Weiter Schreiben -
Der Newsletter

So vielstimmig ist die Gegenwartsliteratur.
Abonnieren Sie unseren Weiter Schreiben-Newsletter, und wir schicken Ihnen
die neuesten Texte unserer Autor*innen.

Newsletter abonnieren
Nein danke
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
Logo Weiter Schreiben
Menu

کبوترهای حرم با بال های خاکستری

Batool (Pseudonym)
Zeichnung einer Taube mit floralen Elementen © Nasser Hussein, ohne Titel, 35 x 52 cm, Acryl auf Papier (2018)
© Nasser Hussein, untitled, 35 x 52 cm, acrylic on paper (2018)

بلند عق زد. لکه های سفید ونارنجی روی کف موازییک ها نقش بست.روی دو زانو نشسته بود وبالامی آورد.موهای رنگ کرده اش به پیشانی چسبیده وعرق تمام صورتش را پرکرده بود.
چند زن درحالی که ابروها را درهم کشیده بودند، باعجله ازکنارش فاصله گرفتند. به طرفش رفتم . چکمه های آبی ام را که دید هراسان وخجالت زده سربلند کرد. چادرش روی زمین پهن شده بود. خم شدم وازدستش گرفتم . با گوشه ی روسری دور دهانش را پاک کرد. بلندش کردم وبه طرف حوضچه ی کوچک بردم . شیرآب را بازکردم تا صورتش را بشورد.
– باردارکه نیستی ؟
-: بله باردارم . ده سال بچه دارنشدم .پارسال نذرکردم اومدم زیارت. امسال بچه به شکم باز اومدم زیارت.
خنده توی صورتش پخش شده بود وچشم هایش برق می زد.
روسری را روی سر جابه جا کردم وبه طرف شلنگ بلند چسبیده به سینه ی دیوار رفتم . حلقه ها را بازکردم وبعد روبه زن ها گفتم : خانــم های عزیز اینجا را خلوت کنید تا من تمیز کنم .
دیدم هنوز کنارم ایستاده .با چشم های پرازاشک خواست شلنگ را از من بگیرد.
-: بذارید خودم تمیزکنم .
شلنگ به دست بغلش کردم وصورتش را بوسیدم .قطرات خیسی آب گونه اش را روی لبانم مزه کردم .
-: شما زائرهستید ؛ این حرف ها را نزنید .مهمان هستید نظرکرده اید. ما که خادمه ی این جا هستیم خادم مهمان های این زیارتگاه هم هستیم.
صورتش را با دست پوشاند وشانه هایش لرزیدند.
فلکه را بازکردم وبا فشارآب وجاروی دسته کوتاه ، مایع لزج چسبناک استفراغ زن را از روی موزاییک ها به طرف چاه هدایت کردم . وقتی تمام شد دوباره زمین تمیز شده را با آب شستم .شیر را بستم و شلنگ را دور دستم حلقه حلقه کرده وسرجایش به سینه ی دیوارگذاشتم .
دسته ی بلند تی را گرفتم وآب ها را از روی زمین به طرف چاه باریک دور حوض کشاندم .
زن جوان رفته بود. یک رگ ازشانه تا پشت کمرم تیرمی کشید . دستکش ها را ازدست بیرون آوردم .کف دستم می خارید. روی صندلی نشستم وکمر را کمی راست کردم . به ساعت بزرگ ستون روبرویم نگاه کردم . فردا سرظهرشوهرم اقبال را ازآسایشگاه روانی باید مرخص می کردم . کاش می شد برای همیشه آن جا نگهش داشت، ولی نمی توانستم . هزینه اش بالا می شد. ناچارهرازگاهی که خیلی خسته امان می کرد،مدتی به آسایشگاه می بردم.
دریکی ازدستشویی ها بسته بود .بلند شدم . به درش ضربه ای زدم کسی جواب نداد. در را بازکردم . دورکاسه ی توالت چه قدرکثیف شده بود .ماسک را بالاترازبینی ام کشاندم .دستکش ها را دوباره دستم کردم . خم شدم وشیرآب را باز وشروع به شستن کردم .
