قبرها عبدالواحد رفیعی
تمام عکسهای خانم „دیانا آربوس“ را که نیکول عزیز برایم فرستاده بود، به دقت نگاه کردم، و باید اعتراف کنم که همهی عکسها جذاب و تحسینبرانگیز هستند. ولی من از میان آنها عکسی را انتخاب کردم که بیشتر بر روحیه و احساسات من تأثیر گذاشت و با گذشتهام مطابقت داشت. باید بگویم که هیچ تخصص و آشنایی با تکنیک عکاسی ندارم؛ به همین دلیل برداشت یا تحلیل من از هر عکس، بیشتر احساسی است تا فنی. گرچه زمان و مکان در این عکس نمایان نیست، اما مرا به سفری در گذشته، به میهنام میبرد و خاطرات دوران کودکیام را زنده میکند.
آنچه در نگاه اول توجهام را جلب کرد و من را برانگیخت، نوعِ در آغوش گرفتن کودک، توسط زنی است که به احتمال زیاد باید مادرش باشد. بیدرنگ جملهای از مادربزرگم در خاطرم آمد:
„اینگونه بغل نکن کودک را، شگون نداره.“
یادم هست هرکسی کودکی را اینگونه مثل همین عکس بغل میکرد، صدای مادربزرگم درمیآمد. حالت چهرهاش طوری درهم میرفت که انگار اتفاق بدی در حال وقوع است. یک روز، در راه مدرسه، داشتیم از رودخانه عبور میکردیم که عمهام را دیدم. عمه هم کودکش را همینگونه بغل کرده بود. شوهرش چند قدم عقبتر از او، از آن طرف رودخانه رو به ده میآمد. عمه به ما که رسید، رو به من ـ طوری که انگار ناله کند، ـ گفت: „اسماعیل هم مُرد!“ چند قطرهاشک از گونهاش سُر خورد پایین. صورت طفلک را رو به من پیش کرده و دوباره تکرار کرد: „ببین، اسماعیل مرد!“
با شنیدن „اسماعیل مرد“ ترسیدم. تنم داغ شد، وحشتی همراه با اندوه سراپایم را فرا گرفت. تا آن لحظه مردهای را، آنهم مردهی کودکی را، چنین از نزدیک ندیده بودم. زن و شوهر همین جمله را گفتند و با کودک مرده از ما دور شدند. عمه این سومین پسرش را هم از دست داده بود. پسران عمهام هرکدام مدتی بعد از تولد، گاه سه ماه، گاه هفت ماه و گاه حتی یک سال بعد، میمردند. مردم شایعه کرده بودند که طفلها جنزدهاند. عمه سروکارش به ملا و تعویذنویس افتاده بود. میخواست با تعویذ و سحر و جادو کودکانش را بیمه کند، اما فایده نمیکرد؛ بعد از تولد یکی پس از دیگری میمردند.
ظهر که از مدرسه برگشتیم، یک قبر تازه و کوچک مثل گهواره، به قبرهای قبرستان ده اضافه شده بود. قبرهای کودکان را از دور میشد شناخت؛ هم کوچکتر بودند و هم نسبت به قبرهای بزرگسالان قشنگتر. آن روز قبرها را دوباره شمردیم. با قبر اسماعیل، تعدادشان به بیستوهفت رسیده بود. داخل سهتای آن پسران عمهام بودند و بقیه فرزندان سایر اهالی روستا که بیشترشان از مرض سرخکان مرده بودند.
دقیقاً یادم نیست چندساله بودم که سرخکان به ده ما آمد! شب بود و من در سوز تب میسوختم. روی شکمم پر شده بود از دانههای سرخ، فکر میکردم مثل ککها روی شکمم راه میروند. چراغ „هریکین“ بر بالینم روشن بود، اما به سختی نفس میکشیدم. چراغ باید تا صبح روشن میماند چون باور داشتند که سرخکان، شبها و در تاریکی اطفال را میکشد. کنارش یک کاسه آرد گذاشته بودند و روی آن، نقش پنجهی من بود. مادرم سر شب گفته بود: „دستت را روی آرد بزن، بلکه درد و بلا از تنت دور گردد.“ پهلوی آن یک جلد قرآن با پوش ابریشمین روی „لیر“ قرار داشت. مادرم آن شب تا صبح تسبیح انداخت، صلوات شمرد و نماز خواند. در کورهی تب میسوختم و تشنگی نفسم را بریده بود. صبح که هوا روشن شد، انگار اهریمن مرگ گریخته باشد، من زنده ماندم. مادرم نفس راحتی کشید و نماز شکر به جا آورد.
