
زاهده جان،
نامهات به صندوق پستی ایمیل من رسید. چاپش کردم، گذاشتمش در پاکتی، پاکت را با خطی که تصور میکردم شاید خطِ تو بوده باشد، به نام خودم آدرس زدم و پست کردم. گوشهی بالای پاکت، سمت راست، تمبری بر آن رسم کردم که رویش یک خرک و یک اصله درخت کاج دیده میشد. روی پاکت، برچسب آبیِ «ارسال هوایی» را هم چسباندم و یک روز تمام آن را در جیب کُردینام با خودم اینطرف و آنطرف بردم، تا بلکه کمی ظاهرش مچاله، گرد و خاکی، از راه دور آمده و به اصطلاح قدیمیها، مانده و از نفسافتاده، به چشم بیاید، بعد گذاشتمش در صندوق پستیام و منتظر شدم.
هجدهروز تمام؟
بیست روز.
چقدر طول میکشد از افغانستان به اینجا نامه برسد؟ در این بین، باران آمد، برف بارید، باز به تناوب باران و برف با هم بارید، و باد آخرین برگها را از درختان ربود. خورشید تابید. ماه لاغر شد و دوباره کامل شد. تا اینکه یک روز، در صندوق پستی من نامهای از هرات بود. تو آن را نوشته بودی! نامهات را برداشتم و بردم با خودم به خانه، نشستم پشت میزم، بازش کردم و خواندم.
زاهده جانم.
خواب دیده بودی که من به هرات آمده بودم. در خیالت نوشته کرده بودی که پالتویی خاکستری تا زانو تنم است، کلاهی گرد و خاکگرفته به سر دارم و قدمکش، با گامهای بلند میآیم، به من جسارت بخشیده بودی، گذاشته بودی وارد قلعه شوم و تا بالای حصار و باروی دژ بروم. در رؤیای تو من یودیتی میبینم که میتوانستم باشم؛ یودیتی در جهانِ تو. البته که من هم خواب میبینم که یک وقتی تو اینجا بیایی. میبینمت وسط اتاقم، بلندبالا و استوار، یک قلمنی از پَر در دست راست، و دواتی در دست چپ داری، قلمنی را در مرکب فرو میبری و در هوا چیزی مینگاری، طوری که انگار هوا کاغذ است. من تمام آنچه مینویسی را، میتوانم ببینم. قلعههای شناور، منارهها، بازارها، لاجورد و مس، نقره و فیروزه، میتوانم بشنوم هر چه را که تو مینویسی، صدای مردی با الاغش را میشنوم، آوای مؤذن را میشنوم. اتاقِ ساکت و خالی من دیگر نه ساکت است و نه خالی. در این اتاق تانکهای خُردی هستند، مردانی ریزنقش و صندل به پا، و تفنگ بر دوش. چقدر خرد استند. نامهات را خواندم و از آنجا فهمیدم این مردان، غولاند؛ اما ضمن آن که تو از آنها مینویسی، مسخ و دگرگون میشوند؛ خرد و ریز میشوند. آغوشهایشان بیثمر و تهی میشود. خرچنگوار میخزند. آنها خرد و ناچیز میشوند.
حالا میدانی که تو آنها را با وصف خود، مسخ و دگرگون کردی؟
گشتم و بالاخره دفتر یادداشت سال ۲۰۲۱ خودم را یافتم. روز ۲۱ اوت ۲۰۲۱، ماه نو بود؛ شنبهروزی که خورشید ساعت ۸:۱۸ برآمده بود و ساعت ۲۰:۳۰ دوباره فرو شده بود. ظاهراً تابستانی سرد بوده است؛ من اینطوری یادداشت برداشتهام: باران و طوفان است و نوری شبیه روشناییِ زیرِ آب. من تابستانها هر روز به شنا میروم. آن روز، ۲۱ اوت هم به شنا رفتهام؛ سوار دوچرخه شدهام و تا دریا رکاب زده ام، دو کیلومتر، از کنارِ مزرعهها، از میان دهکده، آببند خاکی را رد کردهام و تا بندرگاه رفتهام. در بندر حوضچهای هست که در کودکی محل شنای تحتنظر یا کنترلشده بوده، و امروز دیگر به حال خود رها شده. فقط اندکشماری از مردم آنجا شنا میکنند، بیشتر محلیها. آنجا پیشترها یک سکوی پرش و یک سکوی چوبی برای شیرجه در آب داشته؛ حالا سکوی پرش پوسیده، سکوی شیرجه گم و گور شده، کسی نردبان آلومینیومی بریدهشدهای را یدکی جایگزین آن کرده و به دیوارهی اسکله با زنجیر بسته؛ پلههایش لیچ و لغزنده است، پوشیده از جلبک و صدفهای چسبناک. در ۲۱ اوت ۲۰۲۱ نوشتهام: این نردبانِ یدکی آلومینیومی افسردهکننده است. نوشتهام: ولی وقتی توی آب استم، شکرگزارم، بیهیچ پرسش و گلهای. همچنین از یک جور بداقبالی هم در یادداشتم نام بردهام: چشم انتظار تصمیمهای دیگران بودن. بیقراری. در تابستانِ ۲۰۲۱ ظاهراً بسیار درگیر خودم بودهام. هیچ چیز نبوده که مرا از این درگیری با خودم باز دارد.