شلنگ را آب کشیدم وبه جایش تکیه دادم . در را بازگذاشته بیرون آمدم ویکی یکی به دستشویی های خالی سرزدم . باید دردستشویی ها درعین تمیزی کاملا بازباشد. این هفته شیفت شب هستم . شیفت های شب را هم خودم دوست دارم وهم دخترهایم . صبح وقتی خانه می رسیم صبحانه را بانان داغ سنگگ کنار هم می خوریم با مادرم. بعد من تا لنگ ظهرتخت می خوابم .
ساعت ازدوشب گذشته است . پره های بزرگ هواکش ها همچنان می چرخند وباد خنک ملایمی فضا را پرکرده است . پرده ی لاستیکی سبزرنگ دم درورودی کنار می رود و پیرزنی عصا زنان وارد می شود.ساک کوچکی در دست دارد. لبه ی چادر رنگ و روفته اش را به دندان گرفته . پرده که می افتد ؛ چادرش هم کنارمی رود وروی شانه هایش می لغزد. به طرفش می روم تا کمکش کنم .
تی ریشه دار را توی وان کوچک آب فرو می کنم به لب وان تکیه اش می دهم . آب ازسرریشه ها می چکد. ریشه ها را روی زمین خوب فشار می دهم تا آب زیادی اش خارج شود. بعد خم می شوم . دوباره رگ شانه ام تیرمی کشد ودرد تا کمر می رود.شروع می کنم به کشیدن تی روی سطح موزاییک های آن طرف ، قسمت شیرهای آب وضو. پیرزن رفته است . صدای اذان می آید. بلند صلوات می فرستم . موزاییک ها سفیدتر شده اند وبراق تر.مقداری مایع سبزرنگ دست شستن روی زمین ریخته شده ؛ با دستمال سفیدی پاک می کنم . نگاهی به سالن می اندازم . به حوضچه ها ، آیینه ها که تمیز وبراق می زنند ودستشویی ها که همه مرتب درهایشان بازاست . به طرف اتاقکم درگوشه ی سالن می روم. چکمه ها را بیرون می آورم .دستکش ها را هم همین طور. دمپایی می پوشم. می روم تا وضو بگیرم. وقتی برمی گردم ؛ عفت خانوم هم آمده است . شیفت روز را تحویل می گیرد. امروزصبح زودتر آمده است . روپوشم را با شلوارکار بیرون می آورم ولباس های خودم را می پوشم . به نماز که می ایستم ؛ عفت خانوم رفته است . رفته کارم را ببیند. باید تمیز ومرتب تحویل بگیرد. من هم وقتی سرشب می آیم باید شسته رفته تحویلم بدهد. روزها شست وشو زیادترازشب است . شیفت روز را برای همین شلوغی ا ش زیاد دوست ندارم. نمازم که تمام می شود چادر را سرم می کنم ؛ شانه ام باز تیرمی کشد واین بار درد بدجور توی کمرم می دود.
عفت خانوم هیکل درشتش را به در تکیه می دهد.
-: دفترحاج آقا که نرفتی ؟
کیف را روی شانه ام می اندازم : نه صبرکردم بیایی باهم بریم ؛ هستش که ؟
ازپله ها بالا می رویم. شوهرت چه طوره ؟ امروز خونه می آریش ؟
جواب می دهم : شکر خدا بدنیست بهتر شده .
همیشه وقتی اقبال را آسایشگاه می برم دخترها خیلی خوشحال می شوند. آن وقت است که دوست دارند مهمان خانه امان بیایند یا باهم مهمانی برویم .
پشت درقهوه ای رنگ دفتر که می رسیم . حاج آقا را ازپشت شیشه ها می بینم .عفت خانوم آرام درمی زند .در بازاست .
حاج آقا بدون این که سرش را بلند کند با دست اشاره می کند : بفرمایــید.
دو طرف میزصندلی های چرمی را مرتب چیده اند. بوی خوب گلاب می آید. داخل می شویم وهردو بی تعارف کنارهم می نشینیم .
_: صبح شما بخیر؛ از سرویس های 2آمده ایم .زنگ زده بودند.
حاج آقا سربلند می کند وازپشت عینک ته استکانی اش نگاهمان می کند وسرمی جنباند. به نقش های ریز ودرشت قالی زیرپایم خیره می شوم. پنجاه سالی دارد اما ریش هایش سفید شده اند. مدیریت خدام زن ومرد سرویس های بهداشتی را برعهده دارد.
