Menu
Suche
Weiter Schreiben ist ein Projekt
von WIR MACHEN DAS
> Einfache Sprache Jetzt Spenden
Logo Weiter Schreiben
Menu
Suche
Text-2

بوسه‌ی مدوزا

1.

به برلین آمده‌ام برای دیدن موزه‌ی تاریخ آلمان. پیش‌تر بقایای دیوار را دیدم. تصاویر و کلمات به سفری در زمان می‌خوانندم. قدم‌زنان از جلوی تابلوها می‌گذرم. سال 1979! دیوار ترس و سکوت هنوز برجاست و خورشید در سرزمین‌های سوسیالیستی غروب نمی‌کند. درنگی جلوی „بوسه“‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی سوسیالیستی هونکر و برژنف: بوسه‌ی“مدوسا“، نماد درهم‌تنیدگی سوسیالیسم شوروی وآلمان شرقی. هونکر کلماتش را از صفحه‌ی تلویزیون شلیک می‌کند. این دیوار تا پنجاه یا حتی صدسال آینده می‌ماند.هیچ گاو یا خری نمی‌تواند سوسیالیسم واقعی آلمان شرقی را براندازد!

چگونه دو مرد، یک ملت را از هم جدا کردند؟ شاید دیوارسازان خیال می‌کردند امپراتوری سوسیالیستی‌، از فرطِ ناپایدار‌ی و شکنندگی، باید از زمان و مکان واقعی جدا شود؛ و دیوار، شاید فراخوان مبارزه برای فسخ خاطره‌ی جمعی یا گذشته بوده، و هونکر و اطرافیان می‌پنداشتند با ایجاد مداری بسته، جامعه را برای همیشه از امکان هر دگرگونی دورکرده‌اند. دیوارها در مکانهای مشخص، کنایه‌ای از فناناپذیری و سدهای استوار برابر زوال‌اند، و بوسه‌ها، نمادِ عشق دو انسان. اما این دیوار و این بوسه، به طرز مضحکی یکدیگر را نفی‌می‌کنند، چون این دیوار تا سی‌ سال دیگر، بوسه‌ها و پیوندها را ممنوع می‌کنند. و در اینجا بوسه‌ی عاشقانه به نقیض خود بدل شده.

گشودن دری نامریی به‌رویم: ورود به بخش دیگری از زمانِ زیسته. با چمدانی کهنه و پالتویی شندره، از خیابان کارل مارکس می‌گذرم. در میدانی مجسمه‌ی ساکت و یخزده‌ی لنین با چشمان‌ فروبسته و برفی بر دست‌ها و شانه‌هاش. خود دیگرم، یقه بالا ‌زده، به ایستگاه اوبان می‌رود. می‌گویم: در آلمان شرقی یخ‌ها هیچوقت آب نمی‌شوند! در ایستگاه، زن و مردهای جوان، کودکان رنگ‌پریده و سالمندان را می‌بینم. گذرنامه‌ام را می‌جورم. می‌توانم بگذرم؟ آدمها پچپچه‌کنان، با نگاه یا تکان سر به‌هم پیام‌ می‌دهند. صدای کنترلچی، رشته‌ی خیالم را می‌بُرَد.

دوباره در موزه‌، مقابل تصویر بعدی. مردم به خیابان آمده‌اند، دیوار درحال ویرانی‌ست. از خود می‌پرسم اگر وقایع آن سال جور دیگری رقم خورده بود، چه می‌شد؟ اگر شوروی قدرت پیشینش را داشت هونکر استعفا نمی‌داد. اگر جای گورباچف، برژنف یا آندروپف سر کار بودند چه؟ قطعاً مردم همچنان در خیابان می‌ماندند؛ دیگر در ذهن‌شان مفهوم دیوار، فروریخته بود. بهار پراگ و هجوم تانکهای روسی. شاید این سناریو تکرار می‌شد. هر چیز باید در زمان و مکان خودش رخ دهد تا یک فرآیند تاریخی کامل شود. گورباچف، ناخواسته یکی از قهرمانان اصلی داستانی است که به فروریزی دیوار انجامید. اما اسطوره‌ی مردم؟ اگر مردم علیه فراموشی و نمادش یعنی دیوار، نمی‌شوریدند؛ اگر فراموشی و ترس، حافظه‌ی جمعی را از میان برده بود، ازهیچ قهرمانی کاری برنمی‌آمد، و دیوار می‌ماند. انقلاب آلمان: تمثیلی از طغیان خاطره علیه فراموشی.

