Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
> Einfache Sprache Jetzt Spenden
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Untold Narratives – Weiter Schreiben > Judith Hermann & Zaheda > Eschtani – wie geht es dir – Brief 1

اشتنی- احوالت چطورست.

زاهده‌ی عزیز،

اگر به فرض، همین امروز از خانه‌‌ی خودم، به قصد آمدن پیش تو پیاده به راه بزنم، اگر بالاپوشی به تن کنم، کلاهی بر سر بگذارم، با قمقمه‌ی آب، یک دفتر یادداشت و یک خودکار، راهی بشوم، احتمالاً تا پاییز به هرات خواهم رسید. و پنجاه روز پیاده‌روی لازم دارم تا پیش تو برسم- البته اگر به همان شیوه که در رویاها سفر می‌کنیم، بی‌خواب و خوراک، و بی‌وقفه، روزها و شبها را تیر کنم و پیش بروم. اگر از جانب جنوب و شرق راه سفر در پیش بگیرم، اول رودخانه‌ی „اودر“ را رد می‌‌کنم، از وسط پولند(لهستان) و اوکراین و روسیه می‌گذرم، حاشیه‌ی ساحل دریای خزر را پشت سر می‌گذارم، از ترکمنستان و ازبکستان، از دل کوهها و تپه‌ها، از پهنای رودها می‌گذرم، آن وقت به جلوی دروازه‌ی خانه‌ات می‌رسم. تا آخر اکتبر. و هیچ لازم نیست با لحنی اندوهگین بنویسم که در عالم واقع، اجازه ندارم از تمام این سرزمینهای یادشده در این برهه از زمان، عبور کنم.

زاهده، آیا در ماه اکتبر هوای هرات سرد است؟

در هرات، لابد این موسم سال، پاییز است.

زاهده جان،

اشتنی- احوالت چطورست؟

من هرگز در هرات نبوده‌ام و هیچ وقت افغانستان را هم ندیده‌ام. دروازه را می‌گشایم و به درون خانه می‌روم، نامه‌ای به عدم می‌نویسم، نامه‌ای بر صفحه‌ا‌ی سفید و خالی در اتاقی خالی، سفید و روشن. تا آنجا که می‌دانم حالا در هرات شامگاه است و هوا خیلی گرم، و دما نزدیک چهل درجه، باد می‌وزد و تاریک است، و تو و من، هر دو، امشب به یک ماه یکسان می‌نگریم، اینجا بعداز ظهرست. شب پیش هم بادخیز بود، اما هوا خنک و هنوز روشن است، سه ساعت دیگر غروب می‌شود، بعد ماه از کناره‌ی آنسوی مزرعه می‌برآید.

از من پرسیده‌ای داستان „سونیا“ را چطوری نوشتم. ناچارم برایت بگویم که نمی‌توانم آن لحظات را دقیق به خاطر بیاورم. دیگر نمی‌توانم آن خاطرات را به یاد بیاورم. وقتی داستان را می‌نوشتم، جوان‌‌سال بودم، و مطمئناً عاشقی ناکام. یادم می‌آید سعی کردم داستان را از زاویه دید سونیا بنویسم، اما از زاویه دید او، این یک داستان معمولی بوده، یک ناکامی روزمره، نه چندان مهم و نه واقعاً زیبا. داستان را به کناری نهادم (داستان به‌دردبخوری هم نبود.) بعدتر، یکبار دیگر آن را از سر نو شروع کردم- و این‌بار داستان را از زوایه دید یک مرد، روایت کردم.  به گمانم همین یک نکته‌ی برجسته در داستان بوده است. بیست و پنج ساله بودم. در „وولزفلت“ می‌نوشتم، در روستای کوچکی در کرانه‌ی رودخانه‌ای بزرگ در شمال آلمان، و در زمستان، در اقامتگاه مخصوص نویسندگان مهمان، که من در آن بسیار منزوی و تنها، اما خیلی خوشحال و خوشوقت بودم. پیش‌از‌ظهرها می‌نوشتم، بعد‌از‌ظهرها کنار رودخانه قدم می‌زدم، تا وقتی که هوا تاریک می‌شد. ژانویه و فوریه. رودخانه یخ می‌زد. پهنه‌ای سفید و گسترده از یخ رنگ‌و رو باخته، که غازها روی آن فرود می‌آمدند. واقعاً سالها از آن وقت می‌گذرد. گمان می‌کنم این نکته خیلی مهم بود که من اصلاً نمی‌دانستم که دارم داستانی می‌نویسم. نمی‌دانستم که عاقبت از این داستان و داستانهای دیگر کتابی فراهم خواهد شد. به خودم فکر می‌کردم، به تصوراتم از زندگی، به توقعاتم و ناامیدی‌هایم. در آن برهه، نوشتن مرا تسکین می‌داد. اگر چنانچه علم‌ام آگاه می‌بود و می‌دانستم که داستان سونیا بعدها در کتابی می‌آید و مردم می‌خوانندش، و آدمهای دیگری هم از سونیا یک تصویر، یک الگو و یک تصور پیش خودشان ترسیم خواهند کرد، ترس به خانم می‌افتاد. و اگر ترس در جان‌ام رخنه می‌کرد، داستان متفاوتی از آب در می‌آمد.

