خواب بود یا رویا؟ نمیدانم!آمده بودی! پیچیده در بالاپوشی به رنگ خاک که تا زانوانات میرسید. در امتداد جادهی

ابریشم[1]، دیدمت! نشان به آن نشان که کلاهی بر سر داشتی و قمقمهای به کمر. تا دیدم شناختمت. من که هیچ وقت ندیده بودمت! صدایات زدم. نمیدانم به چه نامی!ایستادی. سرچرخاندی. خودت بودی! با آن گرد نشسته بر کلاهت. نگاهم کردی. چشمهایت! چشمهایت به رنگ رودخانهی „اودِر“ بود! آبیِ عمیق، سبزِ محو، شاید… گفتی؛ مرا به کشف شهر ببر! بر تن و جانم عرقی سرد نشست. لبانم لرزید؛ چرا حالا؟ چرا در این سال و ماههای نحسی؟ نشنیدی. دستم را گرفتی و به ردِّ خویش کشاندی. صدای پایات بر سنگفرش کوچه پسکوچهها مینشست و صدا میداد. پاهای من اما یارای رفتن نداشت. گفتی؛ ارگ[2] را… ارگ را میخواهم ببینم. بغضی در گلویم نشست. انگار در خواب هم میدانستم مرا راهی به آن برج و بارو نیست! به ردت کشیده شدم تا پشت دروازههای ارگ. ایستادی روبروی دروازهها. ایستادم. درهای چوبی ارگ چارتاق باز شد. تو قدمی پیش رفتی و من پس. پا بر صحن ارگ گذاشتی. درهایِ پشت سرت بسته شد. تو آن سو. من این سو. از پشت درهای بسته، صدای پایات را بر خشتفرش ارگ شنیدم که از دهلیزها گذشتی، از راهروها عبور کردی، از پلههای برج و باروی ارگ بالا رفتی، روی باره ایستادی. باد در پالتوت پیچید، آنگونه که همیشه در دامنم میپیچید و شهر با مردم و بازار، خرقه[3]، مسجد و دکانها از لای چینهایش عبور میکرد… و باز در خواب، صدای پاهامان بود که بر سنگفرش کوچه پسکوچههای شهر کهنه[4] طنین انداخت. از دالانهای تنگ و تاریک گذشتیم. به چهارسوق[5] رسیدیم. بازار مسگرها. دنگدنگ چکش بر دیگ و مجمع[6]. خون به رگهایم دوید. راه کشیدیم سمت مسجد جامع. از دور نگاهم دوید پی منارههای مسجد. صدای اذان تا مغز استخوانم پیچید. دل به شوق دیدن ایوانها و تاق و رواقهای مسجد و لمس کاشیهای لاجوردی و فیروزهایاش پر زد. پیش رفتم. نیرویی اما مرا باز داشت. تو داخل رفتی با قدمهای بلند و من نگاهم به ردت. رسیدی به صحن. ایستادی و چرخیدی دور خودت. ایوانها دورت چرخیدند. صدای موذن، از دل کاشیهای لاجوردی برخاست و بالا رفت، پیچید و فرو ریخت. و یک آن، نه صدای موذن که صدای دیگری اوج گرفت!
– انگور… انگور لعل!
مرد دورهگرد همپای خرش میرفت و فریاد میزد. من اما کودک شده بودم. کولهای بر شانه. در سایهسار ناجو[7]های بلند خیابان مصلی[8] میرفتم و آوازی نامفهوم را زمزمه میکردم. تو اما خودت بودی، با همان هیبت و شمایل. چشمت به منارهها بود که باد در کاشیهای شکستهشان پیچیده بود و هوی هوی صدا میداد. نگاهت هنوز به منارهها بود که باد کاشی را به رقص آورد و کنار پایت بر خاک مصلی هزارتکه کرد. هزار تکه فیروزه! پاشیده بر خاک مصلی! تکهای برداشتی و با حیرت گفتی: انگار دست کمالالدین بهزاد[9] نوک قلم را در جوهر زده و طرح این گل فیروزهای را بر کاشی نشانده! من اما رسیده بودم به درِ باغ زنانه[10]. دستبهسینه رو به قبه و بارگاه گوهرشاد بیگم[11]، بلند، آنقدر بلند که تمام پرندگان باغاش بشنوند، گفتم: صبح بخیر بانو!
