Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
> Einfache Sprache Jetzt Spenden
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Untold Narratives – Weiter Schreiben > Benafsha & Shida Bazyar > Benafsha Joon – Benafsha, meine Liebe – Brief 2

بنفشه‌ی عزیزم

Übersetzung: Ali Abdollahi

Aufgebrochener Granatapfel auf schwarzem Hintergrund, die roten Kerne liegen frei. Pomegranate broken open against a black background, red seeds exposed.
© Fateme Hasani, digital photography, commissioned by Weiter Schreiben (2026)

بنفشه‌جون[1]– بنفشه‌ی عزیزم،

احساس خیلی قشنگی دارم از اینکه نامه‌ی تو را دریافت کردم، از تو ممنونم. نوشتن دو نفر به هم یک چیزِ جادویی در خود دارد: فضای میان من و تو  را از میان می‌برد. ناگهان ما چقدر توانا می‌شویم!

تو و من، در جایگاه دو زن، به هم نامه می‌نویسیم. زمانی که پدرومادرم منتظر تولد اولین فرزندشان بودند(بین سه فرزندشان، من جوانترین هستم.) پدرم بی‌صبرانه منتظر بود نوزادشان دختر باشد. والدینم آن زمان کمونیست بودند، آنها علیه شاه مبارزه می‌کردند و بعد از انقلاب علیه جمهوری اسلامی. آنها در سالهای آغازین 1980، در کوران جنگ عراق علیه ایران، چشم به راه نخستین فرزندشان بودند. خصوصاً در آن دوران تیر و تار، در جامعه‌ی خودکامه‌ی پدرسالار، پدرم، یک کنشگر سیاسی تحت تعقیب، آرزو داشت دختر داشته باشد! البته، صادقانه بگویم، از این قضیه، چیز بیشتری نمی‌دانم. جز اینکه بالاخره آرزوی او برآورده شد. والدینم صاحب دختر شدند، چند سال بعد، باز هم دختر دیگری به دنیا آوردند، و چند سال بعدتر، بعد از فرار به آلمان، دوباره یک دختر دیگر که من بودم.

گمان دارم، تو و من، باز هم یک نقطه اشتراک دیگر هم داریم: هر دو خوب می‌دانیم که اعتمادبه‌نفسِ خانواده‌های‌مان را مدیون جوامع‌ خود نیستیم. تا امروز هم نمی‌دانم چرا پدرم آنموقع امیدوار بود دختر داشته باشد، ولی این را می‌دانم: ما سه نفر را طوری تربیت کرد که انگار دارد سه پسربچه تربیت می‌کند. من اصلاً به حیث دختربچه تربیت نشده بودم، بلکه به عنوان یک انسان اندیشنده و مطالبه‌گر.  خب، اساساً و در درجه اول من انسانم، و زن‌بودن در جایی برایم اهمیت پیدا می‌کند که پای مقاومت و پایداری به میان می‌آید.

مغاکهای پدرسالاری در افغانستان و ایران چنان ژرفای دردناکی دارند که اگر بخواهم در آلمان از آن قصه کنم، در چشم خودم حتی عجیب می‌نمایند. در اینجا هم طبعاً این جور مسائل وجود دارد، فقط خیلی ماهرانه‌تر خود را از دیده‌ها پنهان می‌کنند، حتی آن زمان که بی‌عدالتی‌ها در قالب خصلتهای وجودی و بنیادین هستند. نفرت از زنان در این میان، چنان ماهرانه لباس مبدل می‌پوشد که کنار زدن روبنده و نقاب آن، نیاز به کار طاقت‌فرسا دارد، در حالی که خشونت(خانگی) به طرز روزافزونی ادامه دارد.

بعد خواندن نامه‌ات، با توصیفات تو از سرکوبی و ظلم، من هم همین را در خودم احساس کردم. دقیق نمی‌دانم چه طوری باید توصیفش کنم. گویی فریادی است که میل دارم از حنجره رهایش کنم . فریادی است که در تمام اعضای بدنم خانه کرده، می‌کوشد راهی به برون بیاید، و هقهقی بیامان و توصیف‌ناپذیر، و گریه‌ای دردناک، مانعی بر سر راه آن می‌شود. فریاد و درد در قالب نوعی خشم با هم پیوند می‌یابند، خشمی که فقط هنگام درک انواع بی‌عدالتی وظلم در آدمی به‌وجود می‌آید.

یاد زمانی می‌افتم که در ایران به کوهنوردی ‌رفته بودیم، من و مادرم، خاله(عمه)‌، (عمو)دایی صبحهای زود، قبل از  گرمای هوا به راه می‌زدیم. یکبار موقع بالارفتن از کوه، دو سرباز جلو ما سبز شدند، مسیر مالرو دامنه کوه بسیار تنگ بود، ما کنار باریکه‌راه ایستادیم تا آنها رد شوند. همان لحظه تصادفی چشمم به صورت مادرم افتاد، سربازها که داشتند از کنارش رد می‌شدند، مادرم نگاهش را پایین انداخته بود. البته می‌دانم این رفتار، در مقایسه با آنهمه خشونتی که برای زنان در دنیا رخ می‌دهد، آنقدرها هم ظلم وبی‌عدالتی به حساب نمی‌آید. در آن موقعیت، ابداً چیزی اتفاق نیفتاد، جز اینکه مادرم همان کاری کرد که از بچگی به او یاد داده بودند. ولی من از واکنش او بی‌اندازه خشمگین شدم. درست همین جهانی که از فریاد و درد ساخته شده، قلبم را به تپش وامی‌دارد، خونم را منجمد می‌کند و اعضا و جوارحم را به لرزه درمی‌آورد. آن لحظه فکر می‌کردم هیچکس در این دنیا حق ندارد مادرم را وادار کند که نگاهش را به زمین بدوزد. و شاید هم از این عصبانی بودم که مادرم در آلمان هرگز مجبور نمی‌شد چنین کاری بکند. او قاعدتاً در اینجا به کوهنوردان دیگر سلام می‌کرد و به روی‌شان لبخند می‌زد.

