کریمه شبرنگ

اینجا که باشی
چقدر به دروغ عادت میکنی،
برای دیدن خودت
برای پیدا کردن خودت
باید آیینهای بگذاری جلو چشمهایت
و ببینی چقدر دروغهایت آشکارند
و چقدر خندههایت گرسنه و فقیر
خندههایی که تمام شب سرما خوردند!
پناه میبری به اتاق خودت
حتا یک قالین هم از پدرت به ارث نبردهای
که خیره شوی به گلهای قدیمیاش
و روی هر خطش تاریخ را ورق بزنی
تنها به دیوارهای درزبرداشته نگاه میکنی
و به زمستان سرد
که همهی ورقهای چتلنویس شعرهایت نمیتواند
مانع وزش بادِ سوزنده شوند!
چقدر آفتاب گدایی کنی این یک فصل را؟
اینجا که باشی
به دروغ عادت میکنی!
کودک که بودم ضربالمثل را نمیفهمیدم
و هنگام دعوای پدر و مادر
احساس میکردم „رویام را با سیلی سرخ میکنم“
اما حالا
وقت دروغ گفتن، خوب میفهمم که سرخ شدن
پرده از حقیقت برمیدارد.
من هیچگاه چیزی نداشتم
همیشه ذهنم گرسنه بوده و چشمهایم تشنه
اما
به هیچکس چیزی نگفتم
همیشه فقرم پشت دندانهایم پنهان بود!
برادرم معتاد رویاهای خودش بود
و من پتوی پشمیاش را میپیچیدم
تا گره از انجماد اندیشهام بگشایم
تا فکرم کمی گرم میشد میگفتم:
چرا „حافظ“ اینقدر دروغ میگوید:
„یوسف کمگشته باز آید به“ کنار…
این بار نیز بیستوچند سالگیام را
با دروغهای آشکار تجلیل میکنم
شاید تنها چیزی که
از این جغرافیا به ارث میبری دروغ است.
بگذار
هیچ عایشهای در این روزگار نباشد
عایشهای که هر شب باکره بود.
اما مخاطبان خوشبخت من!
هر شبتان را با واژههای من روز کنید
واژههای من
همیشه باکرهاند…
* یادداشت: هر سال در زادروز خودم چیزهایی مینویسم و این شعر را برای نمیدانم بییستوچند سالگی خودم سرودهام.

