Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
> Einfache Sprache Jetzt Spenden
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Untold Narratives – Weiter Schreiben > Judith Hermann & Zaheda > Ich glaube daran, dass die Unglücksjahre aufhören werden, aber was ist mit den Narben, die bleiben? – Brief 4

نامه‌ی دوم زاهده به یودیت هرمان!

Übersetzung: Bianca Gackstatter

مهربانا!

© Zaheda, From my room window during a power outage.

شب چله است و به رسم هزاران ساله‌ی نیاکان، زیر کرسی نشسته‌ایم، و لحاف را تا شانه بالا کشیده‌ایم و گرما را تا مغز استخوان در خود فرو می‌کَشیم. چای می‌نوشیم و فالِ „حافظ“ می‌گیریم. تخمه می‌خوریم و قصه می‌گوییم. انار دانه می‌کنیم و خاطره می‌بافیم. جمع‌مان جمع است. سیب هست. انار هست، شعر و قصه هست. یکی دایره می‌زند. دیگری می‌خواند، شاد و دل‌انگیز؛ „به محله‌ی سنگ‌تراشان… دو زلفان افشان، افشان… مرا کردی پریشان“. جوان‌ترها دست می‌زنند. اطفال چپه و راسته می‌رقصند. تلویزیون روشن است. بی‌بی‌سی زوم‌کرده روی مارکتِ گل‌فروشان هرات. آرایه‌های چله، سبز و سرخ، پشت ویترین دکان‌ها رخ می‌زنند. مردم ایستاده‌اند به تماشا. کسبه و دکان‌دارها مغموم و گرفته، همه جمع‌اند گوشه‌ای. چشم‌شان به مردی است شکم‌کلان که از پله‌ها پایین می‌رود. درهای میله‌ای مارکت گل‌فروشان را به‌هم می‌آورد و قفلی بزرگ بر دروازه‌اش می‌کوبد و لاک و مهرش می‌کند. رو می‌گردانم از تلویزیون. بوی کیچیری گوشت لند در خانه پیچیده. قاب هندوانه بر سر دست‌ها می‌رود و می‌آید. اما به من که می‌رسد برق می‌پرد. خانه پر از سکوت و تاریکی می‌شود. مادر کبریت می‌کشد. شمع‌ها روشن می‌شوند. اطفال می‌خزند زیر کرسی، گوش‌شان به عمه. عمه از قدیم‌ها می‌گوید. از شب‌های چله‌ای که پشتِ در برف می‌افتاد به قد آدمی. میان تاریکی و سکوت بی‌برقی، گوشی‌ام را برمی‌دارم. روشنش که می‌کنم، نگاهم می‌افتد به نامه‌ی تو. می‌خوانمش بار بار و به یکباره دلم می‌خواهد اینجا بودی. آن‌سوی کرسی، روبرویم. در این بلندترین شب سال. می‌دیدمت که از پشت بخار پیاله‌ی چای، داستانی می‌خوانی. شاید از خودت … یا از خوابی که دیدی. همان که مرا با قلم نی و دوات دیده بودی. تو اما نیستی! و من دلم چله‌ای می‌خواهد در حضور تو با اندکی شعر، کمی قصه، لحظه‌ای خاطره که اندک اندک در تن‌ام جان بگیرد و در روحم خانه کند. یا چله‌ای از جنس چله‌نشینی‌های „انجمن ادبی هرات“ در روزگاران نه چندان دور. راستی، آخرین محفل ادبی‌ای که رفتم کی بود؟ سال پار؟ یا سال پارِ پار؟ آخرین‌اش به گمانم محفل بزرگداشتی بود به یادبود ادیبی سفرکرده. اهل قلم، انگشت‌شماری که هنوز در شهر مانده بودند، آمده بودند. مردان، چهره‌ها گم در انبوه ریش و پشم. زنان، سر تا پا سیاهپوش. همه اما دلخوش به دیداری دوباره، به سلامی گذرا، به برق نگاهی آشنا، به تکان سری از دور. مردان ردیف جلو نشسته بودند و زنان پشت. محفل هنوز جان نگرفته بود، همهمه افتاد بین جمعیت. شنیدیم رئیس اطلاعات و فرهنگ آمده. به احترامش همه برخاستند. مردی با ریش بلند و دستار سیاه در حصار محافظانِ مسلح. و ناگاه با ورودش، پرده‌ای میان حضار فرو افتاد. ردیف مردان و زنان جدا شد. محفل به دو نیم شد. مردان، آن‌سوی  و زنان، این سوی. زنان، صدا را فقط می‌شنیدند و سایه‌هایی که از پشت پرده می‌جنبیدند.

یودیت! تو نیستی در این شب چله. نامه‌ات اما هست. از دل آن سرزمین سرد، تا هریوای تب‌دار و بیمار آمده تا بپرسد چقدر باید در راه باشد تا به دست‌های چون منی برسد. جانا! اینجا، نامه‌ها وقت‌شان را خودشان انتخاب می‌کنند. سال‌های دور، نامه‌هایی از هرات، ماه‌ها در راه می‌ماندند تا مسیرشان را پیدا کنند. سوال تو مرا برد به آن سال‌ها، به غربت، به ایران، به کاشان به روزی که نامه‌ای از هرات رسید و بوی کوچه‌باغ‌های هریوا را با خود آورد. بوی تاک‌های انگور و انارهای ترک‌خورده را. مادر پیش از آنکه پاکت نامه را باز کند، آن را به چشم‌هایش کشید، گویی می‌خواست از ورای آن کاغذ، خودش را به هرات برساند.