پلک زدم صبح شده بود و تو نبودی! نامهات اما بر صفحهی روشن مانیتور بالای سرم جمع مانده بود.
پرسیده بودی روزهایم را چگونه میگذرانم؟ میدانی! صبح که چشم باز میکنم پیِ ردّی، نشانی، روزنهای به امید چشم میدوانم به دور و بر. به ثانیهای اما نرسیده، ناامید چشم میبندم و میخواهم به جهان خوابهایم برگردم. به امید اینکه همین بیداری، کابوس خوابهایم بوده باشد و بار دیگر که چشم گشودم، در زمانی دیگر و در عهد و دورهای دیگر بیدار شوم، شاید در سده نهم هجری قمری، در عهد شاهرخمیرزا[12] یا سلطانحسین بایقرا[13]، حتی اگر شده در هیبت کمترین شاگرد کارگاه نگارگری آن صورتگر بیمانند کمالالدین بهزاد…اما هیهات!
بلند شدم و چهارزانو نشستم، بر قالی سرخ وطنی، وسط اتاق لای انبوه ورقهای نوشته و نانوشتهام. دست بردم به قلم. دوباره اما رهایش کردم روی ورق. اقیانوس کلماتم من، قلم که به دست میگیرم، کویری میشوم تشنهلب در حسرت یک واژه، یک کلمه.
پرده را پس زدم و ایستادم پشت کلکینِ رو به سرک. نگاهم را پر دادم به انبوه موترهای دو سوی آن. پرسیده بودی از کلکین که به بیرون نگاه میکنی چه میبینی؟ من هر بار که از کلکین به بیرون نگاه میکنم به آن روز میرسم. به بیست و یکم آگوست دوهزار و بیست و یک! به آن روز میرسم و لال میشوم! دستم میلرزد. دلم میلرزد! چهار سال و دو ماه و اندی از آن روز میگذرد، من اما هنوز از آن روز نگذشتهام! از آن روزِ شوم!
نازنینا! چه بگویم به تو از آن روز! ابری نبود آن روز، آفتابی بود. در خاطر من اما، ابریست و ابری میماند! ایستاده بودم پشت کلکین و نگاهم به کهنسالان بود که به رسم هر روز، تکیه داده بودند به دیوار مسجد و آرامآرام چای سبزشان را هورت میکشیدند. نگاهشان اما به روبرو بود. به تانکی که آن سوی کمربند امنیتی در گرفته بود و دودش تا آسمان بالا دویده بود. تانکی دیگر پیش میآمد و باز پسمیرفت و به جایی نامعلوم فیر میکرد. مردی از کمربند امنیتی گذشت، تفنگ به شانه، عرق از سر و رویش شره کرده بود، و لای رخت و لباساش. به کهنسالان که رسید، دستی بلند کرد به سلام. یکیشان سری جنباند به جواب، و دیگری آنکه با قیچی، گوشهی بروتهایش را کم میکرد، بیآنکه نگاهش را از آینهی جیبی کف دستش بگیرد، پرسید: „به کجا رسیدهاند؟“
مرد بیآنکه جوابی بدهد، گذشت. به کوچهی روبرویی که رسید، سر چرخاند آن سوی سرک. بچهها آن روز هم سرِ کوچه، آن سوی سرک بودند. ایستاده بودند پشت به پشت هم و کله میکشیدند به سرک.
