Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
> Einfache Sprache Jetzt Spenden
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Untold Narratives – Weiter Schreiben > Parand (Pseudonym) & Mithu Sanyal > Ein Zwei-Frauen-Gespräch über das Leben, über Politik, Glauben und – Brief 5

گفتگوی دو زن درباره زندگی، سیاست، باورها و مدار

Übersetzung: Bianca Gackstatter aus dem Persischen

“ That year, I decided to start with myself and question my prejudices.“ © Ahmad Omar Seddiqi

میتوی عزیز،
نامه‌ات را دریافت کردم. دردِ پشتِ نوشته‌ات را حس کردم و دریافتم که نه تنها پدرت بعد از سالها زندگی در آلمان تا آخر عمر در جامعه کاملاً پذیرفته نشد وغریبه باقی ماند؛ بلکه تو هم که آنجا پرورده‌ای، تاحال پذیرفته نشده‌ای و احتمالاً تا آخر، مهاجر خواهی‌ماند! مهم نیست چقدر در بالندگی کشوری کوشیدی که امروز مهاجران از کشورهای غریب و جنگزده آنجا ‌را بهشت موعود خود می‌دانند، چقدر سعی کردی و از جان و دل برای کشوری که حالا خانه‌ی توست، زحمت کشیدی.
تو گفتی در کشوری پرورده‌ای که مردم آن یکصدا گفتند: “ دیگر هرگز!“ یعنی قاطعانه به جنگ نه گفتند؛ اما من قضیه را طوری دیگری تحلیل می‌کنم: مردم آن زمان، فقط به جنگ نه نگفتند؛ به نژادپرستی و تفاخر قومی هم نه گفتند که عامل جنگ جهانی دوم بود. به نظر من آن نسل با قاطعیت نه گفتند و محض اطمینان، قید „هرگز“ را افزودند، چون به این نتیجه رسیده بودند که هیچ ملتی و نژادی به تنهایی نمی‌تواند بر جهان حاکم باشد، و دنیا جایِ همدیگرپذیری‌ست نه حذف همدیگر. پس آن عده از سیاستمداران و عوام آلمان که مهاجران جامعه‌ی خود را انگل تلقی می‌کنند، باید معنی عمیقِ پشت این شعار باارزش را بفهمند و دوباره در آن باریک شوند؛ خصوصاً در مورد مهاجرانی که برای یافتن زندگی عاری از جنگ و خشونت، به آنجا پناه برده‌اند.
از تو می‌خواهم (به رغمِ خلاهایی که اخیرآً در مورد گاندی کشف کرده‌ای) هر وقت به بهانه‌ی رنگ، نژاد و اصالت‌ات اهانت می‌بینی یا شاهد اهانت به دیگران هستی و صبرت را از دست می‌دهی، مقاومت عاری از خشونت پیشه کن. حل منازعات از طریق به‌کارگیری اسلحه، بدوی‌ترین و نامناسب‌ترین راه حل است، گرچه شاید در کوتاه‌مدت مشکلات را حل کند!
مهاجرت از دیرباز مشکلات زیادی داشته، اما این اواخر از رهگذر برنامه‌ی تخلیه، در افغانستان بعد از خروج نیروهای خارجی، مهاجرت‌نکردن هم نوعی دردسر شده. منی که تا به‌حال در خطر زیسته و مهاجرت نکرده‌ام، متوجه پدیده‌ای جدید شدم که بهترست آن‌را نوعی انگِ اجتماعی بنامم. بعد ازسقوط حکومت پیشن، من هم مانند شهروندان دیگر بسیار ترسیده بودم، چون نه با یک موسسه‌ی خارجی، بلکه با شماری از موسسات همکاری کرده بودم. از جانب دیگر، تعلق شوهرم به مذهب شیعه و قوم هزاره و تعلق من به قوم پشتون و مذهب سنی، خودش می‌توانست خیلی دردسرساز باشد. به نشانی‌هایی که دوستانم پیشنها می‌کردند یا به بعضی کشورهایی که از طریق رسانه‌های همگانی می‌شناختم، ایمیل فرستادم و کمک خواستم، که تا امروز پاسخ هیچ پیامی را دریافت نکرده‌ام. در آن زمان، ترس به اندازه‌ای در وجودم رخنه کرده بود که از شنیدن کوچک‌ترین صدا از جا می‌پریدم. شب و روز خواب نداشتم و دلهره‌ام به حد اعلا رسیده بود. اما به مرور زمان توانستم کمی