آن شب سرخکان در ده، قتلعام راه انداخته بود. قربان، نبی، جمیله، قمر و یازده تن دیگر در همان شب مردند. سال بعد باز بر شمار قبرهای سرخکان، چند تا اضافه شد و سال بعد اضافهتر، و تا کنون به بیستوهفت قبر رسیده بودند. مردم هر سال گاو میکشتند و نذر و قربانی میکردند تا بلکه آن سال سرخکان نیاید، ولی هر بار سرخکان میآمد و میکشت و میرفت.
با دیدن این عکس، دوباره تمام آن کودکانی که در سن من از دنیا رفتند، در ذهنم زنده شدند. یکی از آن میان جمیله بود؛ دختری با صورت آبلهگون، که همیشه میخندید و قرار گذاشته بودیم با هم عروسی کنیم. بعدها که واکسن آمد، دیگر کسی از سرخکان نمیمرد، اما شکل مردن کودکان تغییر کرده بود. هرچه بزرگتر شدم، مرگومیر انسانها هم مدرنتر شد. یک روز ظهر که زیر آفتاب داغ تابستان کنار جالیز نشسته بودیم و هندوانه میخوردیم، سه هلیکوپتر روسی از نوعی که ما به آن «سگماهی» میگفتیم، در آسمان پیدا شدند. بالای سرِ ما چرخ زدند و بعد شروع کردند به راکت انداختن. هر سه رو به شاهراه کابل–قندهار شیرجه میزدند، اول آتشی از دمشان فواره میزد و بعد از لحظهای، دودی غلیظ از شاهراه بلند میشد.
شام آن روز مردم قصه کردند که سگماهیها کجا را زدهاند؛ آنها موتر مهاجرانی را زده بودند که از مزار گریخته آمده بودند تا از آنجا به پاکستان بروند. اذان مغرب بود که مردم جنازهها را به ده آوردند. هر مردی یک کودک را، به همین گونه، دقیقاً مثل همین عکس، پیچیده لای پارچههای سبز و سرخ، بغل کرده بود. جنازهها شش کودک و دو بزرگسال بودند. همه سوخته.
امروزه اما مرگ کودکان خیلی راحتتر شده: پهپاد است و موشک. عکاسی هم راحتتر شده. اگر دوربینی برداریم میتوانیم هر لحظه در هر گوشهی جهان، راحت از اینگونه عکسها شکار کنیم. از این صحنهها بهوفور در دسترساند! کافی است که عکاس صبح قهوهاش را بنوشد، و مثل شکارچیها دوربینش را بردارد. فرق نمیکند به کجا برود؛ به شهرکی در حومهی „کیف“ یا هر شهری در قلب خاورمیانه، در یمن یا لبنان؛ به هر حال تا شب میتواند کلی از این عکسها بگیرد. از این رو سالهاست که این صحنهها برای انسانهای امروز عادی شده است.
تأسفانگیزتر اینکه دیدن همین عکسها هم به عادت روزانه تبدیل شده، و هیچ احساسی را در بیننده برنمیانگیزد؛ صرفاً خاطرات آدم را تازه میکند، بیآنکه احساساش را قلقلک دهد.
دقیق نمیدانم این عکس کَی و کجا گرفته شده، ولی از بعضی جهات شبیه عکس معروف از همان کودک ژاپنیست که در جریان بمباران شیمیایی ناکازاکی، جسد برادر کوچکترش را در بغل گرفته و منتظر نوبت است تا جسدش را بسوزانند.
Zurück