2.

„بادنماها می‌نالند و غباری تیره از آفاق برمی‌خیزد. اینک گردبادی روبنده در راه. هزاران دست و دهانِ بلعنده، می‌جوند، می‌درند و خرد می‌کنند! نجواها، فریاد می‌شوند. تن‌های تکه‌تکه و انبوهِ جوارحِ مُثله‌ی انسان‌ها، درون این قیف وارونه می‌چرخند و به هزاران فرسنگ دورتر پرتاب می‌شوند. پشت سر تلّی از ویرانه، دامچاله‌ها و گودالهای عمیق. آیا می‌شود در این شب کورکننده، سردرگریبان و زبان‌درکام ماند تا توفان بگذرد؟ می‌توان پناهی جست؟ „

خودم را در تهران تصور می‌کنم. شاه، از ایران رفته و اضطرابی واگیر در فضاست. کسی می‌آید که جای تاج، عمامه‌ دارد. مژده، گاندی ایران می‌آید! روح خدا خمینی، با چهره‌ای عبوس و چشمان نافذ! در خیابان شاهرضا، بانک‌های نیمه‌سوخته، سینماها و نوشکده‌های غارت‌شده و رفتآمد مردم، صحنه‌ای تغییرناپذیر از نمایش انقلابی که در هیاهوی کوچه و خیابان می‌زاید!

به آخرین تصویر شاه ایران فکر می‌کنم، در فرودگاه تهران، پریشان میان حلقه‌ی کوچک نزدیکان و ژنرال‌هایش. چند ژنرال‌ دست شاه را می‌بوسند، یکی زانوزده می‌کوشد جلویش را بگیرد. همه می‌دانند بازگشتی نیست. شاید شاه در آن لحظات به شب ژانویه 1978 و میزبانی از کارتر می‌اندیشید: دو رهبر جام‌ها را به شادباش سال نو به‌هم زدند و کارتر، با آب‌وتاب، درایت میزبان را ستود که ایران را جزیره‌ی ثبات کرده. اما چشمان سرد رییس‌جمهور، با شورمندی کلامش نمی‌خواند.

برگشت از خیابانهای تهران به موزه؛ مقابلِ تصویری بزرگ از راهپیمایی مسالمت‌آمیز مردم، تابستان 1989. باز به انقلاب ایران می‌اندیشم: اگر خمینی همان زمان مرده بود چه؟ مثلاً در یکی از دو سناریوی محتمل: قتل به دست ساواک در نجف یا پاریس، یا طراحی شاپور بختیار، نخست‌وزیر ملی‌گرا، برای سرنگونی هواپیمای او و همراهان، آنوقت تاریخ ایران به چه‌سمتی می‌رفت؟ مردم یک ناجی موعود را از دست می‌دادند؟ آیا تندروهای اسلامی و چپ‌ می‌توانستند رژیم را براندازند؟ اگر ژنرال‌ها کودتا‌می‌کردند، چه؟ جنگ و گریز؟ حمام خون؟ دوره‌ای سکوت قبرستانی و دوباره جرقه‌های انقلابی دیگر؟ اگر انقلاب ایران ده سال دیرتر اتفاق می‌افتاد، دیگر به مرگ خمینی و همراهان نیاز نبود. شاید مفهوم انقلاب مسالمت‌آمیز، با تاریخ ایران گره می‌خورد. آیا اساساً باید کسانی می‌مردند؟ دست پنهان زمان بر صفحه شطرنج زندگی، بسی رویدادها را جابجا می‌کند. مردم تهران در خیابان‌ها، از حقیقتی به نام جنگ سرد بی‌خبرند. تانک‌های روسی، همان سال وارد افغانستان می‌شوند: دوباره هراس‌افکنیِ کمونیسم روسی. بسیاری مذهب را بهترین حریف کمونیسم در ایران و خاورمیانه می‌دانستند. هیولای هزارسر‌و‌دست‌و‌پای انقلاب ایران، سوار امواج جنگ سرد، همه‌چیز را می‌روبد و پیش‌می‌تازد. دیوار دیکتاتوری فردی فرومی‌ریزد، دیوارهای استبداد دینی بنا می‌شوند. تنها جابه‌جایی زمان‌ها شکل رویدادها را تغییر می‌دهند. ده سال دیرتر یا زودتر؟

سروش مظفرمقدم

Zurück

Datenschutzerklärung

WordPress Cookie Hinweis von Real Cookie Banner