تبعید یا غربتی که من در آن به سر می‌برم، تبعیدی عجیب است. یک تبعید موروثی، وسیع و گسترده است. تبعیدی است که خودش دارد خود را مکرر می‌کند. سالهای کمی در زندگی‌ام بود که من و مادرم می‌توانستیم با هم به ایران برویم، در قالب جهانگرد، سیاحت‌گر و عضو خانواده. طی این سالها اشتیاقم شدیدتر از قبل شد، مثل حالتی که از خردسالی در خود سراغ داشتم. کودکی من زیبا گذشت، با اینهمه برای والدینم درد و رنج به همراه داشت، دردی که درد من هم شد. ده سال پیش که نخستین رمانم منتشر شد و من در آن، آشکارا از جمهوری اسلامی انتقاد کردم، این دریچه‌ی فرصت هم بسته شد. دیگر جرات نمی‌کردم پا به ایران بگذارم، نوشتن برایم ارزشمند بود و با اینهمه عجیب هم هست. والدینم مجبور به فرار از ایران شدند و نمی‌توانند آنجا برگردند، در حالی که من هم سالها بعد، در باره‌ی آنها نوشتم و با این کار، خودم را در جرگه‌ی آنها قرار دادم.

در ده سال اخیر برهه‌هایی بود که دلتنگِ ایران و البته باقیِ خانواده‌ام در آنجا می‌شدم، ولی خودم تمام و کمال در اینجا بودم. برای محافظت از خود، دروازه‌ی درونم را به روی هر گونه گسست و دوپارگی بستم. از زمانی که تلخی‌ها و وقایع ناگوار در ایران رو به فزونی گذاشته، دیگر همین هم برایم میسَّر نیست، و وقایع در رگ رگ جانم می‌نشیند. اگر بخواهم با خودم صادقانه و روراست باشم، از ژانویه(دی ماه) گذشته (2026) بعد از قتل عام مردم معترض، دیگر واقعاً حال و روز خوبی ندارم. به آپارتمان زیبایم نگاه می‌کنم، ولی آن را نمی‌بینم. به جای آن، مدام تصاویر کیسه‌های سیاه جنازه در سوله‌های اجساد جلوی چشمم می‌آید و خویشان و بستگان کشته‌ها را می‌بینم که دارند زار می‌زنند، و درون کیسه‌ها دنبال عزیزان‌شان می‌گردند. من در ظاهر اینجا نشسته‌ام، ولی باخودم جور نیستم، حواسم پریشان است. همه جا را می‌گردم، دنبال چیزی که در خفا اتفاق افتاد- در ماه ژانویه/دی، و البته در روزهای جنگ. خودم را در توده‌ی ابرها جای می‌دهم، در بی‌سلسله‌مراتبی و بی‌سامانی‌شان، همراه آنها می‌چرخم و بالای‌شان خودم را سُر می‌دهم و می‌لغزانم، دنبال همین لکه‌ی کره‌خاکی می‌گردم که قبل‌تر بار بار با کمال میل آرزو داشتم به دیدارش بروم، و در ذهنم تصور می‌کنم، چطوری بالاتر بروم، تا بتوانم حقایق را، سرنوشتهای واقعی، و بزهکاری‌ها را ببینم. تا عاقبت بتوانم، درست و حسابی درباره‌شان بنویسم. شاید اصلاً در ردیف اول انسانها نباشم، شاید در درجه نخست، یک زن قصه‌گو باشم. „بنفشه‌جون“ توده‌ی ابرها به دیدارت خواهند آمد، ما فراموش‌ات نخواهیم کرد، از تو خواهیم پرسید که آیا با ما می‌آیی به سیر دنیا.آرزو داشتم ای کاش یک روز، بعد از آنکه تمام ناگواری‌ها را قصه و حکایت کردیم، شروع کنیم به وقف کردن خودمان به زیبایی. زیبایی، همان که پدرسالارها و خودکامگان جهان ما، از آن بی‌اندازه می‌هراسند. خود را یکسر به زیبایی بسپاریم. زمانی که دیگر این چیزها نباشند، در باره‌ی چه خواهیم نوشت؟ تو از چی خواهی نوشت؟ از چی می‌نویسی؟

پرسیده‌ای که من موقع نوشتن در چه فضایی خودم را آزادتر از همیشه احساس می‌کنم. سوال خیلی قشنگی است. حالا که نامه را نوشته‌ام دارم فکر می‌کنم: درست در همین لحظات. لحظاتی که در آنها از یاد می‌برم باشنده‌ی کجا استم و چقدر ناعادلانه و بی‌انصافانه است که حالا من صاحب چنین خانه‌ و کاشانه امن و امانی هستم. در لحظاتی که فقط سخن از این به میان می‌آید که به طرف مقابلم اطمینان کنم. در لحظاتی که بتوانم خشمِ عمیقاً نهفته در جانم را، به چیزی بدل کنم که از طریق دستهایم به صفحه کلیدم بیاید و از آنجا به صفحه مانیتور مهاجرت کند. حروفی که قادرند به تصاویر بدل شوند، اما فقط زمانی که کسی می‌خواندش.

از تو سپاسگزارم که داری همین کار را می‌کنی!

یک جهان مهر

شیدا

 

[1] . این عبارت در  متن اصلی به همین صورت به زبان فارسی ولی با حروف لاتین آمده.

Autor*innen

Datenschutzerklärung

WordPress Cookie Hinweis von Real Cookie Banner