-„بروید به خانههایتان تولههای سگ!“
فریاد مرد میان سرک خالی پیچید.
بچهها گریختند به انتهای کوچه و باز آرام آرام برگشتند سر جایشان. مردی از کلکین طبقهی دوم خانه آن سوی سرک، گوشه پرده را پس زده بود و سرک را میپایید. کودکی دو سه ساله از خانه بغلی بیرون دوید، زنی هراسان بیچادر به سرک دوید، کودک را بغل زد و به درون برد. گوشیام را کشیدم. یکی توئیت زده بود؛ هراتم! مباد آن روز…! دلم لرزید. دو هفته بود شهر در حصر بود و در تب و تاب مقاومت میسوخت. جنگ آنقدر بیصدا آمده بود که تا چشم گشوده بودیم سایهی دشمن در صدمتریمان بود و پوکههای مرمیشان بر بام خانههامان. وحشتزده، پشت دیوار خانهها فرو رفته بودیم. صدای فیر اما نزدیک و نزدیکتر شده بود. روز را در انتظاری کشنده سر میکردیم. در انتظار نیروی کمکی از مرکز که نمیرسید! در انتظار کماندوهای ارتش که نمیآمدند و شب را با کابوس گلولهها صبح میکردیم. زنها در پس دیوار خانهها، کودکان را به سکوت میخواندند و مردان پشت کلکینها، گهگاه، گوشهی پرده را پس میزدند و کوچه را میپاییدند. کوچهها اما خالی شده بود از صدا و هیاهوی زندگی.
– „آنجا!“
همان دم سرم را از گوشی بلند کردم و چرخاندم سمتی که پسرکِ آن سوی سرک، با انگشت، نشانه رفته بود و دمی بعد از ورای ناجوهای بلند حیاط سایهشان را دیدم که از پشت تانکها بیرون لغزیدند و خودشان را که از تانکها گذشتند. از حلقه امنیتی عبور کردند و کشیدند سمت ما. به شمار انگشتان دست بودند، چپلی[14]به پا، پاچهها ورمالیده تا بجولک[15]پا، سلاح برشانه. بی نگاهی، بیگپ و سخنی و بی درنگی حتی، از کهنسالان که خاموش نگاهشان میکردند، گذشتند. انگار که ندیدند آنها را، انگار که نبودند. دستهی دیگرشان از کوچهی بغل آمد، از پناه پسغولهها. به هم که رسیدند بغل گشودند و هم را در آغوش کشیدند. یکیشان فریاد زد؛ زنده باد امارت اسلامی! صدایش در سرک خالی شکست و پیچید. لرزشی خزنده در تمام تنم دوید و پاهایم سست شد.
جانا! گاهی دلتنگ شهر میشوم. میخواهم یک دل سیر نگاهش کنم، میخواهم ببینماش آنطور که بوده. کوچه کوچهاش را با دیوارهایی که بوی کاهگلِ بارانخورده میداد. میخواهم شهر را نفس بکشم با همه خاطراتش. با بوی نان گرم و تازهاش، فریاد فروشندگان، همهمهی بساطیها و جنب و جوش مردم… اما همین که از خانه بیرون میزنم، چشمم به بیرقهای سفیدی میافتد که بر شانهی دیوارها بالا خزیدهاند. باد از میان بیرقها عبور میکند، خاک را از زمین میگیرد و بر صورتم میکوبد، و من دلم میخواهد گریه کنم برای هراتی که شکسته و فرو ریخته و برای خودم که در حسرت دیدار دوباره ارگ پای پیاده تا پای حصار میروم و سرم را میچسبانم به میلههای حصار ارگ، بلکه داخلش را ببینم، عسکر طالبی اما با میل تفنگ اشاره میکند که: اینجا نایست! مقابل دروازه ارگ نایست! مقابل دروازه مسجد جامع و خرقه نایست! مقابل باغ زنانه نایست! مقابل دروازهی پوهنتون، مکتب، پارک و… نایست. کجا بروم؟ کجا بیاستم؟ منی که خشت خشت تنم از این آب و گل است… از جهان داستانها گفته بودی. به گمانم من از همان جهان برآمدهام که در جمع، حتی بین هزاران، تنهایم. من از مارکز خواندهام، از موریسون، دوراس، سالینجر، بُل، بکمن، لی و صدهای دیگر، اما شیفتهی یوسا شدهام. شیفتهی آن قلم جادویی! آنقدر خواندهام که تهیام از کلمات.
