعالیتهای مجازی فرد ظاهر میشود. البته من این مورد را به چشم ندیدهام، ولی کوشش میکنم مطلب را جدی بگیرم، چون اکثر شایعهها بعداً به واقعیت تبدیل میشوند!
نامهات خیلی زیبا بود. بار بار خواندمش. هر بار پدرت در نظرم مجسم شد؛ درست در لباس و با هیکل مهاتما گاندی، مردی که هند را از بردگی نجات داد و برای همه الگوی رهبر خوب ارائه کرد. هر قدر به مغزم فشار آوردم تا بلکه تصویر دیگری از او در ذهنم مجسم سازم، نشد. او را با قیافهی پُراز مهر و سادگی مهاتما گاندی در ویلچیرش مجسم کردم، و دیدم که لبخندزنان میگوید: “ دیگر کسی از اقوام ما در هند زنده نیست که به دیدارش بروم.“ و با حسرت به دوردست خیره شد، شاید در آن لحظه خانوادهی بزرگ آسیایی و روابط فامیلی عمیق خود را مجسم میکرد، و حق داشت. رومی شاعر مشهور زبان فارسی، در یکی از اشعارش در کتاب „مثنوی معنوی“ در مورد بازگشت به ریشههای خود میسراید:“ هرکسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگارِ وصل خویش“. یعنی هر انسانی وقتی از ریشههای اصلی خود دور بماند،(حال این ریشه میتواند دین و مذهب، علایق خانوادگی یا وطن باشد!) روزی روزگاری در جستجوی مجدد آن میبرآید. پدر تو هم اگر چه جسماً در آلمان به سر میبرده، ولی روحاً در جستجوی ریشههای اصلی خود یعنی وطناش هند، یعنی کلکتهی عزیزش بوده. به نظر من انسانی که هرگز امید دیدار مجدد زادگاه و خویشاوندان خود را ندارد، ولی همیشه قلباش با آنها است، ناامیدترین انسان روی زمین است. از برخوردهای تبعیضآمیزی که با پدرت شده، گفتی. این درد مشترک بیشترین انسانهایی است که مهاجرت و دوری از وطن را تجربه کردهاند. گاهی آرزوی کودکانهای در قلبم جا باز میکند و با خود میگویم:“ کاش تمام دنیا یک کشور واحد میبود. نژاد همه، انسانیت و دین همه، همدیگرپذیری میبود و مرزها، این خطوط خودساختهی بشری که گاهی صرفاً ذهنی استند، هیچکس را از دیگران جدا نمیکرد.“ قلباً میدانم که این مرزها و تفاوتهای دینی و نژادی نیست که نسل بشر را از هم جدا ساخته؛ بلکه زیادهخواهی منفی و حرصِ پایانناپذیر برخی از سیاسیون و قدرتطلبان است که با استفاده از برچسبهای دلخواه خود، بین انسانها تفرقه میاندازند. پدر تو، شوهرت و میلیونها انسان احتمالاً با مشکلات حاصل از همین مرزبندیها دست و پنجه نرم کردهاند، یا میکنند!
پیشتر از وضع محدودیتهای سختتر از جانب طالبان بر زنان میگفتم. این موضوع در این روزها خواب و راحت را از تمام زنان سرزمینم گرفته است. بار اول، سیزدهساله که بودم، طالبان به افغانستان آمدند. در آن سن و سال، باید چادری میپوشیدم که هرگز بابِ میلام نبود. نوجوان بودم و دوست نداشتم دیگران در مورد لباسم تصمیم بگیرند. چندبار با روسری از خانه بیرون رفتم که از طرف یک طالب، با شلاق، لت و کوب شدم. ترسی که آن موقع تجربه کردم، برایم تبدیل به کابوسی شده که سالهاست دنبالم میکند. هر چند وقت در خواب میبینم که با تن بدون حجاب و سر بدون چادری بیرون رفتهام وهمان طالبِ شلاقبهدست مرا دنبال میکند تا لت و کوبم کند. حتی در دوران جمهوریت که از سلطهی طالبان دور بودیم، باز هم این کابوس مرا دنبال میکرد؛ و حالا باز محدودیتهای جدید. هر بار فکر میکنم که دیگر بدتر از این نخواهد شد، ولی مگر افراطیگری حد و مرزی هم میشناسد! در اکثر کشورهای دنیا رهبران ستمپیشه بر مسند قدرت تکیه زدهاند و برای پیشبرد مقاصد خود گروههای مختلف از مردم را گروکان عقاید و ایدیولوژیهای منفی خود ساختهاند، ولی در افغانستان رهبران پا از این هم فراتر گذاشتهاند و تمام افراد از یک جنیست را به گروکان گرفتهاند.