اینطوری است، یا نه؟

زاهده جان، اگر به فرض یک روزی به دیدارت بیایم، کجا با هم می‌نشینیم؟ چه می‌نوشیم، چه می‌خوریم؟ تصور می‌کنم که در باغی می‌نشینیم، چای می‌نوشیم، و باقلوا و خرمای شیرین می‌خوریم. هیچ نمی‌دانم. اگر، برعکس، تو به دیدنم بیایی، با هم چای سیاه با شکر و خامه می‌نوشیم. یک تکه‌کیک کره‌ای هم در کنارش می‌خوریم، و یک نان با مربای آلبالو.  با هم به گردش می‌رویم. شاید هم می‌رویم شنا، دستکم با پا می‌رویم تا داخل آب. دریا اینجا سرد است؛ و چون نمکی و شور است، راحت آدم روی آب می‌ماند. من هرروز تن به آب می‌زنم. مدتی است دیگر زیاد شنا نمی‌کنم، به پشت روی آب می‌افتم و می‌گذارم آب مرا با خود ببرد. در حال حاضر خیلی چیزها برایم سخت و ناگوار می‌نماید. گاهی احساس می‌کنم دریا لحظاتی کوتاه کرختی و سنگینی را از تنم می‌زداید.

خیلی مایلم بدانم روزهای تو چطوری است. کی از خواب بلند می‌شوی، صبح را چطور می‌گذرانی، از پنجره که بیرون را می‌نگری، چی می‌بینی؟ از دروازه که پا بیرون می‌گذاری، چی می‌بینی؟

چشمانت را که می‌بندی چی می‌شنوی؟

در یک سرای یک طبقه در همکف و روی زمین ساکن می‌باشی؟ یا در خانه‌ای با طبقات مختلف؟ (هرات را در اینترنت دیدم، شهر بسیار بزرگ و کلانی است.) تو اغلب تنها می‌باشی؟ یا بیشتر در میان مردم هستی. آرزو داری مردم زیادی دور و برت باشند یا بیشتر مایلی تنها باشی؟ یا خیلی کم و بندرت تنها هستی؟ کتاب زیاد می‌خوانی؟ و اگر آری، چه کتاب‌هایی؟ صبحها، عصرها یا در طول روز کتاب می‌خوانی؟ والدین‌ات هنوز زنده هستند؟ یک یا چند فرزند داری؟ راحت می‌خوابی؛ وقتی خوابیدی خواب هم می‌بینی؟ آیا خوابها و رویاها هم به یادت می‌ماند؟

من یک فرزند دارم. هنوز والدین‌ام در قید حیات‌اند. با همسرم در خانه‌ای ساکن هستم، که کنار مزرعه‌ای واقع است. از پنجره، بیرون را که نگاه می‌کنم، چمنزاری می‌بینم، و کشتزاری که بر آن کچالو کاشته‌اند، بند و سیل‌بندی خاکی می‌بینم که رویش گوسفندها می‌چرند. پشت سیل‌بند، دریاست. از پنجره‌ام نمی‌توانم ببینمش، ولی صدای مرغان دریایی را می‌شنوم. صدای غازها، آبچلیکها، کاکایی‌ها و پرستوهای دریایی. بسیار زیباست، که می‌توانم صدای این پرندگان را بشنوم.

میز تحریرم پشت پنجره است. اتاقی که میز در آن قرار گرفته، خالی است. به یاد نمی‌آورم وقتی داستان سونیا را می‌نوشتم، اتاق چطوری بود، ولی میزی را که پشت آن نوشتمش، خوب به خاطر می‌آورم. آن میز هم پشت پنجره بود- شاید هم یک برآمدگی از پنجره داشت، – و نگاهم از بالایش می‌افتاد به یک باغ و یک درخت گیلاس. خاطرم خوش می‌شود از یادآوری میزهایی که پشت‌شان می‌نوشتم. میزهای آشپزخانه. میزهای اتاق هتل‌ها. میزهای خانه‌های غریبه‌ها. بگو ببینم تو پشت چه جور میزی کتاب می‌خوانی و کار می‌کنی؟ آیا میزت چوبی است؟ میزی نو است یا نیمدار و قدیمی، که خودش داستانهایی دارد، صاحب یا صاحباین قبلی، با رد و خطوطی که رویش مانده.

آیا احساس می‌کنی که زندگی باشتاب می‌گذرد؟

زاهده جانم، تا بعد و به زودی.

یودیت.

Autor*innen

Datenschutzerklärung

WordPress Cookie Hinweis von Real Cookie Banner