صدای شنگ‌شنگ زنگوله‌های دور، دایره حواسم را به خود می‌کشد. یکی بر دایره می‌کوبد. مادر می‌گوید: آرام، مبادا صدایش به کوچه برود و باز بیایند پشت درِ خانه! عمه می‌گوید: بگذار شاد باشند، خدا می‌داند چله‌ی بعد این جمع و این شادی…و جمله‌اش را می‌خورد. به اتاق می‌روم و باز می‌خوانم که نوشته بودی همه آن کلمات نامه‌ام در اتاق‌ات جان گرفته و اتاق ساکت و خالی‌ات را پر صدا و تصویر کرده. از آن مردان غول و تانک‌ها گفته بودی که با نوشتن ازشان دیگر خُرد و ناچیز شده‌اند.

جانا! من ایمان دارم به قدرت واژه‌ها. به اینکه واژه‌ها می‌توانند جهانی را بکوبند، دگرگون کنند و از نو بسازند. اما کاش می‌شد این کار را بیرون از کلمات هم با آن مردان غول کرد. آنگاه که بی‌برقع و روبنده، زنان را راهی به مراکز درمانی نیست. آن گاه که پشت در اداراتِ دولتی، زمان به جفت و تاق  تقسیم می‌شود و تاقِ آن، سهم زنان. آن گاه که پشتِ درِ اتاق‌ها می‌نویسند: “ از دادن خدمات به زنان بی‌روبنده معذوریم.“ و تو مجبور می‌شوی پَرِ شال‌ات را از شانه بگیری و صورت‌ات را با آن، چون دزدان سرِ گردنه، بپوشانی؛ آنطور که فقط دو چشمت پیدا باشد، و چشم‌ات که در انعکاس نور آینه  به خودت بیفتد، بترسی… کاش آن لحظه‌ها هم می‌شد آنها را همانقدر کوچک کرد که در زبان و واژگان می‌توان.

نازنین! گفته بودی در تابستان‌ هر روز کنار رودخانه به شنا می‌روی. مرا بردی به تابستان سال پار، به دیدار هری‌رود که خروشان و پر آب می‌گذشت. مردان و کودکان تا کمر در آب بودند. زنان دورتر ایستاده بودند به تماشا. زنی جلو آمد، دست کودکش در دست. کودک پا به آب زد. زن در پی‌اش تا زانو به آب رفت. همان لحظه صدای موتورسیکلتی پیچید، نه بلند و نه دور. کنار رود ایستاد. چپن‌سفیدانِ „اداره‌ی امر به معروف“ از آن پایین پریدند. دو مرد، ریش‌ها بلند و دستارها روده روده. فریادشان در دل رود افتاد و پیچید. نگاه‌ها از چهار طرف برگشت سمت زن. زن هراسان به دور و برش دید. آب به زانوانش می‌زد. مردی از مردان وسط رود جدا شد. دوید سمت زن. کودک را بغل زد و از آب بیرون دوید. زن هراسان به دنبالش. شلاق بالا رفت، هوا را شکافت و بر پشت مرد نشست:

© Zaheda, This photograph shows a memorial gathering for a writer, where a curtain separated male and female participants.

_ بی‌ناموس!

صدای کشیده شدن تایرِ موتری بر سنگفرشِ سرک، مرا می‌کشاند به سمت کلکین. می‌ایستم پشت پنجره. چشمم به سیاهی شب است، و به نور چراغ‌هایی که در دورها سوسو می‌زند و من به نور آبی پشت پنجره‌ات فکر می‌کنم که در سپیده‌دمان با دمیدن خورشید به خاکستری بدل می‌شود.

جانا! خوشحالم که نامه‌ام با تمام ساده بودن‌اش، با اندوهش و اندک گرمایی که داشته، با تو هم‌نفس شده. و آن تکه شنگرف، آن تکه شنگرف، ردی از من است برخاسته از خاک هریوا، نشسته در جیب پالتو‌ات تا به یاد آورد این سوی جهان کسی به تو می‌اندیشد.

صدایم می‌کنند. می‌گویند: آرزو به دلمان ماند که چیزی از خودت برای‌مان بخوانی! من از بین ورق‌های نوشته و نانوشته‌ام ورقی بیرون می‌کشم. به جمع‌شان برمی‌گردم. می‌گویند بخوان قصه‌ای از قصه‌هایت را. می‌ایستم روبروی‌شان. زیر نور شمع، چشم‌ها دوخته به دهانم. تا می‌روم لب باز می‌کنم، برق می‌آید.

سر بلند می‌کنم. نگاه‌ها هنوز دوخته به دهانم. انگار که بگویند؛ بخوان… بخوان! و من نگاهم از چشم‌ها می‌لغزد به سفیدی کاغذ دستم…

جانا! گفتی که این سال و ماه‌های نحسی پایان خواهند یافت. من ایمان دارم که پایان می‌یابند، اما با رّدِ زخم‌هایی که می‌ماند، با آنها چه باید کرد؟

بدرود، یودیت!

زاهده

Autor*innen

Datenschutzerklärung

WordPress Cookie Hinweis von Real Cookie Banner