زنان افغانستان هرگز فکر نمیکردند که بعد از بیست سال مبارزه در راه کسب دموکراسی و به دست آوردن حقوق خود، به این روزگار مبتلا شوند. ما خوشبین بودیم و در افق نه چندان دور، شگوفایی آرمانها و برآوردهشدن اهداف خود را، که مساوات و مشارکت در عرصههای اجتماعی، سیاسی و حقوقی بود، میدیدیم؛ اما افسوس که کام ما تلخ شد. در شادی دیدن افق دور، دیواری را که مقابل ما قد میافراشت، نمیدیدیم. با خروج خارجیان از افغانستان و سقوط کشور به دست طالبان، این دیوار به حدی رسید و چنان بلند شد که از دیدن افق محروم شدیم. این دیوار با نیزههایی مزین بود که ما در شتاب به رسیدن، آن را ندیده بودیم؛ نیزهها جسم ما را شکافت و در آخر، گلوی ما را نیز. دیگر نباید صدایی از ما شنیده شود. در فرمان اخیر رهبر طالبان، نه تنها دست و صورت و بدن ما، بلکه صدای ما نیز عورت است. (در دین اسلام به نقاطی از بدن زن „عورت“ میگویند که باید در انظار عمومی پوشانده شود. دست و صورت و پاهای زن البته از مچ به پایین، از این قاعده مستثنا هستند). پرندههایی که به قفس انداخته میشوند، حق دارند آواز سر بدهند، ولی ما نه. پوشیدن سر تا پای خود در لباس سیاه و بستن درهای مکاتب و دفاتر به روی ما زنان، تا منع اعتراضات گذشته، حالا وضع به این جا رسیده که حق نداریم حرف بزنیم! خیلی وضع ملالآوری است. حال ما را حتی مرغهای اسیر در قفس درک نمیکنند.
با وجود تمام این مشکلات و ظلمهایی که بر زنان افغان تحمیل میشود، آنان هنوز روحیهی خود را از دست ندادهاند. امیدواریم روزی صدای ما شنیده شود و تک تک ما، از این ستمِ فزایندهای که میخواهد ریشههای رشد یک جنسیت را در جامعه بخشکاند، نجات یابیم. تمام زنان افغان، هم در خارج و هم در افغانستان، هر کدام به اندازهی درایت و موقعیت خود تلاش میکنند و به جریان نامطلوبی که در آن گرفتارند، نه میگویند. صحبتهای اخیر وزیر خارجه آلمان، آنالِنا بربوک در مورد به محاکمه کشاندن طالبان بهخاطر روا داشتن ستم جنسیتی بر زنان افغانستان و استقبال کشورهای دیگر از آن، ثابت میکند که مبارزهی زنان افغانستان برای بهدست آوردن حقوق طبیعیشان بیهوده نیست و دیده میشود.
گفتی در نامهی بعدیات در مورد تاًثیرات مسایل سیاسی بر عشق برایم خواهی نوشت. موضوع عالی است، زیرا من هم یکی از زنانی استم که در مقابل رسوم متداول جامعهام ایستادهام و با مردی از قبیلهای دیگر با مذهب و نژادی متفاوت، ازدواج کردهام. شاید مبارزه با مردمی که خلاف وضعیت ما استند، سخت باشد، اما من و شوهرم خوشحالیم که علیه کلیشههای فاسد و دستساختهی مشتی آدمِ خودخواه و تنفرافگن ایستادهایم و همچنان مقاومت میکنیم.
عالمی از خوشبختی نثارت،
پرند