دفتربزرگی را ورق می زند: انشالله خوب که هستید؟
عفت خانوم شکر خدا می گوید . با خودکار انگار دنبال اسم های ما می گردد.
-: الحمدلله توی این فصل گرما واین سیل زوار؛ امسال به صورت افتخاری با حجم بالا از متقاضیان برای خدامی روبروشده ایم بخصوص دربخش دستشویی ها.
سرش را بلندمی کند وبا ذوق شمرده شمرده می گوید: همه هم تحصیلات بالا دارندوهم آدم های بسیارمحترم هستند.
توی بخش ماهم گاهی یکی دوتا ازاین خادمهای افتخاری آمده بودند که فقط شلنگ دست می گیرند وهمان دم درب دستشویی ها را آب می پاشند ؛ جوری که انگاربه گلدان ها آب می دهند . یکی دو دستشویی را که باکمک ما می شستند باز وقتی می رفتند با این جمله که ـ خیلی کارتان سخت است خدا اجرتان دهد ـ وکار ما را سخت ترمی کردند.
حاج آقا گوشی تلفن سفید کناردستش را برمی دارد شماره می گیرد: سه تا چایی مدیریت بیاورید.
گوشی را می گذارد.
-: خانوم احمدی تحصیلات شما ابتدایی هست ؟
عفت خانوم با عجله می گوید :نه من تا 9 کلاس درس خواندم .
من هم بدون این که ازمن بپرسد می گویم : من هم تا پنج کلاس سواد دارم .
حاج آقا می گوید: بله توی پرونده اتان دارم می بینم.
پنج سال پیش نوشته بودم پنج کلاس. ولی پدرم که سالهاست مرده ، بیشترازیکسال نگذاشت درس بخوانم .من را گذاشت پای قالی ، تا کمک خرج خانه شوم. می گفت حمد وسوره را که درست بخوانی بس است.
حاج آقا ادامه می دهد : خدام های افتخاری تحصیلات عالیه هم دارند، با برنامه ریزی هایی که شده وجلساتی که گرفتیم ؛ از این عزیزان دربخش خواهران وبرادران استفاده می شود. لذا ازبقیه ی نیروی خدماتی عذرخواهی کرده وتصفیه حساب می شود.
حاج آقا تک سرفه ای می کند: انشالله خود خدا اجرمعنوی اشان را دراین چندساله داده باشند.
-: حاج آقا؛ منظورتان را متوجه نشدم ؟
عفت خانوم می پرسد درحالی که تمام رخ هیکلش را توی صندلی فرو داده به طرف حاج آقا چرخیده است .من هم به حاج آقا خیره شدم .
-: ببینید خانوم احمدی ؛ چرا ازواقعیت فرارکنیم ؟ کار دربخش بهداشتی واقعا برای شما خواهران سخت است .شست وشو نظافت ، با این پیگیری ها ودقتی که مدیریت زیارتگاه درکار نظافت سرویس ها دنبال می کند ،قطعا خیلی اذیت می شوید.
خادمی دوفنجان چایی خوشرنگ را روی میز می گذارد.قندان را هم می گذارد. بشقابی با تکه ای پنیرومقداری گردو را روی میز حاج آقا برای صبحانه اش می برد.
-: شما الان نیروی بدنی دارید پای که به سن گذاشتید کار الان تان می شود فردا پا دردی ، کمردردی واستخوان دردی ؛ درست نمی گم خانوم ؟
با من است .ولی عفت خانوم تند جواب می دهد : قسم می خورم، ازوقتی توی دستشویی ها کارمی کنم پا درد وکمردردی ام برطرف شده است قربانش بروم خود پیامبر نظرکرده است.
-: شما چی می فرماییدخانوم ؟
باز با من است .عفت خانوم انگار گریه اش گرفته است. نمی گذارد من حرف بزنم : حاج آقا تروخدا به این پول احتیاج دارم هیچ کاری بلد نیستم ،سواد درست ودرمان ندارم. تروخدا بیرون مان نکنید.
ازگریه ی عفت خانوم من هم شروع می کنم به گریه کردن. نمی دانم چرا دهانم بسته شده وچیزی نمی توانم بگویم. انگار عفت خانوم حرف های دل من را زده است .