زاهده جان. از من میپرسی آیا سالهای شوربختی پایانی هم خواهند داشت، آیا دری هست که به روی امید گشوده شود. خوش دارم بنویسم که سالهای شوربختی پایان خواهند یافت و نهتنها درها، بلکه دروازههایی نیز گشوده خواهند شد، اما اینطوری مینویسم چون میخواهم باورش کنم، نه به این دلیل که میدانم و بر آن واقفم. همزمانیِ رویدادها :ــ آن روز تابستانی پرباران من، و همان روز تو در آن ماه اوت، روزی که شهر تو را تسخیر کردند و گرفتند، روزی که تو همراه با شهرت و تمامی کشورت به بند افتادید ــ این همزمانی رخدادها را نمیشود درک کرد. آن روز، تو کنار پنجره ایستاده بودهای و با قلبی لرزان ـ طبق آنچه نوشتهای ـ و با پاهای بیجان و تن بیرمق خود به سرک جلوی خانه نگاه میکردهای. من همزمان منظرهی نردبان بریدهشده را افسردهکننده یافته بودهام، از آن پایین رفتهام و در آب سرد و شور غوطه زدهام، شنا کردهام، تنم را به آب سپردهام، و ظاهراً به شکل غمگینی خوشحال هم بودهام. این یعنی چی؟ به طرز وحشتناکی، اینها کمترین معنایی ندارند؛ اما ما با اینحال در جستوجوی پاسخ برای پرسشهایی که پاسخی ندارند، به هر چه دم دستمان است چنگ میزنیم. ظاهراً کارمان همین است، نه؟ من آن روز تابستانیام را فراموش کرده بودم. فراموشش کرده بودم، اما چون تو برایم در نامه از آن روز نوشته بودی، دفتر روزنگاشتههایم را جستم، یافتم، و خواندم، و آن روز را دوباره در آنجا بازیافتم؛ روزی که از زندگیام افتاده بود و ناپدید شده بوده. تو ۲۱ اوت ۲۰۲۱ را تا امروز فراموش نکردهای و هرگز فراموش نخواهی کرد. خودِ این فراموشنشدن بس هولناک است ــ چیزی را معنا میکند، مگر نه؟ اما چی را؟ چه معنایی دارد؟
زاهده جانم. برای تو نامه مینویسم و در این پگاه بامدادِ دسامبر به تو فکر میکنم. در این ساعتِ آبی؛ نور پشت پنجرهام آبیست؛ خورشید که بالا بیاید، این نورهم خاکستری خواهد شد، همهٔ طیفهای خاکستری گسترده بر این سرزمین. هوا سرد است، نامهات روی میز تحریرم افتاده. چه بسا بیش از حد ساده به نظر برسد، اما همین است که هست: نامهات پر از رنگ است و گرم است. با وجود تمام اندوهی که در آن موج میزند ــ بابت نامه از تو سپاسگزارم.
زاهده. در همین ساعتِ آبی میتوانم تو را با وضوح تمام مقابل خود ببینم؛ نه رؤیاست، نه خیال. تو آنجایی، و دراقیانوسی از واژگان ایستادهای. در صحن مسجد هرات تکهای شنگرف و فیروزه در جیب پالتوی من گذاشتهای؛ از آن محافظت خواهم کرد تا وقتی دوباره بتوانیم همدیگر را ببینیم. تا وقتی بتوانیم هر کجا خواستیم کنار هم باشیم.
سالهای شوربختی تمام خواهند شد.
قربانت یودیت.
ترجمهی علی عبداللهی


