
شیدای عزیز!
اکنون که این نامه را برایت مینویسم، حس مشترکمان را زنبودن میدانم، و با کولهباری از واژه، در تلاشم از چشم یک زن، جهانی را به تصویر بکشم که در آن زندگی میکنم. مقابلم کوههای استوار و تپههای سبز جاگرفتهاند، کنار جاده داخل موتر نشستهام. به همهی رهگذران جاده نگاه میکنم، بیشتر به زنان؛ چون زنان در سالهای اخیر بهندرت بیرون از خانه دیده میشوند. خصوصاً که اینجا کیلومترها از پایتخت فاصله دارد و مردسالاری بیشتر به چشم میآید. از نظر این مردان، زنِ خوب یا به خانه تعلق دارد یا به قبرستان، حضورش در هر مکانی غیر از این دو، از نظر مردها لکهی ننگ محسوب میشود.
ساعت روز، زمانی میان غروب آفتاب و پدیدارشدن ماه را نشان میدهد. آن طرف جاده، خانههایی ساخته شده از خشتخام قرار دارد که بیشتر از دو منزل بیشتر نمیشوند. من در حال تماشای یک زندگی در دل طبیعت با تمام کم و کاستیهایش هستم. وقتی کلمات به سرعت به آخر خط میرسند، از این صمیمتِ ایجاد شده در قلمام تعجب میکنم. ما با هم صحبت طولانی نداشتهایم و چیزی جز مکالمه کوتاه یکساعته و مصاحبهای که در یوتیوب در مورد کتابات داشتی، از تو نمیدانم. ولی با اینهمه برای من بسیار تاثیرگذار و دلچسپ تمام شد، از حرفها و لحن بیانات خوشم آمد و ذوق مرا برای نامهنوشتن بیدار کرد. این دو تجربه باعث شد نگاه عمیقتری نسبت به کارها و جهان فکری شما پیدا کنم. یکی از موضوعاتی که بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرد، مسئلهی غربت و مهاجرت بود. چیزی که به نظر میرسد در زندگی و نوشتههای شما جایگاه مهمی دارد. با توجه به اینکه از کودکی دور از وطن زندگی کردهاید، برایم جالب است بدانم که این تجربه، بر احساس، هویت، زبان و نوشتن شما چه تاًثیری گذاشته است. مردسالاری آن سوی جهان، چه رنگی در نوشتههای یک زن و حس امنیتاش در جامعه میتواند برجا بگذارد.
برای من مفهوم غربت فقط یک فاصلهی جغرافیایی نیست؛ بلکه حالتی درونی است، نوعی فاصله یا حتا دوگانگی که گاهی در زبان، خاطرات و حتی در شیوه بیانم خود را نشان میدهد. کنجکاوم بدانم شما این احساس را چگونه تجربه میکنید. درعین حال من خودم نوعی دیگر از این حس را تجربه میکنم؛ گاهی این احساس در همان جایی که انسان به دنیا آمده، شکل میگیرد. به قول هوشنگ ابتهاج:[1]
„چه غریبانه، تو با یاد وطن مینالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم“
من اینجا در وطن خودم به دلیل زن بودن از خیلی چیزها محرومم و غربت در روح و روانم پهن گردیده است. شاید به همین دلیل است که تجربه شما برایم نزدیک و قابل درک است. حتی اگر شکل ظاهری آن متفاوت باشد. غربتی که مرا به تفکر در مورد کوه و ابرهای کنار جاده میکشاند. برای من نوشتن گاهی راهی است برای فهمیدن احساسها، برای اینکه آنها را بهتر بشناسم یا حداقل بیانشان کنم و خیلی دوست دارم بدانم نوشتن برای شما چه جایگاهی در زندگی دارد.
