Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
Logo Weiter Schreiben
Menu

موریانه های ذهن

Übersetzung: Sarah Rauchfuß aus dem afghanischen Persisch

ما بر آنیم که نمی شود به پشت سر نگاه نکرد و فقط به سقف خیره شد، یا دیوارهای سفید روبرو را بی تفاوت دید، در حالی که خط خطی میان ذهن داغ مانده مان رژه می روند.© private

سلام،

نامه ات را خواندم مصطفی! چه قدر خوب است که تو در حصار خودت و دغدغه هایی هستی که فقط برای خودت تنیده شده است، تو کماکان در جهان خودت و در عالم خودت مانده ای و در دردهایی که رنگش مال خودت است جاخوش کرده ای و سوگواری بر خاک از دست رفته ات را، به تنهایی در شعرهایت برون می ریزی. ولی ما زنان یک تفاوت با شما داریم: ما بر آنیم که نمی شود به پشت سر نگاه نکرد و فقط به سقف خیره شد، یا دیوارهای سفید روبرو را بی تفاوت دید، در حالی که خط خطی میان ذهن داغ مانده مان رژه می روند.

 ما نمی توانیم بدون زن، و بدون تصّور زنجیرهای زنانی که در داخل افغانستان مانده اند، حتی لقمه ای نان فرو دهیم. نمی دانی چندبار فیسبوک خودم را بستم و دوباره باز کردم. چند بار تصمیم گرفتم صبح که از خواب بلند می شوم، دیگر گروههای زنان معترض در رسانه ها را دنبال نکنم، از کنار فریاد دخترانی که دراندراب و پنجشیر، پشت دروازه های مکتب مانده اند، بی اعتنا بگذرم و به تصاویر دردمندان دچار کوچ های اجباری متعدد در بهسود و بلخاب توجه نکنم، یا دنبال سمیه و مرسل نگردم و ندانم در کدام زندان نفس می کشند و سرنوشت زهرا در پاکستان به کجا رسید، اما نمی توانم، و یارا نمی کنم این همه را از ذهنم حذف کنم. می دانی چقدرسخت است زندانی رنجی بوده باشی که خلاصی از آن نتوانی! رنجی که مطلقاً آسیبی به تن تو نمی زند و تو می توانی به راحتی مثل دندان پوسیده ای که دردش به استخوان رسیده، آن را بیخی بکنی و دور بیاندازی، ولی ابداً نمی توان. این رنج، حتی اگر خودت نخواهی، در تو نفوذ می کند و مثل موریانه، ذهنت را و چین های مغزت را بی صدا می جود، و تو دست و پا می زنی تا اکسیژنی به آن رنج برسانی تا بلکه خودت بتوانی نفسی بکشی تا بلکه بتوانی سرپا بمانی و به زنان انگیزه و توان تزریق کنی، و در خودت روح بدمی، آنهم روحی که هر روز مچاله تر از قبل می شود، ولی تو انگار نمی خواهی هیچ تنابنده ای از فرسوده گی روانت چیزی بداند …

می دانی خیلی سخت است که بخواهی در آستانه چهل سالگی آواره بشوی، آنهم ناخواسته! آنهم به گونه ای که خودت نخواسته باشی و حتی نتوانی مکان جغرافیایی باقی ایام زندگی ات را انتخاب کنی و محکوم به پذیرفتن آن چیزهایی شوی که دیگران برایت رقم می زنند. مثل روباه، سه توله ات را به دندان بگیری و خاک به خاک و کشور به کشور و شهربه شهر فقط به فرار فکرکنی و به گذاشتن و رها کردن آنچه پشت سرت با چه زحمتی به سالها ساخته و آباد کرده بودی، و حال ناگزیری به حکم جبر روزگار، همه را یکجا بگذاری و فقط بروی و بروی و بروی. نمی خواهم آه و ناله سر کنم، از نالیدن وغم باد گرفتن هم بیزارم. بیزارم از جیغ زدن و فریاد کردن، و از هرچی که نشانگر بیچارگی است و فروپاشی روان یک زن را به نمایش می گذارد، از همه شان بیزار هستم. ولی همزمان مجبور به ادامه دادن هم هستم و آنچه برای تداوم و حرکت به جلو به پاهایم جان می دهد و روح را درانگشت ها می دمد، همین بودن با زنان است. همین جست و خیز برای آزادی و نفس کشیدن دسته جمعی زنانه است. توانِ پیش رفتن و خستگی را نفهمیدن، با فریادها و مشت های زنان افغانستان که پشت سرم ایستاده اند، همه را تزریق می کنم به تمام سلول های روحی که هربار می خواهد بپلاسد، مثل خونی سرخ، دوباره در رگ هایی به جریان می اندازم که هربار می خواهد پیر شود و به مرگ سلام دهد؛ و قوی تر از همیشه می ایستم و این روزها و این شهرها و همین خاک هایی را که مال من نیست و نمی شناسم شان و سالها بعد هم شاید نشناسم شان، همه را با جان و دل در آغوش می گیرم و روزگار را با سرکشیدن یک فنجان قهوه ی تلخ، برای خودم شیرین تر می کنم، و باز با تمام زنان سرتاسر خاک هایی که در آن دین سیطره دارد و اجازه نفس کشیدن به مردم نمی دهد، برای یافتن روزنه یا دریچه ای به هوای تازه، ما زنان پای برهنه با دست های خالی می گردیم و جستجو می کنیم و می دانیم موفق می شویم و این فردا، درست همین فردایِ پشت همین پنجره ی خاک آلود و مه گرفته، مال من است و مال دخترانم و مال تمام دختران و زنانی که در چنگال افیون زده ی دین، به سختی نفس می کشند و به بودن و ماندن فکر می کنند. آری فردا مال ماست، فردای سبز و سبز مال تمام ما زنان است.

بتول حیدری

ایتالیا، رم

Voriger Brief:

Die Flucht vor einer anderen Flucht - Brief 3

 Mostafa Hazara an Batool Haidari: Als ich Deinen Brief las, war ich gerade auf einer Reise, unterwegs nach Schweden. Um ehrlich zu sein, wollte ich vor dem Jahrestag des 15. August flüchten: eine Flucht vor einer anderen Flucht. Flüchten und davonlaufen, das macht einen großen Teil meines Lebens im Westen aus. LesenText im Original

Nächster Brief:

Termiten des Geistes - Brief 4

Batool Haidari an Mostafa Hazara: Ich habe Deinen Brief gelesen, Mostafa! Wie gut für Dich, dass Du Dich in Deiner eigenen Festung befindest und Dich mit Sorgen beschäftigst, die das Leben nur für Dich allein gesponnen hat. LesenText im Original

Autor*innen

Datenschutzerklärung