یودیت عزیز!
جایی خواندم که تو خداوندگار سکوت و ناگفتههایی! دوست داشتم از تو بیشتر بخوانم. „سونیا“ اما تنها داستان قابل دسترسی از تو بود که یافتم و خواندم. جانا! بعد این سالهای نحسی، اگر روزی آمدی، موسم بهار بیا، تا تو را به باغهای شیدایی[16] ببرم، به تاکستانهای انگور، به دیدن „هریرودِ“ خروشان، به چشمههای آب گرم „اوبه“[17]. برایت چای سبز بریزم کنارش نقل و شیرپره[18]. فقط… فقط این سالهای نحسی پایان یابد.
یودیت! نازنینا! تو بگو آیا… آیا این سالهای نحسی را پایانی خواهد بود؟ آیا عاقبت، روزنهای به امید گشوده خواهد شد؟ آیا ما باز میتوانیم از نو برخیزیم؟ چون ققنوسی از خاکستر خویش؟
به مهر، جانا!
زاهده
[1] جاده ای در هرات امروزی. بازمانده جاده ابریشم باستانی که شرق و غرب را به هم وصل میکرد.
[2] ارگ اختیارالدین (قلعه هرات) با قدمت بیش از 2500 سال که زمانی مرکز حکومت هرات بوده .
[3] مسجدی است مشهور در نزدیکی حصار قدیم هرات. مکانی تاریخی و معنوی که با تصوف و عرفان ارتباط دارد.
[4] بخش قدیمی و تاریخی هرات که قلب فرهنگی، تجاری و اجتماعی شهر در قرون گذشته بوده و شامل بازارها، مساجد و ارگ قدیمی میشود.
[5] محل تقاطع چهار بازار قدیمی شهر و مرکز خرید و داد و ستد مردم در شهر کهنه هرات.
[6] سینی مسی یا استیل.
[7] (ناژو) درخت کاج، همیشهسبز.
[8] یکی از خیابانهای قدیمی هرات، منتهی به مسجد و مصلیهای اصلی شهر که در گذشته مرکز رفت و آمد و فعالیتهای اجتماعی و مذهبی بوده است.
[9] برجستهترین نگارگر مکتب نگارگری هرات در دوره تیموریان.
[10] در گذشته بخشی از مجموعه مصلی هرات بوده، و شامل مدرسه، مسجد و گنبدخانه میشده که در طول زمان ویران شده . امروزه از آن فقط آرامگاه گوهرشاد بیگم در میانه باغ زنانه و پنج مناره مانده است.
[11] همسر شاهرخ میرزا پسر امیر تیمور. زنی قدرتمند و تاثیرگذار در سیاست، فرهنگ و امور مذهبی هرات در دوره تیموریان (قرن نهم هجری/پانزدهم میلادی).
[12] پسر امیر تیمور، پایهگذار دوران طلایی هنری و علمی هرات، همسر گوهرشاد بیگم.
[13] از نوادهگان امیر تیمور، آخرین پادشاه قدرتمند تیموری.
[14] دمپایی
[15] مچ پا
[16] باغهای بسیار خوش آب و هوا در شمال شرق هرات.
[17] اوبه شهرستانی در شمال شرق هرات که به خاطر چشمههای آبگرمش معروف است.
[18] دو نوع شیرینی معروف هرات.