خودم را جمع و جور کنم و به خود بقبولانم که تاریک‌تر از سیاهی، رنگی نیست؛ و اگر مورد پیگرد قرار بگیرم، سخت‌ترین جزا، مرگ خواهد بود و چیزی زیادتر از آن نیست. آرام شدم، اما محیط دورو برم نه. شامل برنامه‌های تخلیه نشدن، برای عده‌ای همچون من، داغ ننگ شد. متوجه نوعی برچسب اجتماعی جدید شدم. شاید برایت خنده‌دار باشد و حتا گاهی برای خودم هم؛ اما این پدیده، زندگی اجتماعی مرا سخت تحت تاثیر قرار داده. بعد از شروع برنامه‌ی تخلیه، پرسشِ“چرا تا حال نرفتی!؟“ را همه‌جا می‌شنوم. اگر بگویم این پرسش بر من تاثیری ندارد، دروغ گفته‌ام. دستکم حس خوبی در من بوجود نمی‌اورد. در پاسخ به آن، خیلی دقت می‌کنم، چون این جور مواقع حس متهمی را دارم که در دادگاه حاضر شده و باید از خودش جوری دفاع کند که اسباب تمسخُر نشود. اگر به اقوام و دوستانم بگویم به رفتن از افغانستان علاقه ندارم، باورم نمی‌کنند و غیرمستقیم دروغگو خطابم می‌کنند؛ اگر بگویم تاحال پیامی دریافت نکرده‌ام، تنبل، غیراجتماعی و درونگرا خطابم می‌کنند که لابد ارتباطات خوبی با کارفرماهایم ندارم تا آنها به برنامه‌های تخلیه معرفی‌ام کنند. زمانی ازنظر روحی سخت متاثر شدم که شنیدم دوستان و اقوام، پشت سرم می‌گویند که دارد دروغ می‌گوید و هرگز با موسسات خارجی و فلان موسسه‌ی بخصوص(از ذکر نام آن معذورم) کار نکرده. تا زمانی که موضوع خودم در میان بود و نمی‌دانستم دیگران هم درگیرش هستند، به انگ بودنش فکر نمی‌کردم، مگر زمانی که با افراد دیگری مانند خودم روبرو شدم، که هم در پستهای مهمی کار کرده بودند، ولی هنوز در افغانستان بودند. این بود که دانستم تنها من نیستم که مورد طعن و تمسخُر قرار گرفته‌ام، بلکه ما گروه بزرگی استیم که گرفتار این اتهام شده‌ایم و شخصیت اجتماعی‌مان را متاثر کرده.
گفتی دوست داشتی از ازدواج فراقومی من و شوهرم بدانی. در سال 2013 که دانشجو بودم، مشکلات سیاسی در افغانستان به اوج خود رسیده بود. هر قومی در افغانستان دنبال منافع سیاسی خود بود و اکثرا تصمیمات سیاسی و نصب و عزل مقامات، با توجه به تعلقات قومی صورت می‌گرفت. اخبار و برنامه‌های تلویزیونی و حتا جلسات پارلمان پُر بود از بحثهای قومی و زبانی که اینهمه، البته از انحطاط قریب‌الوقوع حکومت پیشین خبر می‌داد. گاهی از این وضعیت دلم می‌گرفت، چون هیچوقت در مورد جامعه و کشور محل زندگی‌ام، بی‌تفاوت نبودم. باری، در یکی از جلسات دانشگاه، دنبال راه حلی برای معضل آن زمانِ افغانستان بودند. آنجا دریافتم که راه حل مشکلات افغانستان، صرفاً ترویج کثرت‌گرایی سیاسی است. در افغانستان تنوع زبانی و قومی زیاد است و یگانه راه حل، پذیرفتن تفاوتها و فرارفتن از قوم‌‌گرایی به ملی‌گرایی‌ست. در این جلسه نکات زیادی برایم روشن شد. بعد از آن به خانه‌تکانی در افکارم پرداختم و متوجه شدم که ناخودآگاه در مورد بعضی مسایل تعصب به خرچ می‌دهم. مثلاً موقع حرف‌زدن ناخواسته اصطلاحات و دیدگاههایی را که از کودکی به گوشم خوانده بودند، کورکورانه به‌کار می‌بردم. مثلا منِ پشتون‌تبار، هزاره‌ها را منفور می‌دانستم. اگر می‌پرسیدند چرا، من بدون تفکر، همان دلیلهایی را می‌آوردم که والدینم، اقوامم و دیگران این جور مواقع به‌کار می‌بردند. مثلاً می‌گفتم آنها شیعه هستند و خون ما با هم نمی‌جوشد (با آنکه نمی‌دانستم اصلاً جوش‌خوردنِ خون یعنی چی؟!). مردم عادت