عفت خانوم به هق هق افتاده است. حاج آقا آب دهانش را قورت می دهد خودکار توی دستش را تند تند می چرخاند.
-: البته نگران نباشید دربخش آموزش به خادمه های جدید افتخاری، کمک می کنید تا اصولی نظافت سرویس ها را براساس ضوابط یاد بگیرند.
عفت خانوم بریده بریده می گوید : با یک شوهرمعتاد بی غیرت با پنج بچه ی قد ونیم قد برم درخونه ی کی ؟پنج سال این جا زحمت کشیدم …
حاج آقا عینکش را ازچشم برداشته است می گوید( شما که با زحرف خودتان را زدید خواهرمن ؟بیایید این لیست را ببینید ؛ بفرمایید دقت کنید.)
دفتری را به طرفمان دراز می کند.
-: اصلا شما بفرمایید من چه کارکنم ؟ با این همه جمعیت مشتاق که بدون اجرمادی حاضرند درزیارتگاه خدمت کنند
-: خب حاج آقا دربخش های دیگر استفاده کنید.
عفت خانوم هنوز همان طور نشسته است . انگشتر دور انگشتم را می چرخانم وخیره می شوم به دوکتاب دعای که روی میز حاج اقا هستند.
-: ولله نمی شه ؛ الحمدلله ماشالله ؛ همه ی بخش ها اشباع شده .ظرفیت نیروها تکمیله . دفترپذیرش خدام افتخاری تاشش ماه بسته است ولی باز درنوبت ذخیره اسم نوشته اند؛ بفرمایید ملاحظه کنید ؛ مرتب تماس می گیرند.
عفت خانوم یک بند گریه می کند .سرش را پایین انداخته . من هم گریه می کنم ولی آرام تر.
حاج آقا بلند می شود وازکشوی میزش دو پاکت بیرون می آورد.
-: خدا را خوش نمی آید ؛ بگذارید خیل علاقمندان هم به فیض خدمت برسند.
عفت خانوم آب بینی اش را بالا می کشدوبا گوشه ی چادرش چشم هایش را پاک می کند. حاج آقا بدون عبا به طرف مان می آید.پاکت پول ها را روی میز روبروی من وعفت خانوم می گذارد.
-: این حقوق دوماهه ی شماست کمی هم پول اضافه داده ایم.انشالله تا آخربرج آینده درخدمت شما هستیم .
عفت خانوم با دست پاکت را دورتر پس می زند وکیفش را دربغل می چسباند. نگاه من به پاکت مانده واشک صورتم را شسته است.
-: شماجوان هستید ؛ توانایی اش را دارید .جاهای بسیارزیادی به شما نیاز دارند رستوران ها ؛ هتل ها، بیمارستان ها.
بعد به پاکت ها اشاره می کند که ما برداریم.
پاکت را توی کیفم می گذارم .چیزی نمی گویم حتی تشکر هم نمی کنم . عفت خانوم با بغض می گوید: به خدا نمی توانم ؛ یک عمراست …
حاج آقا حرفش را قطع می کند: عمری نشده خواهرمن ! پنج سال هم عمراست ؟ پنج سال توفیق خادمی در حرم را داشتی .حالا اجازه بده دیگران به فیض برسند.
عفت خانوم رفته است .پاکت ها را من برمی دارم. حاج آقا سرش را میان دست هایش گرفته وبه دفتر روبرویش چشم دوخته است . ازدفتر بیرون می روم . چای هایمان یقین سرد شده است . به نبال عفت خانوم پای تند می کنم . به طرف سرویس بهداشتی می رود ؛ ازچادرش می کشم . می ایستد. پاکت را که دستم می بیند، می ایستد. کمی این پا وآن پا می کند ؛پاکت را دراز می کنم ؛ می گیرد ولای چادر می برد. پرده ی لاستیکی سبز رنگ را باتشر کنار می زند وداخل می شود. پرده که می افتد ازبالای سرم دسته ای کبوتربالا زنان رد می شوند .کبوترهایی که همیشه داخل صحن زیارتگاه نفس می کشند .احساس می کنم چه قدر گرسنه هستم . پاکت را داخل کیفم می گذارم وبه طرف درخروجی راهم را کج می کنم.

بتول

– KhorschidLesenخورشید

Datenschutzerklärung