گاهی که دلم از این همه محدودیتهای زنانه میگیرد، میخواهم همانند ابرها باشم. ابرهای آزادی که به همه قارهها میتوانند پرواز کنند و قانون بشر در هیچ جای جهان بر آنان ایرادی نخواهد گرفت. آنها همهجا را خانه خود میدانند و هیچ ابری بر دیگری برتری ندارد، در حالی که بشر دائم به دنبال یافتن چیزی برای برتری و سلطهجویی است. انسانها نمیتوانند پرواز کنند، ولی دائم سعی میکنند جهان را بر دیگری تنگتر کنند.
نمیتوانم وصف کوههایی را که تو مینگری، حتا تصور کنم، یا بدانم دیدن منظرهی غروب نزدیک کوه با ابرهای سرگردان چه جذابیتی برایت میتواند داشته باشد؟ چه چیزی را در درونت زنده میکند؟ ولی آنچه اینجا از کوه برایم جذابیت دارد پایداری، استواری و دوامآوردن کوهها میان همهی ابرهای رهگذر است. آیا کوهها از این استواری برای ماندن بیشتر حس شادی دارند یا ابرهایی که همیشه در حال پرواز و در گذرند. آفتاب و مهتاب که متعلق به همه جهاناند، به هر گوشه و کنار آن یکسان میتابند و غربت را نمیشناسند. کاش انسانها نیز از چنین حقی برخوردار بودند، حقِ اینکه بتوانند فارغ از جنسیت، محل تولد و باورهایشان آزادانه زندگی کنند. بیاموزند، کار کنند و سرنوشت خود را رقم بزنند. اما در سرزمین من بسیاری از دختران و زنان از آموزش محروماند. فرصت کار و حضور در جامعه را از دست دادهاند و حتا در انتخاب پوشش و شیوه زندگی خود نیز آزادی چندانی ندارند. بسیاری از تصمیمهایی که باید به خود آنان تعلق داشته باشد، به دست کسانی گرفته میشود که با برداشتهای سختگیرانه و افراطی مرزهای زندگیِ زنان را تعیین میکنند. این بیعدالتی، تازه نیست، نسلهای بسیاری پیش از من نیز با اشکال گوناگونِ آن روبرو بودهاند و بارِ نابرابری را بر دوش کشیدهاند. پدربزرگهای ما برای چیزهایی جنگیدند که به آن ایمان داشتند و عشق میورزیدند، اما داستان زنان ما: آنها قرنهاست که چیزی به نام اشتیاق را زندگی نکردهاند و دائم بساط محرومیت تازهای برایشان چیده میشود.
من از نسلهای قبلی تو و جهان خودت چیز زیادی نمیدانم، ولی خوشحالم که تو زنی در مکان دیگری هستی و میتوانی صحبت کنی و از خودت تصویری برای جامعه و افراد دورادور جهان داشته باشی. من در مکانی قرار دارم که مردان با هر چیزی که زن را خوشحال میکند، مخالفاند: آرایش کردن، رقصیدن، شعر خواندن، پوشیدن لباس دلخواه، تحصیل، کار و حق انتخاب. در واقع مرد سالارهایِ زنستیز با شادیِ زنان مخالفاند، چون زنانِ سرزنده و شاد میدرخشند و پلیدی و سیاهی زورگویان را از بین میبرند.
در زمان نوشتن نامه خودم را سنگین از کلمات بیشمار یافتم، کلماتی که سالها در گوشههای خاموش ذهن و قلبم خانه کرده بودند. هر کدام داستانی ناگفته حمل میکردند. هرچه بیشتر مینوشتم؛ بیشتر احساس میکردم که آنچه بر صفحه میآورم تنها قطرهای از دریایی است که در درونم موج میزند. رنجها، آرزوهای ناتمام، رویاهای بهتعویقافتاده ، خاطرات تلخ و شیرین و روایت زندگی زنانی که در کنار من و همزمان با من زندگی میکنند. همگی در قالب واژهها بر ذهنم هجوم میآوردند. گویی هر کلمه دستم را میگرفت و اصرار داشت پیش از دیگری شنیده شود. سپس به دنبال جملههای کوتاهی بودم تا به سادگی بتواند میان ما پل همدلی ایجاد کند.