دارند از خصوصایت ظاهری افراد مانند شکل بینی و چشم‌شان بگویند و هرکی چشمان ریز یا بینی خمیده دارد، هزاره خطاب می‌کنند. همان سال تصمیم گرفتم از خودم شروع کنم و از تعصب چشم‌پوشی نمایم. اول کوشیدم از گفتارها و اصطلاحات متعصبانه، استفاده نکنم. بعدا به همصنفان هزاره‌ام، بیشتر نزدیک شدم تا بشناسم‌شان. باتعجب دریافتم که آنها مودب‌تر، کوشاتر، منطقی‌تر و باسوادتر از کسانی استند که تا آنروز می‌شناختم. دوران دانشگاه به سر رسید و وارد دنیای کار شدم. سفرهای کاری به ولایات مختلف، شناختم را از آداب و رسوم و اخلاق اقوام افغانستان بیشتر کرد. در سفرهای کاری‌ام به بامیان با دنیایی جدید روبرو شدم. ولایتی بی‌نهایت زیبا با آثار تاریخی جالب، طبیعت کم‌نظیر، مردمان متمدن و پایبند اصول اخلاقی. اینجا بود که فهمیدم هرچی از بدی این قوم شریف تا حال شنیده‌ام، اشتباه محض بوده.
در حین کار در ولایت غزنی با شوهرم آشنا شدم. او به خواستگاری من آمد. من حالا دیگر بخاطر شناختی که از اقوام افغانستان پیدا کرده بودم، هیچ اعتراضی نداشتم و حتا بسیار شاد هم بودم که می‌توانم با این ازدواج، گامی هرچند کوچک، در راستای دیگرپذیری و صلح در افغانستان بردارم. خبر خواستگاری یک جوان هزاره از دختری پشتون‌تبار، مانند بمب ترکید. پدرم فردی بی‌تعصب است، اما نگران بود که مبادا این ازدواج سر بگیرد و اقوام متعصب خودش، که حتا دوست ندارند نام هزاره‌ها را بشنوند، نابودمان سازند. در افغانستان ازدواج دختر پشتون با پسر هزاره نادر است و تاریخ کمتر شاهد چنین ازدواجهایی بوده. بعد یکسال بالاخره موفق شدم رضایت پدرم را بگیرم. ما بدون اطلاع اقوام پدری ازدواج کردیم. من ازاین وصلت بسیار خوشحال بودم. ازدواج با جوانی هزاره پایم را به دنیای جدیدی کشاند که در آن همه‌چیز تازه بود. ازدواج ما از نظر دینی هیچ مانعی ندارد، چون هردو مسلمانیم و این دلیل قطعی برای ازدواج ماست. اسلام به وضوح مسلمانان را به ازدواج‌های فرا-قومی تشویق می‌کند. ولی از نظر فرهنگی و کلیشه‌های رایج در مورد قوم هزاره، بین مردم پذیرفتنی نیست. من و شوهرم به دیدگاههای منفی و کلیشه‌های ناشایست پشت کردیم و هیچ پشیمان نیستیم. خانواده شوهرم مرا خیلی با گرمی می‌پذیرند و جالب است که دختر شوهرم از ازدواج قبلی‌اش، مادر خطابم می‌کند و حالا خودم را در بهشتی حس می‌کنم که با بازنگری عقایدم، به‌دست آورده‌ام. شرایط سیاسی فعلی در افغانستان خلاف این است. تهدیدهایی هم وجود دارد؛ اما امیدوارم روزی این ازدواجها رایج شود و مردم افغانستان به شناخت واقعی از همدیگر دست یابند و تفاوتهای همدیگر را بپذیرند تا جنگ برای ابد از این کشور رخت بربندد.
با این نامه، نامه‌نگاری ما هم به پایان می‌رسد. تشکر از Weiter Schreiben که زمینه‌ی دوستی و تبادل نظر ما را از راه بسیار دور و بعید امکان‌پذیر ساخت. این نامه‌نگاری برای من که در جامعه‌ای پر از محدویت و محروم، زندگی می‌کنم، مایه‌ی دلگرمی بود و به همت‌ام در نویسندگی افزود. آرزومندم شخصاً با خانم سنایل، تبادل‌نظر کنم، و روزی نامه‌های ما در کتابی نشر شود و اولین نویسندهگان زنی باشیم که از دو سوی دنیا از زندگی، سیاست، باورها و فرهنگ می‌گویند و در راه همدیگرپذیری جهانی گام برمی‌دارند.
با محبت،
پرند

Autor*innen

Datenschutzerklärung

WordPress Cookie Hinweis von Real Cookie Banner