راستی داشتم در مورد کوهها صحبت میکردم، چون اینجا از زنان انتظار میرود شبیه به کوه باشند؛ ساکت، استوار، بیحرکت و پابند به مکانی که برایشان تعیین شده است.
ساعتی قبل که به فیسبوک سر زدم، آنجا پر از اخبار خشونت علیه زنان بود. زنانی که برای هیچ قربانی شدند. هیچ به معنای بیاهمیت بودن خواستههایشان، نادیده گرفته شدن حق آنان برای انتخاب، هیچ به معنای آن که زندگی یک زن میتواند به سادگی نادیده گرفته شود. هیچکس در مورد عدالت برای آنان صدا بلند نخواهد کرد. عدالت یعنی این که جامعه از کنارِ چنین سرنوشتهایی بیتفاوت نگذرد، صدای اعتراض بلند شود و حافظهی جمعی اجازه ندهد این جانهای خاموششده به عددی در میان آمارهای خشونت ذخیره شوند. پس از مدتی با رخ دادن حادثههای جدید، اسم این قربانیان از ذهنها شسته خواهد شد. نامهای جدیدی به لیست اضافه میشوند و آرام آرام لابهلای ازدحام اطلاعات و اخبار روزانه رنگ میبازند. فراموشی، آهسته و بیصدا جای همدلی را میگیرد.
این زنان از اول زندگی نتوانستند برای خود خانه و وطنی داشته باشند. آنان غربتزدهترین نسل بشر هستند که به محض آنکه به دنیا میآیند، به اسم مالِ مردم نامیده میشوند که همین خود، شکنندگی جایگاه زن در جامعه را نشان میدهد. سپس به عنوان ملک یا مالِ یک مرد، به مکانی جدید میروند، ولی هیچ جایی متعلق به آنان نیست. هیچ جا خبری از نفسِ راحت کشیدن برایشان نیست و جانشان بیارزش تلقی میشود. در میان این همه، اندک زنانی هستند که حس بیوطنی و بیخانگی و طردشدن از سمت خانواده و مردِ زندگیشان را تجربه نمیکنند. ولی در نهایت توسط جامعهی مردسالار به خون کشیده میشوند. برای خودم خوشحالم که میتوانم میان کلمهها از درون خویش صدایی باشم که میتواند این فاصله مکانی را بِبُرَد و آغوشِ همزادپنداری را بیشتر بگسترد. نوشتن برای من صدایی است که از درونم برمیخیزد و حال و هوای مرا بیان میکند و احساساتم را با جهان شریک میکند. از اینکه در خانوادهای رشد کردهام که مرا به عنوان یک انسان دیدند، نه صرفاً به عنوان یک زن؛ احساس خوشبختی و آرامش میکنم. خانوادهام به من فرصت دادند بیاموزم، فکر کنم و آزادانه افکار خود را بیان کنم. در چنین فضایی، زن بودن برای من هرگز معنای محرومیت نداشته و بلکه بخشی طبیعی و ارزشمند از هویت انسانی من بوده است؛ هویتی که در آن، آزادیِ اندیشیدن و نوشتن نفس میکشد. دوست دارم بدانم مسیرِ زن بودن برایت چگونه بوده و قلمت در چه حال و هوایی بیشتر آرام میگیرد و راحت جاری میشود. در چه فضاهایی احساس میکنی نوشتن برایت طبیعیتر و صمیمیتر میشود. بیصبرانه منتظر رسیدن نامهات استم، تا پروانههای تفکر در من به پرواز آیند. و آسمانِ غربتزدهی زنانهی اینجا از خواندن حس و حال بهتر زنانهات از آن سوی جهان، رنگ آسمانی روشن به خود بگیرد.
با آرزوی شادی و مهر
بنفشه
[1] .شاعر معاصر ایرانی، مشهور به ه.ا. سایه(1306-1401)


